گل همین پنج روز و شش باشد …


گل‌ در طول تاریخ بشر اهمیت بسیاری در زندگی فردی و اجتماعی انسان‌ ها
داشته است. گل تجلی زیبایی است .

گل بی‌ خار جهان، مردم صاحب هنرند


اغلب شاعران نامدار و پر آوازه ایرانی نظیر خواجه لسان الغیب حافظ شیرازی،
شیخ الاجل سعدی، دکتر مهدی حمیدی ؛ رهی معیری ؛ سهراب سپهری، و ..
در اشعار خود از گل و گیاهان استفاده کرده اند تا بتوانند فضا را تلطیف کرده و
یا به آن روح بخشند. استفاده از گل در ادبیات و اشعار ایران زمین می‌تواند
تمدن چند هزار ساله و ایرانی پارسی ما را به رخ همگان بکشاند.


مولوی می فرماید :


بلبلان نعره‌ زن در روی گل
تا کنی مشغولشان از بوی گل
پنهان شوم از نرگس مخمور مرا دید
بگریختم از خانۀ خمار مرا یافت
می‌کش بوی و به ظاهر نیست گل

بی‌شک از غیب است و از گلزار گل


هاتف اصفهانی می‌ گوید:


چشم بگشا به گلستان و ببین
جلوة آب صاف در گل‏ و خار
ز آب بى‏رنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نگر در این گلزار

آهنگ چمن کن که به کف بهر تو دارد
گل ساغر و نرگس قدح و لاله پیاله


حافظ شیرازی در باب گل می فرماید :

این مدت عمر ما چو گل ده روز است / خندان لب و تازه‌روی می‌باید بود:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت / ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شگفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی / هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی / که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت / که به باغ آمد ازین راه و از آن خواهد شد
به عشق روی تو روزی که از جهان بروم / ز تربتم بدمد سرخ گل به جای گیاه
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست / که مغیلان طریقش، گل و نسرین من است

  • تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو / پرده غنچه می ‌درد خنده دلگشای تو
    ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز / کز سر صدق می‌کند شب همه شب دعای تو

سحر بلبل حکایت با صبا کرد / که عشق روی گل با ما چه‌ ها کرد
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند/ دریاب ضعیفان را در وقت توانایی


گل در اشعار شیخ الاجل سعدی شیرازی نیز چنین به کار رفته است :


باد بهشت می گذرد یا نسیم باغ / یا نکهت دهان تو ، یا بوی لادن است .
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم / که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
گل همین پنج و روز و شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد

از خنده، گل چنان به قفا اوفتاده باز/ کو را خبر ز مشغلة عندلیب نیست
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند / پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
صاحبدلی نماند در این فصل نوبهار / الّا که عاشق گُل و مجروح خار اوست


نظامی گوید :


در این باغ از گل سرخ و گل زرد
پشیمانی نخورد آن کس که بر خورد


کسایی مروزی نیز چنین می گوید:

گل نعمتی است هدیه، فرستاده از بهشت / مردم کریم تر شود اندر نعیم گل
ای گلفروش، گل چه فروشی به جای سیم / وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل


خواجوی کرمانی می گوید :


بلبلان از بوی گل مستند و ما از روی دوست
دیگران از ساغر و ساقی و ما از یاد دوست


گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی


دکتر مهدی حمیدی شیرازی درقطعه « گل ناز » چنین می سراید :


رفتم و دیدم که سِحرِ باغبان…
معنی ناسازگاری سوخته
آتشی از شمعدانی های سرخ
درحریر سبزه ها افروخته


جعد شبنم دارِ سنبل خورده تاب
درهوا پاشیده مشک و زعفران
چشم مستِ نرگسِ بیداد گر
باز گشته تازه از خوابِ گران


وان بنفشه زرد و مشکین و کبود

غرق گل چسبیده در آغوش هم
تاجهَد از محبَسِ شمشادها
رفته بالا از سر و ازدوش هم
زیر تار گیسوی افشان بید
سوسن و مینا و ناز افتاده است
هر زمان در سینه ی گل های سرخ
برگ لرزان چناران برده دست ….


پروین اعتصامی شاعر معاصر می گوید :


در باغ، وقت صبح چنين گفت گل به خار کز خويش، هيچ نايدت اى زشت روى عار
گلزار، خانه گل و ريحان و سوسن است آن به که خار، جاى گزيند به شوره زار…
… گر خار يا گليم، سرانجام نيستى است در باغ دهر، هيچ گلى نيست پايدار
گلبن، بسى فتاده ز سيل قضا بخاک گلبرگ، بس شدست ز باد خزان غبار
بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد/ ترسم، تو نيز دير نمانى بشاخسار
خلق زمانه، با تو به روز خوشى خوشند / تا رنگ باختي، فکنندت برهگذار
روزى که هيچ نام و نشانى نداشتى/ جز من، ترا که بود هواخواه و دوستدار
پروين، ستم نمي کند ار باغبان دهر/ گل را چراست عزت و خار از چه روست خوار

سهراب سپهری نیز گل در ادبیات را این گونه معنا می کند:


کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ / کار ما شاید این است / که در افسون گل
سرخ شناور باشیم.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟
از مرز خواب می‌گذشتم/ سایه تاریک یک نیلوفر/ روی همه این ویرانه ‌ها فرو
افتاده بود
کار ما شاید این است/ که میان گل نیلوفر و قرن/ پی آواز حقیقت باشیم.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح، به سرتپه
معراج شقایق رفتند.
مادرم سینی چایی در دست / گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من مرا شکر منه و
گل مریز در مجلس / میان خسرو و شیرین شکر کجا گنجد

رهی معیری شاعر معاصر می گوید :


چون به بهار سر کند، لاله ز خاکِ من برون
ای گل تازه یاد کن، از دل داغ دیده ام
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

فریدون مشیری شاعر معاصر گل را چنین توصیف می کند :


گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد .
صفای تو اما ، گلی پایدار است ….


شعری دیگر:


خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی نزدیک آمد،
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به اوگفت سلام…