دکتر گوهر نو – پژوهشگر

زیبایی های برف دل از کفم ربوده بود .اوقات را غنیمت شمردم به سوی یکی از پارک
های زیبا حرکت نمودم .تا چشم کار می کرد سپیدی بود و روشنی .شاخه های لخت درختان
را برف پوشانده بود و آخرین برگهای زمستانی همراه با ریزه های برف بر زمین ریخته
می شد سوز سرما گونه هایم را می نواخت و بخاری که از دهانم برون می آمد محسوس و
در نیستی ها گم می شد .شکوه و عظمت طبیعت مرا در خود فرو برده بود و به راز هستی
می اندیشیدم در همین اثنا شاهد دل دادگی دو جوان بودم که راز های درون را بیان می
کردند و از عشق و دلدادگی سخن می گفتند و یکدیگر را نوازش می کردند .چه زیباست
جوانی و آتش عشقی که از درون آدم بر می خیزدو وجود انسان را مشتعل می نماید . چه
سخنها از عشق گفته می شود وچه داستانهای شورانگیزی که سرچشمه احساس آدمی بوده
است، از عشق پدید آمده و سیمای زندگی را دگر گون ساخته است !.به راستی عشق چیست
که اینگونه در تاریخ بشر نقش موثری ایفا کرده و پیروزی و شکست های زیادی را
.موجب شده است

افلاطون گوید: عشق، واسطه انسان‌ها و خدا است و فاصله آنها را پُر می ‌کند.هم او گوید
.عشق در همه کائنات جاری است. عشق پیوند دهنده همه جهان است
فرهنگ نامه ها معنی و مفهوم عشق را چنین کرده اند ؛« عشق به معبود حقیقی ،اساس
و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب وجوشی که سراسر وجود را فراگرفته بهمین مناسبت
است . پس کمال واقعی را در عشق باید جست وجو کرد. (فرهنگ فارسی معین ). تعریف آن
نزد اهل سلوک آن است که آنچه تو را از متاع دنیا سودمند باشد ببخشائی به دیگران ، و آنچه
از دیگران بر تو رسد و زیان آور باشد به بردباری بپذیری و تحمل آن کنی . و عشق آخرین
پایه محبت است و فرط محبت را عشق گویند. از سوی دیگر گویند؛ عشق آتشی است که در
دل آدمی افروخته می شود و بر اثر افروختگی آن آنچه جز دوست است سوخته گردد. و نیز
گفته اند که عشق دریائی است پر از درد و رنج . دیگری گوید عشق سوزش و کشته شدن است
، اما بعد از شهادت با لطف ایزدی عاشق را زندگانی جاویدان نصیب گردد به طریقی که فنا و
نیستی را در پیرامون او ره نباشد. و نیز گفته اند ثبات و استواری دل با معشوق باشد
بلاواسطه . و گویند عشق مأخوذ است از عشقه ، و آن گیاهی است که بر تنه هر درختی که
پیچد آن را خشک سازد و خود به طراوت خویش باقی ماند، پس عشق بر هر تنی که برآید جز
محبوب را خشک کند و محو گرداند و آن تن را ضعیف سازد و دل و روح را منور گرداند
عشق ؛ یکی از قوی ترین محرک های وجود انسانی است .منشاٌ حوادث و کارهای
خارق العاده و گاهی سرچشمه آثار بزرگ هنری می گردد. همچنین احساسی عمیق
علاقه‌ای لطیف یا جاذبه‌ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد اما
محدودیت در فکر و عملکرد دارد و می ‌تواند در حوزه‌هایی غیرقابل تصور، ظهور کند
گاهی عشق بیش از حد می ‌تواند شکلی تند و سخت و غیرعادی به خود بگیرد که گاه
زیان‌آور و خطرناک است و گاه موجب احساس شادی و خوشبختی می‌شود
فردوسی نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژه‌های عربی آگاهانه و
هوشمندانه خودداری می‌کند ولی واژهٔ عشق را به آسانی و باانگیزه به کار می‌برد
به خندد بگوید که ای شوخ چشم — — — — — — ز عشق تو گویم نه از درد و خشم
نباید که بر خیره از عشق زال — — — — — — نهال سر ‌افکنده گردد همال
پدید آید آنگاه باریک و زرد — — — — — — چو پشت کسی کو غم عشق خورد
دل زال یکباره دیوانه گشت — — — — — — – خرد دور شد عشق فرزانه گشت

به طور کلی اکثر شعرای معاصر در توصیف عشق به خیال و خیال پردازی می پردازند و
.اینگونه عشق را عشق افلاطونی می نامند
در تعریف عشق افلاتونی باید گفته شود که این عشق معمولاً یک طرفه است و تنها بر محور
خیال عاشق می گردد و هیچ رابطه عینی و واقعی بین عاشق و معشوق وجود ندارد.عشق
افلاتونی یعنی گرایش به دنیای خیال و خیالپردازی را می توان به طور چشمگیری در شبکه
های ارتباط جمعی امروز مشاهده کرد. ک عاشق افلاتونی ــ چنانچه شاعر باشدــ گاه در خیال
خود وقایع و خاطرات عاشقانه ای را به تصویر می کشد که هرگز اتفاق نیفتاده است. به عنوان
مثال از گفت وگوهای خیالی خود با معشوقی قدیمی در کنار جویبار و لب چشمه و رودخانه
سخن می گوید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
« فریدون مشیری»
گفت وگوی با محبوب در کنار جوی آب، آرزوی شاعر است و در خیال او اتفاق افتاده است
اغلب عشاق افلاتونی، نامه های سوزناک و اشعار عاشقانه رمانتیکی بسیاری برای معشوق
خود می سرایند، اما به علت فقدان شهامت و جسارت قادر نمی شوند که این نامه ها را به
دست او برسانند
روبرو شدن با معشوق و گفت وگوی با او برای یک عاشق افلاطونی امری ناممکن و
«آرزویی محال» است تا حدی که برخی از عشاق افلاطونی حاضرند برای یک لحظه دیدار
با معشوق و ابراز عشق و احساسات خود به او تیره بختی و حتی مرگ را نیز پذیرا شوند:
سکوت را می پذیرم
اگر بدانم
روزی با تو سخن خواهم گفت
تیره بختی را می پذیرم
اگر بدانم
روزی چشم های تو را خواهم سرود

مرگ را می پذیرم
اگر بدانم روزی تو خواهی فهمید
که دوستت دارم
« جبران خلیل جبران »
توفیق نیافتن به دیدار معشوق به قدری برای عاشق رنج آور است که خواب را از چشمان او
می رباید
تو کیستی
که من اینگونه بی تو
بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
(فریدون مشیری)

عشق در ادبیات ایران

عاشقانه سرایی در دورههاي گوناگون شعر فارسی، بر مبناي ذهنیت غنـایی شـاعران، فـراز
وفرودهایی داشته است، اما هیچگاه ادبیات فارسی را بدون حضور «عشق » نمی توان
تصور کـرد؛
واژه عشق در ادبیات فارسی به ویژه ادبیات غنایی، پایگاه و اهمیتی ویژه و والا دارد و
بسیاری از شاعران پارسی، درباهٔ عشق و عاشقی، وصف معشوق و سختی‌های عاشقی
اشعاری با ارزش ادبی والا دارند. همچنین گاهی اوقات، این کلمه دربارهٔ عشق انسان به خدا
نیز آمده‌است که در مقوله عرفان و مذهب می‌گنجد.
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

کلام مولانا اساساً چیزی بجز عشق نیست، عشق مانند سایر اجزاء جهان حقیقتی است سیال و
مواج و توقف و درنگ ناپذیر، و در حقیقت عنایت و هدایتی است الهی و تفسیر آن در دفتر و
کتاب نگنجد
عشق جز دولت وعنایت نیست
جز گشاد دل و هدایت نیست
عشق را بوحنیفه درس نگفت
شافعی را در او روایت نیست
و مولانا جلال الرین محمد مولوی باز تاٌکید می کند
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبودعاقبت ننگی بود

عاشقی و بیدلی اسرار ماست
کار کار ماست چون او یار ماست
به قول یکی از نویسندگان معاصر «عشق محور دائره پهناوریست که دیوان شمس تبریزی
و حتی مثنوی در آن « سر گردانند » ماهیت این عشق بر ما پوشیده است زیرا از تمام
خصوصیات و اوصافی که تا کنون برای عشق گفته اند ، مجرد است .از حدودی که برای
. عشق های سرکش و بشری گفته اند ، دور می شود
عشقی که روح جلالدین محمد مولوی را به تلاطم انداخته است مانند معما غامض و
فکر از رخنه کردن بدان ناتوان است
می نیاید سر عشق اندر بیان
همچو طفلان مهر دارم بر دهان
دوش عشق تو در آمد نیمه شب
از ره دزد دیده یعنی راه جان
عشق در کلام شاه نعمت‌الله ولی

تن به جان زنده است و جان از عشق در بدن روح ما روان از عشق
عشق داند که ذوق عاشق چیست باز جو ذوق عاشقان از عشق
هرچه در کاینات موجود است جُـود عشق است و باشد آن را عشق
عاشقان عشق را به جان جویند عاقلان اند غافلان از عشق
نعمت‌الله که میر مستان است می ‌دهد بنده را نشان از عشق

عشق در نزد غربی‌ها و مقایسه آن با نظر صوفیه
«عشق در ذهن غربیان معمولاً به عنوان کششی تلقی می‌شود که موجب محبت انسان به
همنوعان او می‌گردد و در نوع عالی آن باعث جلب افراد انسان به سوی حقیقت می‌باشد. از
نظر غربی‌ها عاشق باید بیاموزد که چگونه دوست داشته باشد. اما این نحوه تلقی برای
صوفیه بسیار ابتدایی است. عشق برای صوفی از جمله عواطف نیست، بلکه جذبه‌ای است
الهی. در تصوف وقتی صحبت از عشق الهی به میان می‌آید منظور کششی است که از جانب
حق متوجه صوفی می‌شود و صوفی را به حق می‌کشاند؛ بنابراین تأکید نه بر کوشش عاشق
بلکه بر کشش حق است. به همین دلیل صوفیه گفته‌اند که: عشق آمدنی است و مانند سیلی
است خروشان، و صوفی منتظر است تا این سیل در رسد و او را با خود ببرد. به قول مولوی
.عاشقان در سیل تند افتاده‌اند/ برقضای عشق دل بنهاده‌اند

عشق از دیدگاه سعدی

سعدی نیز از جمله افرادی است که در مقابل زیبایی حساس و سریع التاثر است .او در
بیان حالات مختلف عشق و شرح آرزومندی های جان پر از شورو شوق بی همتاست . به
گونه ای که غزلیات سعدی را می توان زبان حال هر بشری دانست که با عشق سرو کار
.دارد
سعدي را نقطۀ اوج غزل عاشقانه در سبک عراقی می دانند؛ معشوق در شعر سعدي هر
چندزمینی است، اما مقام والایی دارد و گاهی به معبود شعر عرفانی نزدیک می شـود. در ایـن
دوره علاوه بر شعر عارفانه اي که با مولوي به کمال می رسد، جریـان دیگـري نیـز وجـود
دارد و آن جریان تلفیق غزل عاشقانه و عارفانه است که اوج آن را در شعر حافظ می بینیم

عناصر و مظاهري كه در غزل‌هاي سعدي وجود دارند، نشان مي‌دهند كه عشق
سعدي،عشقي ملايم وطبيعي در حد و اندازه زن و مرد بوده و رنگ انحرافي نداشته است
عشقی که از نگاه سعدی مطرح می‌شود دلیل خلقت و اساس هستی است.صدای این عشق را
می شنویم ویک دنیا زیبایی احساس می کنیم
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی
خیال موی تو بر می کشدبیگ دگرم

به وفای تو که گر خشت زنند از گل من
همچنان در دل من مهر و وفای تو بود

خواب در عهد تو در چشم من آید؟ هیهات
عاشقی کار سری نیست که بر بالین است

عجب از چشم تو دارم که شبانگه تا صبح
خواب می گیرد و خلقی زغمش بیدارند

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر
به سر نکوفته باشد در سرایی را

حافظ و عشق

شعر حافظ خاصیت موسیقی دارد .ذهن را تحریک می کند و شبح های خوابیده را بیدار
، قوه تجسم دادن مفاهیم در آن قوی است .او می خواهد از عشق سخن گوید ، همه شعرا از

عشق سخن گفته اند و محور جهان هستیش نامیده انداما حافظ به گونه دیگر سخن گفته ؛ در
این بیت
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
قوه ی تجسم به مثابه ای است که شنونده طنین صدایی را که در زیر گنبد بزرگی پیچیده
است احساس می کند
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

عشق در ادبیات معاصر

عشق در ادبیات معاصر ، ذهنیتی است که خصوصیت دنیـاي معاصـر را دارد. در
شـعرگروهی از شـاعران معاصر – عموماً کسانی که در قالبهاي سنّتی شعر می سرایند
معشوق همچنان یار خوش خطّ وخال بیوفایی است که شاعر مدام از فراقش می نالد
در عاشقانه هاي معاصر ، انسان نقش اصلی را ایفا می کند و به هیچ وجه نمی توان او را در
مناسبات بین عاشق و معشوق کنار زد – و این بر خلاف بیشتر عاشقانه هاي شعر کلاسیک
فارسی است که عمدتاً معبود جاي انسان را گرفته و یا نقش اصلی را در چرخۀ عاشقانه به
عهده دارد : – «شعر معاصر در برآیندهاي گوناگون خود در پی آن است که حضور و توان
انسان را در تحقّق عشق، باز یابد و بازگوید. حـذف انسـان را در رابطـۀ عاشقانه، مغایر با
.اعتلاي حیات «واقعی» آدمی می داند
در این عاشقانه ها، معشوق نه کاملاً ما دي و زمینی است و نه انتزاعی و روحانی صرف؛
گاهی معشوق در روند فـرارفتن ازجسم و جنس، ساحتی اسطورهاي و فرا انسانی می یابد؛
آرمان این عاشقانه ها فرزانگی، زیبـایی، پاکی و نیکی می شود و «ستایش معشوق به نوعی
نیایش مذهبی بدل می گردد یـا تصویری عرفانی می یابد؛ یعنی تصو ر عاشق مدیحه سرا از

چهرة جمیل و جلیـل معشـوق، هماننـد تصـو رعارف از خداست … .» البته باید اضافه کرد
کـه گـاهی در شـعر عاشـقانۀ امـروز، معشوقی وجود ندارد و در واقع عشق، هدف اصلی شعر
عاشقانه است نه معشوق، و شاعر در این عاشقانه ها به ستایش عظمت انسانی و روحانی می
پردازد
عشق و دکتر مهدی حمیدی
دکترمهدی حمیدی شاعر بزرگ معاصر که از نو جوانی دل به مهرویی بسته است
سراسر زندگی را با یاد معشوق می گذراندو در ابیات گوناگونی ازگذشته یاد می کند . او
:می گوید
آخرین روز جوانی مرد و رفت
عشق او در من نمی میرد هنوز

وین مرده را که پرتو عشق تو زنده کرد
گر صد هزار سال شود از جهان شود ؟

گر عشق خود قربان آن مجنون کنم
چون بگذرم از محنت لیلای او

باغ منی هنوز و بهار منی هنوز
در چشم من که از گل صد خرمنی هنوز
امید بخش و تازه رخ و شادی آفرین
صبح بهار و صبحدم گلشنی هنوز
ده بار لاله ها به گلستان خزان شدند
تو آن بهار من که پر از لادنی هنوز

فریدون توللی و عشق

:فریدون توللی شاعر خوش قریحه معاصر از عشق به نحو دیگری سخن می گوید
تا خواستار مهر تو نامهربان ،شدم
پیمانه نوش درگه پیر مغان شدم
پروانه بودیارم و؛ شمعش به شعله ،سوخت
بنگر، که چون به عشق تو،بی همزبان شدم

نقش وفا و مهر به دیباچه حیات
زیباست لیک در دل کس پایدار نیست

با من بمیر ، زانکه بجز در پناه مرگ
جاوید ، عشق هیچ کسی در زمانه نیست

:نادر نادر پور، شاعر دل آزرده معاصر می گوید

روزي نقاب عشق به رخسار او نهي
تا نوري از اميد بتابد به خاطرم
روزي غرور شعر و هنر نام او کني
تا سر بر آفتاب بسايم که شاعرم

بی تو ، ای که در دل منی هنوز
داستان عشق من به ماجرا کشید

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

مرا عشق تو در پیری جوان کرد
دلم را در غریبی شادمان کرد

:سمیمین بهبهانی در مورد عشق می گوید

دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم
خلق می دانند و من انکار ایشان می کنم

عشق بی هنگام من تا از گریبان سر کشید
از غم رسوا شدن سر در گریبان می کنم

دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان
کاین سیه کاری به موی نقره افشان می کنم

دیده بر هم می نهم تا بسته ماند سر عشق
این حباب ساده راسرپوش طوفان می کنم

بر من گذشتی ، سر بر نکردی
از عشق گفتم ، باور نکردی
دل را فکندم ارزان به پایت
سودای مهرش در سر نکردی

:فروغ فرخزاد می گوید

این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی‌زوال او