دکتر گوهر نو – پژوهشگر

 خود را بشناس تا خدای خود را بشناسی  ، این عبارتی است که بر در معبد
آپولویونان نوشته شده است. هنگامی که « سقراط » حکیم و فیلسوف یونانی این عبارت
را خواند ، اساس فلسفه خود را بر آن نهاد . سقراط، نخستین متفکری بود که با نظریه
.خودت را بشناس انسان‌ها را به خودشناسی فراخواند
سقراط از انسان‌ها می ‌خواست تا خود را بشناسند. اما نظر« ارسطو» با مضمون «انسان
را بشناس»، عمق درک انسان از خود را کاهش داد چرا که انسان‌ها در شناخت از یکدیگر
تنها به مشترکات توجه می‌کنند و معنای «خود» برای آنها کمرنگ می‌شود
سقراط، از جمله فیلسوفانی است که انسان‌ها را به خودشناسی دعوت کرده است. در
نظرگاه این فیلسوف یونانی، خودشناسی مهارت و فضیلت به‌ شمار می ‌آید. البته باید به این
نکته توجه داشت که سقراط به فضلیت اهمیت بیشتری داده است. خودشناسی از دیدگاه
سقراط راهی برای زندگی آرمانی است. محل صحبت سقراط این است که انسان به جنبه
.‌های خود توجه نشان دهد تا راه زندگی آرمانی بر او هموار شود

به نظر سقراط ;خودت را بشناس به این نکته کلیدی در هوشیاری عاطفی اشاره دارد که
باید به احساسات خود در همان زمانی که در حال وقوع است ، آگاهی داشته باشیم . بر
احساسات خود کنترل داشته و آنها را اداره کنیم . زیرا کسانی که از اداره حالات خود
عاجزند، دائم در اضطراب و افسردگی دست و پا می زنند در حالی که آنهایی که از این
.لحاظ قوی هستند خیلی سریع خود را از چنگال غم و اندوه رها می سازند
با آنکه قرنها از تولد و مرگ سقراط می گذرد ، مع هذا خود شناسی یکی از مسائلی
.است که ذهن انسانها را به آن در گیر ساخته است
شاید در آغاز این توهم برای آدمیان پیش آید که موضوع ساده ای است و هر فردی
با قدری تاٌمل و تفکر می تواند به راز درون پی برد و خویشتن را بشناسد در حالی که
چنین نیست و حتی حافظ سخنسرای بزرگ ایران از شناخت درون خود عاجز است و می
:فرماید
در اندرون من خسته دل ندانم کیست ؟
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
از این رومی توان به دشواری های « خود شناسی » اندیشید و دانست تا چه حد
مشکل است زیرا ما در طول حیات و شبانه روز آن ؛ بااحساسات متضادی دست بگریبانیم
و هر ساعتی اسیر یکی از احساسات خود ، زندگی را می گذرانیم و گه گاه پس از ساعتی
از رفتار خود یاپشیمان و یا رضایت حاصل می کنیم . بدین مناست این احساسات متضاد ما
را از خویشتن دور و گاهی بیگانه می سازد و نمی دانیم به چه سمتی روی آوریم تا
.آرامش حاصل شود
مولانا عارف بزرگ ایران بر این اعتقاد است که هر انسانی از دیدگاه خود به آدم ها ی
دیگر نگاه و قضاوت می کند . در حالی که نه خویش را می شناسد و نه قضاوتش نسبت به
افراد دیگر صحیح است ؛
…پیش چشمت داشتی شیشه کبود
زان سبب عالم کبودت مینمود
گر نه کوری این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو مگو کس را تو بیش

آری … خودشناسی مرتبط با خوداندیشی، فکر کردن در مورد خود و انتقاد از خود یا حتی پرسشگری
انتقاد و قضاوت از تفکر خود محسوب می ‌شود. از مهمترین مسائل قابل شناخت در نظام هستی
شناخت خود انسان است . انسان پیش از آنکه به شناسایی جهان پیرامون خود بپردازد و در صدد یافتن
خوبی ها و بدی های آن باشد می بایست خود را بشناسد و گنج های ارزشمند نهفته در درون خود را
کشف نماید و آنها را تعالی بخشد و امیال حیوانی خود را کنترل و تعدیل نماید . در این صورت است
که می تواند به بزرگترین سعادت هستی که همانا یافتن خویشتن حقیقی خویش است ، دست یابد
ما درباره خودمان چه می دانیم ؟ همه ما از اهمیّت خود و نیز بی همتا بودن خویش داد سخن می دهیم
اما آگاهی ما از خود، تنها یک آگاهی سطحی است چرا که در سطوحی ژرفتر و عمیق تر؛ ما هرگز خود
را نمی شناسیم و یا اینکه نمی دانیم چگونه باید بشناسیم . حالت های روحی و روانی انسان همواره
یک نواخت نیست، بلکه دائماً دارای فراز و فرود است . گاهی انسان بسیار صبور است و گاهی بی
.صبر گاهی در عرش است و گاهی بر فرش
از حضرت یعقوب سؤال کردند که چطور بوی پیراهن یوسف را با فرسنگها مسافت از مصر شنیدی
ولی او را در چاه کنعان ( در نزدیکی خود) ندیدی ؟ فرمود : حال ما انسان ها یک حال ثابتی نیست که
همیشه بتوان انتظار واحدی از آن داشت، بلکه حالات روحی ما همانند برق جهان است از این جهت که
گاهی پیدا و گاهی پنهان است گاهی بر طارم اعلی ایم و گاهی تا پیش پای خود را هم نمی بینیم
در عصر ما، عصری که آدمی را به اندیشیدن وامی دارد، آن چه بیش از همه ما را به فکر
فرو می برد، این است که ما هنوز از اندیشیدن غافلیم … با این همه، ابداً چنین نیست که این
غفلت به سادگی و در وهله نخست ناشی از این باشد که ما آدمیان، آن طور که شاید و باید
به جانب آن چه انسان را به اندیشه وا می دارد، روی نمی کنیم، بلکه این معنا ناشی از آن
است که آن چه بیشتر از همه انسان را به فکر وا می دارد از آدمی روی بر می گرداند و
حتی از دیرباز روی برگردانده است
دمی با حق نبودم، چون زنم لاف شناسایی؟
تمام عمر با خود بودم و نشناختم خود را

« خود شناسی در روانشناسی»

تعریف و مفهوم‌ پردازی «خود» به طور کلی دشوار است، زیرا گستره‌های معرفتی
بسیاری مانند یزدان‌شناسی، روان‌شناسی و فلسفه، از دیدگاه‌ها و سطوح تحلیلی متفاوتی به
آن نگریسته می شود به‌کارگیری روش‌های ویژه از سوی نظریه‌ پردازان مختلف برای

بررسی و مشاهده افراد، دیدگاه‌ های گوناگونی را رقم می‌زند و صورت ‌بندی تعاریف
.گوناگونی از «خود» را سبب می‌شود
فروید پدر روانکاوی جدید معتقد است که ، شخصیت انسان از سه عنصر تشکیل
یافته‌است: نهاد، من (خود) و من ایده الی (فراخود). این سه عنصر در تعامل با یکدیگر
.رفتارهای پیچیده انسانی را به وجود میآورند
او تصویری جذاب و خوش بینانه از انسان ترسیم نکرده است. او اعتقاد داشت که آدمی هم
چون سردابی تاریک است که همواره در تعارض و تنش به سر می‌برد؛
به عقیده « سنت اگو ستین » انسان به اعماق دریاها و آسمانها قدم نهاده است و به گلها
، حیوانات و همه چیز فکر می کند ؛ غیر از درون خود !. از این رو کلیه اشتباهات خود
را به گردن دیگران می گذارد و کمتر افرادی را می یابیم که به خود فکر کنند و مقصر را
« خود » بدانند. به قول حافظ « آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد »
کارن هورنای، روان شناس آلمانی زمانی که با بیماران خود حرف می‌زد، دو
اصلاح را برای آنها تشریح می‌کرد: «خود واقعی» یا  و «خود ایده آل

خود واقعی را همه آن نیرو و تلاش درونی« من »می‌دانست که برای جستجو و کسب
رضایت نیازهای واقعی من، تلاش می‌کند و خود ایده آل را، برآیند و حاصل تمام آن «تو
باید»هایی که به تدریج به تزریق محیط و جامعه، در درون ما شکل گرفته‌اند. تو بایدها
در جوامع مسموم و بیمار، بسیاری از واقعیت ‌های انسانی را انکار می ‌کنند. آنها
تصویری دیگر از انسان را می ‌سازند که به واقعیت انسان شباهتی ندارد
«کارن هورنای»، بر این باور است که:انسانها، تصمیم می‌گیرند از قواعد بیرونی و
ارزش‌های بیرونی تبعیت کنند، به امید آنکه بتوانند کنترل بیشتری بر دنیای اطراف خود
جامعه خود و در یک کلام، محیط بیرونی داشته باشند. اما آنچه حاصل می ‌شود یک جامعه
.‌ نا شاد و عصبی است
اریک فروم روانشناس معتقد است ؛«در جامعه ­ای که امکان ارضای نیازمندی را به
اعضاء خود نمی ­دهد افرادی را بار می­ آورد که دارای نشانه­ های ناسازگاری و پریشانی
ذهنی هستند چنین جامعه ­ای یک جامعه بیمار است
برای درمان چنین جامعه ای، باید امکانات زیر فراهم آید

– امکان فعالیت خلاق؛
– امکان داشتن یک هویت خاص برای خویشتن؛
– امکان برقراری ارتباط جامعه با دیگران؛
فروم معتقد است که «بیگانگی تعریفی است از وضعیت انسان در جامعه­ ی صنعتی». او
در تفسیر خود از بیگانگی انسان نسبت به خویش، شخصی را مورد مطالعه قرار می­ دهد
که از خود دور می­ شود، اعمال او به جای آن که تحت کنترلش باشند، بر او مسلط هستند
و او خود را مرکز اعمال فردی خویش نمی­ یابد. به جای این که اعمال طبق خواست و
اراده­ ی او انجام گیرد، او از اعمالش اطاعت می کند، خود را نظیر همه­ ی مردمی می
­یابد که به عنوان اشیاء درک می­ شوند با احساس و خواسته­ های مشترک؛ اما در عین­
حال در همان زمان او هیچگونه وابستگی و ارتباطی با جهان خارج ندارد
درنتیجه، انسان باید خود را با این شرایط محیطی جدید تطبیق و سازگاری دهد. در چنین
محیطی او همچنین با انبوهی از خواسته­ ها و نیازها روبروست. در بین این نیازها می­
توان نیاز به ایجاد احساسات ارتباط و اتحاد و یگانگی با طبیعت، با خود و دیگر انسان­ها
نیاز به خلاق بودن، نیاز به تعلق و وابستگی، نیاز به خودیابی و خودشناسی و بالاخره نیاز
به داشتن عقیده و مرام و مسلک اشاره کرد
برای خود شناسی باید آینه وجود آدمی صاف و پاک از غبار ها و زنگار ها باشد تا حقیقت
نما باشد و حقیقت وجود آدمی را بر او به درستی نشان دهد
آیینه درون تو گر صاف و پاک شد
خود را در آن ببینی و نیکو شناسی اش

خود شناسی در ادبیات فارسی

:سعدی می گوید
نبيند مدعي جز خويشتن را

كـه دارد پـردة پـنـدار در پـيـش
گرت چشم خدا بيني ببخشند
نبيني هيچ كس عاجزتر از خويش

«بزرگي را در محفلي همي ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه مي‌نمودند، سر از جيبِ
تفكر برآورد و گفت:‌ من آنم كه من دانم
شخصم به چشم عالميان خوب مـنظر است
وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پـيش
طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق
تحسين كنند و او خجل از پايِ زشت خويش

 

…لیکن مرا که حسن ظن همگنان در حق من به کمالست و من در عین نقصان. روا باشد اندیشه بردن
و تیمار خوردن
گــر آنـهـا کــه مــی گــفــتــی کــردمـی              نـکــو ســیـرت و پــارســا بــودمــی

در بـــســـتـــه بـــروی خـــود ز مـــردم
تـــا عــیــب نــگــســـتـــرنــد مــا را
در بـسـتـه چـه سـود و عـالـم الـغـیـب
دانـــــای نـــــهــــان و آشـــــکـــــارا

:نظامی می گوید

…آینه روزی که بگیری به دست
خود شکن آن روز مشو خود پرست
خویشتن آرای مشو چون بهار

تا نکند در تو طمع روزگار
جامه عیب تو تنگ رشتهاند
زان بتو نه پرده فروهشته‌اند
چیست درین حلقه انگشتری
کان نبود طوق تو چون بنگری

 

آیینه چون نقش تو بنمود راست

خود شکن ، آئینه شکستن خطاست

صا ئب تبریزی می گوید

حق پرستی ،قطره را در کار دریا کردن است
خودشناسی ،بحر را در قطره پیدا کردن است
بی وجود حق ز خود آثار هستی یافتن
ذره نا چیز خورشید پیدا کردن است

:ناصر خسرودر مورد خود شناسی می گوید

اگر بشناختی خود را به تحقیق
هم از عرفان حق یا بی تو توفیق
نماند بر تو پنهان هیچ حالی

:سنایی می گوید

اندرین ره که راه مردان است
هرکه خود را شناخت، مرد آن است
ای شده از شناس خود عاجز
کی شنا سی خدای خود هرگز

چون تو در علم خود زبون باشی
عارف کردگار چون باشی

 اقبال لاهوتی می گوید

ديوانه و دلبسته ي اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
يک لحظه نخور حسرت آن را که نداري
راضي به همين چند قلم مال خودت باش
دنبال کسي باش که دنبال تو باشد
اينگونه اگر نيست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولي بي غم و منت
منت نکش از غير و پر و بال خودت باش
صد سال اگر زنده بماني گذراني
پس شاکر هر لحظه وهر سال  خودت باش