شیوع ویروس کرونا آرامش و آسایش را از جهان گرفت و دغدغه و اضطراب جایگزین آن
گردید ! مردمی که به شیوه ای از زندگی عادت کرده بودند و زندگی آرامی داشتند با
دنیای خود بدرود گفتند و با نوع دیگری از زندگی مواجه شدند .!
واژه « قرنطینه »در طبل پر هیاهوی ویروس کرونا به صدا در آمد وجوامع انسانی ر ا
متوجه خود کرد . و مردمی که با آرامش می زیستند دچار بحران شدند و ناخودآگاه دلهره
بر تفکرات آنان سایه افکند و زندگی آنان را دگر گون ساخت . بر اثر این ویروس خطرناک
عده ای جان خود را از دست دادند . گروهی مبتلی شدند و بعضی ها هم جان بدر بردند و
به زندگی ادامه دادند . با آنکه همکاری مردم با دولتها ادامه داشته و دارد مع هذا نمی توان
از کنار آن گذشت و از دگر گونی که در عرصه حیات آدمیان پدید آورده چشم پوشی نمود .
« یورگن هابرماس» آلمانی که یکی از فیلسوفان بزرگ معاصر در دنیای ما محسوب می شود ؛
در مصاحبه ای که با روزنامه لوموند فرانسوی انجام داده گفته است :« ویروس کرونا
آگاهی انسان را نسبت به نادانی خود افزود .» او در این گفت و گو نتایج اخلاقی و فکری؛
اپیدمی کورنا را می شکافد و قبل از هر چیز به نادانی انسان تاٌکید می کند .
خبر نگار روزنامه لوموند سوال می کند : « این بحران بیماری جهانی از نظر اخلاقی ؛ فلسفی
و سیاسی چه به ما می آموزد ؟ » او پاسخ می دهد :«از نظر فلسفی می بینیم که این اپیدمی
جهانی ؛ اندیشیدن را نزد همه تقویت کرده . نوع تفکر که تا کنون منحصر به کارشناسان
بود ، حالا نزد مردم عادی بیشتر شده ؛ هر کس باید تصمیم بگیرد و دست به عمل بزند ؛ آن
هم با آگاهی از ندانستن …»

زندگی در چهار چوب ویروس کرونا ویژه گی هائی به ارمغان آورده ؛ از جمله به منظور
مقابله با آن ؛ خانه نشینی ، عدم معاشرت و تماس با هم و به طور کلی بر اقتصاد ؛
بورس یا به عبارت دیگر مارکت ، مسافرت ، بنگاههای تولید ی ، مشاغل خرد و کلان و ۰۰۰
اثر محسوسی بر جای گذاشته است . به راستی در این برهه از زمان چه می توان کرد که
افسردگی بر وجود آدمی مستولی نگردد و بتوان با آرامش نسبی به زندگی ادامه داد؟
شکی نیست انسان زمانی که از هیاهوی زندگی دور می شود ؛ خیال های
گوناگونی او را در بر می گیرد و در اندیشه های خود جولان می زند . گوئی زمان برایش
امکانی به وجود آورده که رفتار و کردار خود را ارزیابی کند و برنامه هائی برای خویش
تدوین نماید .
آدمی با ذهنیاتی که دارد ، هر فردی با توجه به خواسته ها و اندیشه ها و آرزوهای
خود راهی را انتخاب می کند و گاهی هم امید به آینده را از دست می دهد و زندگی را د ر
گذشته می یابد : چند سال پیش در چنین موقعیتی بودم ! فلان سمت را از دست دادم !
حسادت مردم نمی گذارد پیشرفت کنم . خانواده با من همراهی نمی کنند ! و بالاخره آنچه در
زندگی مانع موفقیتش بوده؛ از دیگران می بیند اما در هیچ موردی خویشتن را گناهکار
نمی داند .!
هم اکنون حضور آنلاین و کاهش هزینه تولید و ارسال و انتقال پیام، باعث شده است که
همه‌ی ما، به نوعی بیش از گذشته به نشان دادن دغدغه ها و حساسیت ‌های خود اقدام کنیم
و آن حال نهان را که به تعبیر «سعدی » ؛«رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر »
این روزها با نوشته‌ها و پست ‌ها و نقدها و تحلیل ها و تجلیل ‌ها و تکریم ‌ها و تحقیرها
می‌توان ساده ‌تر از گذشته به شناخت انسان امروزی پرداخت . از سوی دیگر این فرصت
را بدست آورده ایم تا در افکار خود تجدید نظر کنیم و خرافاتی که چون زنجیر پیوسته ای
به پای داشتیم قفل آن را باز ‘گشائیم و حقیقت دنیا را ببینیم .
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم / شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم


امروز که این یادداشت را می نویسم من نیز مانند سایرین در خانه نشسته و در
قرنطینه به سر می برم . اندیشه های گوناگونی مرا به خویش مشغول داشته و به خود می
گویم :
در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او درفغان ودرغوغاست !


چه نیروئی در درون است که آدمی را با خود می برد ؟ هر برگی از دفتر خاطرات ما
زائیده احساس و رویدادی است .
هر موجودی در طبیعت “آن‌ چنان است که باید باشد”، و تنها انسان است که هرگز آن‌ چنان
که باید باشد، نیست .
گوهر خود را هویدا کن کمال این است و بس
خویش را در خویش پیدا کن کمال این است و بس

سعدی می گوید :


غنیمت دان اگر دانی که هر روز
ز عمر مانده روزی می شود کم

فیلسوف بزرگ یونان سقراط می گوید: «خود را بشناس، زیرا زندگی آزمون نشده ارزش
زیستن ندارد.»
بدیهی است در طول تاریخ و در تمام فرهنگ ها، مشاهده می کنیم :خودشناسی به عنوان
مهم ترین و شاید تنها نشان انسان پخته و روشن و نیز شاهراهی به سوی کامیابی بوده است.
اگر نظر مردم عادی را دربارۀ خودشناسی جویا شویم، اکثراً به اهمیت آن اذعان می کنند.
آلبر کامو، زمانی گفته بود: «آنچه امروز هستم، حاصل مجموعه تصمیم هایی است که در
گذشته گرفته ام.به نظرم در دنیای دیجیتال، می‌توان گفت: هویت من، تا حد زیاد حاصل
موضع گیری های من له و علیه دیگران است.»
یونگ روانشناس معروف می گوید :« خویشتن بزرگ ترین نیروی روان است و در
عمیق ترین لایه های ناخودآگاه قرار دارد. خویشتن، کهن الگوی تمامیت و یکپارچگی و
وحدت ابعاد مختلف و متضاد روان: وحدت خودآگاه و ناخودآگاه، جنبه های مردانه و زنانه،
خیر وشر است. خویشتن نه تنها هسته و مرکز روان است، بلکه کل ماهیت روانی ما یعنی
خودآگاه و ناخودآگاه را در بر گرفته و سامان می بخشد. خویشتن است که باعث تجلی
شخصیت به عنوان یک کل یکپارچه می شود.»


زندگی از دید یونگ زمانی حقیقی است که در جهت خویشتن باشد، زندگی در مسیری غیر
از این را یونگ زندگی نمی داند. زندگی در مسیری نادرست که متعلق به ما نبوده است.
مسیری که رقابت های بیهوده بر ما تحمیل کرده، مسیری که اندیشه های موروثی به ما
تحمیل کرده، مسیری که انتظارات جامعه و والدین بر ما تحمیل کرده ودر نتیجه در بهت و
حیرت فرو می رویم و بدنبال معجونی می گردیم که از این معضل رها گردیم .
آدمی در پرتو خودشناسی به نیازهای درونی و برونی خویش پی می برد و عواملی که
مایه تعالی و تکامل اوست، تشخیص می دهد و سر انجام به کمالی که لایق مقام انسان
است، نائل می گردد.
شاید خانه نشینی و سیر و تجدید نظر در افکارمان ؛ما را به این نتیجه برساند که در
آغازباید خود راشناخت تا بتوان با دیگران همیاری و همکاری نمود.

بوستون