فریدون توللی – شاعر معاصر
نخستین زنگ شبگیرم بر آشفت
که دل سرمست یادی جانفزا بود
گرفتم (گوشی) از جا ؛سرد وبیزار
خدا را ! آن صدای آشنا بود !
بنامم خواند و موجی کهربا خیز
سبک جنبید و از جانم گذر کرد
در آن آهنگ شیرین ؛ آتشی بود
که تا بنیاد لرزانم اثر کرد !
دلم کوبید و مهری استخوان سوز
شرار اشتیاقم در تن انگیخت
هوس ؛ با خون جوشانم سفر کرد
امیدی گرم و سوزان در من انگیخت
سخن ؛ از دور می لغزید و می تافت
نیازی تشنه از گفتار جادوش
نیازی ؛ چون تپیدنهای لبخواه
نیازی ؛ چون گشودنهای آغوش
پیام دلکش ؛ چون نغمه مهر
هزاران بوسه درهر زیرو بم داشت
پریشان از جداییهای بسیار
دلی آزرده از بیداد غم داشت
گشودم لب ؛ که گویم پاسخی چند
مگر بیگانه ای زان خانه بگذشت
صدا بگسست و آن ( هنگامه پرهیز )
درودی گفت و هشیارانه بگذشت
میان وصل و هجران ؛ برزخی بود
که با آن تار لرزان بستگی داشت
سری در گوش دل افسانه می خواند
سری با آن لبان پیوستگی داشت
فرو مردم ؛ کزان نشکفته پیوند
شکنجی تازه داد آن دلفروزم
Recent Comments/نظرات اخیر