ادبیات غنی فارسی به تمام پدیده های طبیعت نظر داشته و هر موضوعی را مورد توجه
.قرار داده است
فصل زمستان » از جمله موضوعاتی است که در تمام ادوار شعرا بدان پرداخته و
اشعار دل انگیزی سروده اند . فصل زمستان از ابتدا در شعر و نثر مورد توجه ادیبان و
شاعران پارسی زبان بوده است. برف، سرمای هوا، درختانِ عریان، مه و فضایی خاموش
و شب‌های طولانی از جمله توصیفاتی هستند که در این دسته از آثار به وضوح بیان
.شده‌اند
از این رو فصل زمستان از دی ماه تا اسفند و فرا رسیدن نوروز، تأثیرات متفاوتی بر
.اشعار شاعران گذاشته است
توصیف خیال انگیز طبیعت در اشعار منوچهری دامغانی موج می‌زند. کمتر عنصری
طبیعی است که از نگاه تیزبین این شاعر یکه تازِ سبک خراسانی بازمانده باشد. هرچند بهار
و جلوه‌های طبیعی و گل‌های زیبا بیشتر از منظر او سروده شده‌اند اما برف و حرکت
ابرها نیز توسط او توصیف شده است. در یک بیت منوچهری این طور برف را توصیف
کرده است: «همی آمدند از هوا خرد خرد/ به نور سپید اندر آن دختران.» منوچهری در
توصیف حرکت ابرها این طور سروده است:« ابر بینی فوج فوج اندر هوا در تاختن/ آب
بینی موج موج اندر میان رودبار// این چو روزبار لشکر پیش میر میرزاد/ و آن چو روز
عرض پیلان پیش شاه شهریار

 

در اشعار سعدی زمستان به منزله‌ پلی و منزلگاهی است که شاعر در آن تنها فرارسیدن
بهار و نوروز را انتظار می‌کشد:« برخیز که می‌رود زمستان/ بگشای در سرای بستان
.در جایی دیگر سعدی مشتاقان و طالبان بهار را به صبر در زمستان دعوت می‌کند
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست/ بر زمستان صبر باید طالب نوروز را. در
اشعار سعدی هم چنین زمستان اوقاتی است که در آن شاعر فراق یار و معشوق خود را
تحمل می‌کند و انتظار بهارِ دیدارِ یار را می‌کشد. بهاری که پس از آن سرما و دوری‌ای
.در راه نیست: «با شکایت‌ها که دارم از زمستان فراق/ گر بهاری باز باشد

در اشعار معاصر نقش زمستان پررنگ ‌تر از گذشته دیده می‌شود. اگر پیش از این تنها
منوچهری به توصیفاتی نسبت به زمستان اکتفا می‌کرد و سعدی در اشعارش زمستان را به
منزله‌ی فراق و جدایی از یارش تصویر می‌کرد؛ در اشعار معاصر زمستان نقشی متفاوتدارد

در این دسته از اشعار زمستان و سرما و شب‌های طولانی آن نمادی از اوضاع
.خفقان‌آور سیاسی است
در شعرِ شب سرد زمستانی، نیما یوشیج از کوره‌ی گرم دلش در زمستانی تاریک می‌گوید
در شب سرد زمستانی/ کوره‌ی خورشید هم، چون کوره‌ی گرم چراغ من نمی‌سوزد. و
به مانند چراغ من/ نه می‌افروزد چراغی هیچ،/ نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا
می‌افروزد./من چراغم را در آمد رفتن همسایه‌ام افروختم در یک شب تاریک

ملک الشعرای بهار می گوید ؛

دوش چون برشد آن درفش سیاه
گشت پیدا طلایهٔ دی‌ماه
تیره ابری برآمد از بر کوه
که بپوشید پرده بر رخ ما

زمستان عنوان مشهورترین شعر مهدی اخوان ثالث (م. امید) است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است … اهای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

فروغ فرخزاد می گوید ؛

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک
خاک پذیرنده اشارتی است به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

پروین اعتصامی می گوید

به ماه دی، گلستان گفت با برف
که ما را چند حیران میگذاری
بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ
چه خواهد بود گر زین پس نباری
بسی گلبن، کفن پوشید از تو
بسی کردی به خوبان سوگواری

شکستی هر چه را، دیگر نه پیوست

زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری
هزاران غنچه نشکفته بردی
نوید برگ سبزی هم نیاری
چو گستردی بساط دشمنی را
هزاران دوست را کردی فراری
به گفت ای دوست، مهر از کینه بشناس
ز ما ناید بجز تیمارخواری
هزاران راز بود اندر دل خاک
چه کردستیم ما جز رازداری
بهر بی توشه ساز و برگ دادم
نکردم هیچگه ناسازگاری
بهار از دکهٔ من حله گیرد
شکوفه باشد از من یادگاری
من آموزم درختان کهن را
گهی سرسبزی و گه میوه‌ داری
مرا هر سال، گردون می فرستد

به گلزار از پی آموزگاری
چمن یکسر نگارستان شد از من
چرا نقش بد از من می نگاری
به گل گفتم رموز دلفریبی

به بلبل، داستان دوستاری
ز من، گلهای نوروزی شب و روز
فرا گیرند درس کامکاری
چو من گنجور باغ و بوستانم
درین گنجینه داری هر چه داری
مرا با خود ودیعتهاست پنهان
ز دوران بدین بی اعتباری
هزاران گنج را گشتم نگهبان
بدین بی پائی و ناپایداری
دل و دامن نیالودم به پستی
بری بودم ز ننگ بد شعاری
سپیدم زان سبب کردن در بر
که باشد جامهٔ پرهیزکاری
قضا بس کار بشمرد و به من داد
هزاران کار کردم گر شماری
برای خواب سرو و لاله و گل
چه شبها کرده‌ام شب زنده‌داری
به خیری گفتم اندر وقت سرما
که میل خواب داری؟ گفت آری
به بلبل گفتم اندر لانه بنشین
که ایمن باشی از باز شکاری
چو نسرین اوفتاد از پای، گفتم
که باید صبر کرد و بردباری

شکستم لاله را ساغر، که دیگر
ننوشد می به وقت هوشیاری

فشردم نرگس مخمور را گوش
که تا بیرون کند از سر خماری
چو سوسن خسته شد گفتم چه خواهی
بگفت ار راست باید گفت، یاری
ز برف آماده گشت آب گوارا
گوارائی رسد زین ناگواری
بهار از سردی من یافت گرمی
منش دادم کلاه شهریاری
نه گندم داشت برزیگر، نه خرمن
نمی کردیم گر ما پرده‌ داری
اگر یکسال گردد خشک‌سالی
زبونی باشد و بد روزگاری
از این پس، باغبان آید به گلشن
مرا بگذشت وقت آبیاری
روان آید به جسم، این مردگان را
ز باران و ز باد نو بهاری
درختان، برگ و گل آرند یکسر
بدل بر فربهی گردد نزاری
به چهر سرخ گل، روشن کنی چشم
نه بیهوده است این چشم انتظاری

نثارم گل، ره آوردم بهار است
ره‌ آورد مرا هرگز نیاری
عروس هستی از من یافت زیور
تو اکنون از منش کن خواستگاری
خبر ده بر خداوندان نعمت
که ما کردیم این خدمتگزاری

سهراب سپهری می گوید ؛

مانده تا برف زمین آب شود مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت‌
زیر برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حیات‌
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی كه نه افزایش یك ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام‌
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بكنم
من كه در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است كه برخیزیم
رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بكشم

شهریار می گوید ؛

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را
به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

دوبیتی هایی درباره سرمای زمستان
دو قدم مانده به رقصیدن برف
یک نفس مانده به سرما و به یخ
چشم در چشم زمستانی دگر
تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان
یک سبد عاطفه دارم همه تقدیم شما

به دل نا گفته صدها حرف دارم
میان سینه زخمی ژرف دارم
به روی پوستین سالخوردم
زمستان در زمستان برف دارم

سرود برفي گنجشگكي خرد
مرا با خود به دنياي دگر برد
دوباره جيك جيكي كرد و آن گاه
ميان برف هاي ناگهان مرد

تمام كوچه ها از برف و يخ پُر
نگاه ام روي يخ ها مي خورد سُر
ز حجم برف روي شاخه هايش
درختي در خيابان مي زند غُر

سكوت و جمعه و برف است و سرما
تنيده روي ذهن ام تور رويا
قلم در دست، در كنج اتاقي
نشسته شاعري تنهاي تنها

گل یخ زمستان تو هستم
اسیر ناز چشمان تو هستم
مرا پرپر مکن ای جانم ای دوست
که من مشتاق دیدار تو هستم