بهار، این فصل رویش و شکفتن، همواره در ادبیات فارسی جلوه‌ای از امید، دگرگونی و طراوت جان بوده است. شاعران پارسی‌گوی، از روزگار کهن تا امروز، بهار را نه تنها یک فصل طبیعی، بلکه نشانه‌ای از بیداری روح و جان آدمی دانسته‌اند. در میان این جلوه‌های شاعرانه، غزل زیبای دکتر مهدی حمیدی شیرازی با عنوان «زمزمهٔ بهار» تصویری دل‌انگیز از این بیداری و طراوت ارائه می‌دهد. شاعر با بیت دلنشین خود:

بدلم از جنبش فروردین

هوس آن طرفه نگار آمد

بزن ای مطرب، بزن ای مطرب

که زمستان رفت و بهار آمد

نوید دگرگونی طبیعت و جان انسان را در آوایی شاعرانه و سرشار از شور زندگی بیان می ‌کند.

در این غزل، «فروردین» نماد آغاز دوبارهٔ زندگی است. هنگامی که شاعر از «جنبش فروردین» سخن می‌گوید، گویی تمام طبیعت را در حال حرکت و بیداری می ‌بیند. نسیم نرم بهاری از دشت‌ها و باغ‌ها می‌گذرد و در دل درختان خاموش زمستانی، زمزمهٔ حیات تازه‌ای را می ‌دمد. شاخه‌هایی که روزگاری خشک و بی ‌جان می ‌نمودند، اکنون لبریز از جوانه‌های سبز و امیدبخش شده‌اند. در چنین فضایی است که دل شاعر نیز به جنبش می‌افتد و اشتیاق دیدار «طرفه نگار» در جانش شعله می ‌کشد.

بهار در نگاه شاعر، تنها تغییر فصل نیست؛ بلکه جشن بزرگ طبیعت است. در باغ‌ها، گل‌ها چون نگین‌های رنگارنگ بر دامان زمین می‌درخشند. لاله با جام سرخ خود گویی آتشی از عشق در دل خاک افروخته است و نرگس با چشمان نیمه‌مست خویش، به نظارهٔ جهان تازه نشسته است. شکوفه‌های سپید و صورتی بر شاخه‌های درختان، همچون ستارگانی زمینی می ‌درخشند و عطر دل‌انگیزشان در هوا پراکنده می ‌شود. نسیم بهاری، این عطرهای لطیف را در کوچه‌باغ‌ها می‌پراکند و روح انسان را سرشار از آرامش می‌سازد.

در کنار این جلوه‌های رنگ و عطر، آوای دلنشین مرغان بهاری نیز به گوش می‌رسد. گویی پرندگان، پیام‌آوران فصل نو هستند. بلبل بر شاخسار گل می‌نشیند و با نغمه‌ای عاشقانه، داستان شوق و دلدادگی را بازمی‌گوید. قناری‌ها در میان شاخه‌های سبز، نغمه‌های شاد سر می ‌دهند و گنجشکان کوچک با جنب ‌وجوشی کودکانه، فضای باغ را پر از زندگی می ‌کنند. هر سو که بنگری، آوای پرندگان همچون موسیقی لطیفی در فضای صبحگاهی جاری است؛ موسیقی‌ای که دل را به وجد می ‌آورد و روح را به پرواز دعوت می ‌کند.

در چنین فضایی است که شاعر با شور و اشتیاق فریاد می‌زند: «بزن ای مطرب!» این دعوت به نواختن، در حقیقت دعوت به جشن زندگی است. گویی شاعر می‌خواهد بگوید که زمان اندوه و سکون به پایان رسیده است. زمستان با سردی و خاموشی خود رفته و جای آن را به فصل شادی و طراوت سپرده است. مطرب در اینجا نمادی از نغمه و شادی است؛ نوایی که با آمدن بهار در دل انسان‌ها طنین می‌اندازد.

تصویر زمستان در این غزل، یادآور روزهای خاموش و سردی است که طبیعت در خواب فرو رفته بود. درختان بی‌برگ، زمین سرد و آسمان خاکستری، همه نشان از سکون و انتظار داشتند. اما اکنون با آمدن بهار، این سکون جای خود را به حرکت داده است. رودها دوباره جاری شده‌اند، دشت‌ها سبزپوش گشته‌اند و آفتاب با مهربانی بیشتری بر زمین می‌تابد. این دگرگونی طبیعی، در حقیقت بازتابی از دگرگونی درونی انسان نیز هست.

یکی از زیبایی‌های این غزل، پیوند میان طبیعت و احساسات انسانی است. شاعر از جنبش فروردین سخن می ‌گوید، اما در واقع از جنبش دل خویش خبر می‌دهد. همان‌گونه که زمین از خواب زمستانی بیدار می‌شود، دل انسان نیز از رخوت و اندوه رها می ‌گردد. در چنین لحظه‌ای، امید همچون جوانه‌ای تازه در جان می ‌روید و شوق زندگی دوباره جان می ‌گیرد.

در باغ بهاری، هر گل داستانی دارد و هر نسیم پیامی. لاله‌ها سرخ‌فام و افروخته، گویی حکایت عشق‌های دیرینه را بازمی‌گویند. بنفشه‌های فروتن در گوشهٔ چمن سر برآورده‌اند و با رنگ بنفش لطیف خود، جلوه‌ای از وقار و آرامش را به نمایش می ‌گذارند. سنبل‌های خوشبو، عطر دلنشین خویش را در فضا می ‌پراکنند و شکوفه‌های بادام و گیلاس همچون برف‌های سپید بر شاخه‌ها نشسته‌اند. در چنین فضایی، انسان احساس می ‌کند که جهان دوباره متولد شده است.

مرغان نیز در این جشن طبیعت سهمی بزرگ دارند. بامدادان که نخستین پرتوهای خورشید بر باغ می‌تابد، پرندگان با شور و نشاطی وصف ‌ناپذیر آواز سر می‌دهند. نغمه‌هایشان گاه آرام و گاه پرشور است، گویی هر یک داستانی از شادی و امید روایت می‌کند. این آوازها با وزش نسیم و عطر گل‌ها در هم می‌آمیزد و فضایی رؤیایی می‌آفریند؛ فضایی که دل را از هر اندوهی می‌رهاند.

در پایان می‌توان گفت که غزل «زمزمهٔ بهار» تنها توصیفی از آمدن یک فصل نیست؛ بلکه سرودی است در ستایش زندگی و امید.دکتر حمیدی شیرازی با زبانی لطیف و آهنگی دلنشین، بهار را همچون پیام‌آور شادی و بیداری معرفی می‌کند. در این سرود شاعرانه، طبیعت و احساس انسان در هم می‌آمیزند و تصویری دل‌انگیز از جهان تازه پدید می‌آورند.

بهار در این غزل، نوید آن را می‌دهد که پس از هر زمستانی، بهاری در راه است؛ پس از هر سکونی، جنبشی تازه آغاز می ‌شود و پس از هر اندوهی، نغمه‌ای از شادی در دل جهان طنین خواهد انداخت. از همین رو، زمزمهٔ بهار در حقیقت زمزمهٔ امید است؛ امیدی که در دل گل‌ها، در آواز مرغان و در جان انسان‌ها جاری است:

                زمزمه ی بهار

به دلم از جنبش فروردین ، هوس  ِ آن    طرفه     نگار   آمد

بزن ای مطرب، بزن ای مطرب! که زمستان رفت و بهار آمد

همه جا زیبا، همه جا رنگین، همه جا گلبن، همه جا نسرین

همه جا از جنبش فروردین،   چمن  پژمرده   به   بار آمد

سر و صورت شسته گل از باران، چو عروسان خفته به گلزاران

به چمنزاران، به سمنزاران، به سحر آوای هزار آمد

همه جا زیور، همه جا دلبر، همه جا شیرین همه جا شکر

همه جا مینا همه جا اخگر، که چمن آمد، که نگار آمد

چمن و دشت و سَمَنان زیبا، گل یاس و نسترنان زیبا

بتکان زیبا، سخنان زیبا، گل نو، بشکفته عذار آمد

ز گلان رویی، ز هوا بویی، ز بتان مویی، زچمن جویی

همه جا آوای  پرستویی، ز یمین آمد، ز یسار  آمد

من و شیدایی، من و رسوایی، من و زیبایی، من و خودرایی

تو و این اندیشه ی سودایی، که بهار این‌گونه هزار آمد

چه زنی نیشم؟ چه کنی ریشم؟ چه دهی پندم؟ برو از پیشم

که من از این گفته نیندیشم، به سرم زین گفته دوار آمد

دلم از اندوه و شکیبایی، شده رسوایی، شده غوغایی

سرم ازآن دختر هرجایی ، همه شب کانون شرار آمد

شنوم از پیر خرد پندی، بنشینم پیش گلان چندی

بزنم چون غنچه شکرخندی، بر آن نرگس که خمار آمد

ز گلستان گلبن و نسرینی، ز لب   او  بوسه ی   مشکینی

ز (حمیدی) گفته ی شیرینی، که ز بحرش نغمه ی تار آمد