حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم ، پخته شدم ، سوختم

سر زمین ایران ازدیر باز مرکز علم و دانش بوده و بزرگانی که از این سر زمین بر

خاسته اند اثارشان تا ابد بر تارک اندیشه های بشری می درخشد . از این رو در طی قرون

و اعصار، ایران نام آوران بی شماری در عرصۀ های گوناگون به ویژه عرفان و تصوف در

دامن خود پرورش داده است. یکی از این بزرگان نام آور حضرت مولانا جلال الدین محمد

مولوی است

مولانا در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر او مولانا بهاء الدین

ولد از علما و دانشمندان عصر بود . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقۀ او

به احمد غزالی می پیوست. وی در علم عرفان و سلوک سابقه ای دیرین داشت و از آن رو که

میانۀ خوشی با قیل وقال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می

دانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی،پرچمداران کلام و جدال با او از سر ستیز

در آمدنداز آن جمله فخرالدین رازی بود . که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از

دیگران شاه را علیه او برانگیخت. سلطان‌العلما در سال ۶۱۰ قمری، هم‌زمان با هجوم

چنگیزخان از بلخ کوچ کرد و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر

خویش بازنگردد. می گویند در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و

عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه خود را به او هدیه داد. پدرو پسر به قصد حج، به

بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفتند. سپس به دعوت علاءالدین کیقباد

سلجوقی به قونیه رهسپار گردیدند و تا اواخر عمر همان‌جا ماندگار شدند مولانا در نوزده

سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ قمری جان سپرد و در

همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدینمحمد مولوی ۲۴ سال داشت که

مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند

همه کردند رو به فرزندش / که تویی در جمال مانندش

شاه ما زین سپس تو خواهی بود / از تو خواهیم جمله مایه و سود

سید برهان الدین محقق ترمذی از مریدان صدیق و پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی که

مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی ناگهان بار سفر بر بست تابه دیدار مرشد خود

سلطان العلماء در قونیه برسد. هنگامی که به قونیه رسید و سراغ بها الدین ولد پدر مولانا

را گرفت موفق به دیدار نگردید و .یکسال قبل از این خرقه تهی کرده و از دنیا رفته بود

وقتی که « محقق ترمذی » نتوانست به دیدار سلطان العلماء نائل شود رو به مولانا کرد و

گفت« در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده این معانی را از من بیاموز تا خلف

صدق پدر شود

مولانا نیز به دستور ترمذی به ریاضت پرداخت و مدت نه سال درمحضر او به تلمذ و دانش

پژوهی مشغول گردید و زان پس برهان الدین رحلت کرد

دیدار دو شخصیت

دیدار مولانا با شمس تبریزی اتفاقی و شگفت انگیز بود که بعد ها دو مساله بسیار با اهمیت

در روانشناسی پدید آورد . چه عوامل روانی موجب گردیده که تحولی بسیار عمیق در

وجود شخصیتی گردیده که بیش از آن دیدار « من »شکل یافته ای از منطق و فلسفه و فقه

و اصول و ادبیات و اخلاق در وجود وی بوده است ؟

. شمس تبریزی در حدود سال ۶۴۲ قمری به مولانا پیوست و چنان او را شیفته و مجذوب

کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان

طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پرشور عرفانی پرداخت. کسی

نمی‌داند شمس تبریزی به مولانا چه گفت و چه آموخت که اینگونه دگرگونش کرد؛ اما واضح

است که شمس تبریزی عالم و جهاندیده بود و برخی به خطا گمان کرده‌اند که او از حیث

دانش و فن بی‌بهره بوده‌است ؟! . ملاقات مولوی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری-

قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت

نفس و تذهیب باطن پرداخت

زاهد بودم ترانه‌گویم کردی / سر حلقه بزم و باده‌جویم کردی

سجاده‌نشینِ با وقاری بودم / بازیچه کودکانِ کویم کردی

غیبت موقت شمس تبریزی

مریدان وقتی که مشاهده کردند مولانا توجهی به آنان نمی کند و فقط به شمس می اندیشد ؛

در صدد قتل او بر آمدند لکن شمس به کمک بهاء الدین ولد پسر مولانا و چند نفر از مریدان

وفا داردر روز پنجشنبه21 شوال سال 643 هجری -قمری. از قونیه گریخت و به دمشق

رفت .مولانا از غیبت شمس تبریزی ناآرام و دگر گون و افسرده شد. مریدان که دیدند رفتن

شمس تبریزی نیز مولانا را متوجه آنان نساخت با پشیمانی از مولانا پوزش‌ها خواستند.

پیش شیخ آمدند لابه‌کنان / که ببخشا مکن دگر هجران

توبه ما بکن ز لطف قبول / گرچه کردیم جرم‌ها ز فضول

مولوی با دیدار مجدد شمس، شیفته تر شد و با دیدن محبوب خود دل از همه کند و باز مثل

گذشته تنها با او به صحبت نشست. یاران او که می دیدند مولوی دانشمند، این گونه به همه چیز

پشت پا زده، علت این دگرگونی را در آشنایی او با شمس می دانستند. بنابراین با وجود این که

یک بار با بدگویی های خود، شمس را رنجیده خاطر کردند و موجب مسافرت او به دمشق

شدند با این حال، دست از دشمنی و ستیزه جویی برنداشتند و بذر کینه را در دل مردم قونیه

کاشتند و تصمیم گرفتند که نقشه ی نابودی شمس را بکشند و استاد خود را از دست شمس

نجات دهند

عده ای بر این باورند که شمس بعد از این که متوجه نقشه ی آنان شد، تصمیم گرفت از شهر

قونیه برای همیشه برود و این بار به گونه ای برود که کسی متوجه سفر او نشود و نداند که به

کجا رفته و چه زمانی سفر کرده است و دیگر هم به آن سرزمین باز نگردد تا از کج اندیشان

رهایی یابد. برای همین در سال 645 هجری قمری قونیه را ترک کرد و به نقطه ی نامعلومی

سفر کرد. البته عده ای نیز گفته اند که شمس قونیه را ترک نکرد، بلکه به دستِ یاران مولوی

در چاهی انداخته شد و بدین ترتیب کشته گردید

مولوی سوگمندانه می سراید

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب رخ بنمای از نقاب ابر / کین چهره مشعشع تابانم آرزوست

مولانا از دوری شمس تاب و توان خود را از دست داد و روز و شب به سماع پرداخت و

حال آشفته‌اش در شهر بر سر زبان‌ها افتاد

روز و شب در سماع رقصان شد/ بر زمین همچو چرخ گردان شد

او هر چند دیگر شمس تبریزی را نیافت؛ ولی حقیقت شمس تبریزی را در خود یافت! و

دریافت آنچه که او در پی آنست در خودش حاضر و محقق است. مولانا رقص و سماع را

از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذره‌ای در آفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ

می‌زدند. مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح

کمک می‌کرد تا در رهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم

قدس عروج نماید

شور وعشقی که جان مولانا را عرصه انقلاب روحانی کرد وجود وی را چنان در

نظرمردم روزگار غریب و شگفت انگیز جلوه داد که سیمای جلال الدین محمد در هاله ای

از افسانه و اوهام فرو رفت و حکایات زیادی در مورد او و شمس تبریزی به وجود آمد

آشنایی با صلاح الدّین زرکوب

شیخ صلاح الدّین زرکوب قونَوی» یکی از این یاران برگزیده ی بود که مولوی بعد از ناپدید

شدن شمس او را به عنوان جانشین خود به شاگردانش معرفی کرد. گفته می شود که صلاح

الدّین یک روز به شهر قونیه می آید و به مسجدی به نام «مسجد بوالفضل» می رود تا نماز

بخواند. در آنجا با مولوی آشنا می شود. مولوی در آن مسجد مشغول وعظ بود، صلاح الدّین

از همان جا شیفته ی سخنان مولوی می شود و از بهترین یاران او می گردد

مدت همصحبتی و همنشینی مولوی با صلاح الدّین ده سال به طول انجامید اما ناگهان صلاح

الدّین بیمار می شود و می میرد و صلاح الدّین را در کنار پدر مولوی به خاک می سپارند

آشنایی با حسام الدّین چَلَبی

پس از درگذشت صلاح الدّین، مولوی به فکر جانشین دیگری افتاد که «حسام الدّین چلبی

بود. وی در سال 622 در شهر ارومیه به دنیا آمد. حسام الدّین در زمانی که صلاح الدّین زنده

بود جزو شاگردانش بود اما بعد از اندکی، مولوی به او علاقه مند شد و در مشکلات با او

مشورت می کرد . اما باید بدانیم که بزرگ ترین و با ارزش ترین یادگار همنشینی مولوی با

حسام الدّین، نظم کتاب مثنوی است

با توجه به این که مولوی در آن زمان غزل های زیادی می سرود، اما در آن اشعار به طور

دقیق نکته های عرفانی عمیق یافت ،نمی شد. از طرف دیگر، حسام الدّین می دید که یاران و

شاگردان مولوی در درک مسایل عرفانی به آثار عطّار و سنایی رجوع می کنند، به همین دلیل

تصمیم گرفت در فرصت مناسب با مولوی صحبت کند و از او بخواهد که کتابی به شیوه ی

الهی نامه ی سنایی یا منطق الطّیر عطّار به نظم در آورد و نکته های دقیق عرفانی را در آن

جای دهد

وقتی حسام الدّین در فرصتی مناسب با مولوی در این مورد گفت وگو می کند، مولوی فوراً از

دستار خود کاغذی بیرون می آورد. در آن 18 بیت از سروده های مولوی بود. این ابیات همان

«نی نامه» ی مشهور مولوی است که در آغاز دفتر اول مثنوی مشاهده می شود و این چنین

آغاز می گردد

بشنو این نی چون شکایت می کند/ از جدایی ها حکایت می کند

کز نیستان تا مرا بُبْریده اند / از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق

عده ای بر این باورند که این 18 بیت مثنوی معنوی یا نی نامه در بردارنده ی تمامی مضامین

مثنوی معنوی است و هر کس که این 18 بیت را بخواند و آن را خوب درک کند، گویی تمام

مثنوی را خوانده است

« شیخ بهایی» در ستایش مثنوی می‌گوید: من نمی‌گویم که آن عالیجناب/ هست پیغمبر ولی

دارد کتاب/ مثنوی معنوی مولوی/ هست قرآنی به لفظ پهلوی

مولانا کتاب مثنوی معنوی را با بیت « بشنو از نی چون حکایت می‌کند /از جدایی‌ها

شکایت می‌کند» آغاز می‌نماید. مثنوی معنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست.

مولانا بیش از ۵۰ سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد. اهمیت مثنوی از آن جهت است که

برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد. مثنوی فقط عرفان نظری نیست بلکه

کتابی است جامع عرفان نظری و عملی. او خود گفته‌است: «مثنوی را جهت آن نگفتم که آن

را حمایل کنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی معراج حقایق است نه آنکه

نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند.» بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان

تفسیر نیست بلکه عرفان تغییر است

مثنوی مولوی، همانند بیشتر مثنوی‌های صوفیانه، به صورت عمده از «داستان» به عنوان

ابزاری برای بیان تعلیمات تصوف استفاده می‌کند. ترتیب قرار گرفتن داستان‌های گوناگون

در این کتاب ظاهراً نظم مشخصی ندارد. شخصیت‌های اصلی داستان‌ها می‌تواند از

پیامبران و پادشاهان تا چوپانان و بردگان باشد. حیوانات نیز نقش پررنگی در این داستان‌ها

بازی می‌کنند

اگر بخواهیم مجموعه عظیم و پربار بیست و شش هزار بیتی مثنوی معنوی را کوتاه و خلاصه

کنیم، به هجده بیتی می‌رسیم که سرآغاز دفتر اوّل مولاناست در این 18 بیت روح نیایش و

توجّه به حق، در تار و پود آن نهفته‌است

تأثیر و نفوذ اندیشه های مولانا جلال الدین محمد بر جریانات فکری و عرفانی جهان، مورد

اتفاق اندیشمندان و صاحب نظران حوزۀ عرفان و تصوف است‌. آثار مولانا، به ویژه مثنوی

معنوی‌، تبلوری از شخصیت عرفانی اوست‌. مثنوی، اسفار عارفان و در حقیقت شرح احوال

و مقامات معنوی اولیاست. مثنوی کتابی است تعلیمی، که حاصل دورۀ پختگی مولاناست

مثنوی, شرح سفرهای معنوی و تجربیات مولاناست؛ که عارفان را عقیده بر این است که مرید

و مراد همچون آینه، تصویر یکدگر را انعکاس می دهند. “مثنوی یکی از بزرگ ترین کتب

ادبی و عالیترین بیان و نظم عرفانی و خلاصه سیر فکری آدمی است

شکل گیری مثنوی معنوی

هنگامی که مولوی، حسام الدّین چلبی را در کنار خود می دید شور و حالتی به او دست می داد

و این امر باعث می شد که با علاقه ی خاصی به سرایش مثنوی بپردازد. سرایش مثنوی، وقت

و زمان مشخصی نداشت. در هر لحظه این سرودن انجام می گرفت و حسام الدّین نیز با رغبت

فراوان مثنوی مولوی را می نوشت و بعد از این که سروده های مولوی تمام می شد حسام

الدّین آن سروده ها را که نوشته بود، با صدایی بلند می خواند. گفته می شود که در بعضی از

شب ها نظم مثنوی تا سپیده دم طول می کشید و حسام الدّین پابه پای مولوی می نشست و آن

اشعار را که بدون زمینه ی قبلی (فی البداهه) سروده می شد، یادداشت می کرد. یک سال

طول کشید تا جلد اول مثنوی به پایان رسید

در این زمان، همسر حسام الدّین فوت کرد و این امر باعث افسردگی او شد و برای مدتی

نتوانست در مجالس مولوی حاضر شود

لکن بدون حضور حسام الدّین، مولوی نیز انگیزه ای برای سرودن مثنوی در خود نمی یافت

برای همین به مدت دو سال سرودن مثنوی به تأخیر افتاد. تا این که حسام الدّین چلبی دوباره

در مجالس مولوی حاضر شد و در سال 662 هجری نظم دفتر دوم مثنوی آغاز شد. مولوی در

آغاز دفتر دوم در مورد تأخیر سرایش مثنوی این گونه می گوید

مدتی این مثنوی تأخیر شد / مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نَزاید بختِ تو فرزندِ نو/ خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو

پایان زندگی مولوی

گرد پیری و ناتوانی بر رخسار مولوی نشست. او توان خود را از دست داده بودو نمی

توانست به سرایش مثنوی ادامه دهد. طبیبان هر چه سعی کردند او را از مرگ نجات دهند

موفق نشدند تا این که در روز یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672، درگذشت. گفته می شود

در روزهای آخر عمر مولوی که از بیماری و ناتوانی رنج می برد، مردم قونیه به عیادت او

می آمدند و از درد و رنج او، بی قرار و آشفته می شدند. اضطراب و نگرانی، تمام وجودشان

را فرا گرفته بود. به خصوص فرزند بزرگش، سلطان ولد، بر سر بالین پدر بی تاب تر از همه

به نظر می رسید. مولوی در واپسین دم چشمانش را گشود و با مشاهده ی بی تابی فرزندش

این ابیات را بر زبان آورد

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن / ترک من خرابِ شبگرد مبتلا کن

ماییم و موجی سودا، شب تا به روز تنها / خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی/ بگزین رَهِ سلامت، ترک رَهِ بلا کن

ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده/ بر آب دیده ی ما صد جای آسیا کن

بر شاه خوبْ رویان واجب وفا نباشد / ای زردْ روی عاشق، تو صبر کن، وفا کن

دردی ست غیر مردن آن را دوا نباشد / پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 

 

شهرت بي مانند مولوي به عنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب

جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل

اگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه ادميان را از

طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ

زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جست وجوي

كمال و ارام و قرار فرا مي خواند. آنچه مولانا مي خواهد تجلي خلق و خوي انساني در وجود

آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثا و شوق

به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد

هنر بزرگ او بحث و بررسي هاي دلنشين و جاودانه اي است كه به دنبال داستان ها پيش مي

آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار مي دهد. داستان بهانه

اي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد

مثنوی معنوی 26 هزار بیت و در شش دفتر است.

نسخه ای خطی از مثنوی معنوی در شیراز

مولوی در طول عمرش، آثار گران سنگی به جا گذاشت. این آثار شامل غزلیات، مثنوی

نوشته ها و سخنرانی های اوست که درون مایه و محتوای اصلی این آثار توجه به مسایل

عرفانی و ترک علایق دنیوی است. از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مسایل زندگی تا حساس

ترین و مهم ترین نکته های زندگی را در مجموعه آثار او می توان مشاهده کرد

«علی دشتی »نویسنده بزرگ معاصر در کتاب « سیری در دیوان شمس » می نویسد

« دیوان شمس دریاست ، آرامش آن زیبا و هیجان آن فتنه انگیز است . مثل دریاپر از موج پر از کف

پر از باد است .مثل دریا جلوه گاه رنگهای بدیع گوناگون است . مثل دریا آئینه آسمان و ستارگان و محل

تجلی اشعه مهر و ماه و آفریننده نقشهای غروب است . مثل دریا از حرکت و حیات لبریز است

دیوان شمس دیوان شعر نیست ؛ غوغای یک دریای متلاطم طوفانی است .دیوان شمس انعکاس یک

روح غیر آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است

مهم ترین آثار مولوی عبارت اند از

 مثنوی معنوی؛ دیوان شمس؛ رباعی. فیه مافیه؛. مکاتیب؛ مجالس سبعه

چند بیت از دفتر اول مثنوی

بشنو از نی چون شکایت می‌کند/ از جداییها شکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند / از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش /باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم / جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من

با غزلی دل انگیز از دیوان شمس به این گفتار پایان می دهیم

مــن غلام قمــرم ، غيـــر قمـــر هيــــچ مگو

پيش مـــن جــز سخن شمع و شكــر هيچ مگو

سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو

ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو

دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت

آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هيچ مگو

گفتــم :اي عشق مــن از چيز دگــر مي ترســم

گــفت : آن چيـــز دگـــر نيست دگـر ، هيچ مگو

من به گــوش تـــو سخنهاي نهان خواهم گفت

ســر بجنبـــان كـــه بلـــي ، جــــز كه به سر هيچ مگو

قمـــري ، جـــــان صفتـــي در ره دل پيــــــدا شـــد

در ره دل چـــه لطيف اســت سفـــر هيـــچ مگــو

گفتم : اي دل چه مه است ايــن ؟ دل اشارت مي كرد

كـــه نـــه اندازه توســت ايـــن بگـــذر هيچ مگو

گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است؟

گفت : اين غيـــر فرشته ست و بشــر هيچ مگو

گفتم :اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد

گــفت : مي باش چنيــن زيرو زبر هيچ مگو

اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال

خيز از اين خانه برو،رخت ببر،هيچ مگو

گفتم:اي دل پدري كن،نه كه اين وصف خداست؟

گفت : اين هست ولـــي جان پدر هيچ مگو