دکتر گوهر نو- پژوهشگر
تعطیلات آخر هفته فرصتی پدید آورده بود که با دوستان ساعاتی را بگذرانیم و از
مصاحبت هم لذت بریم . یکی از دوستان که سرایش پیوسته مجمع دوستان بود ؛ موجب
ایجاد این محفل گردیده بود .هنگامی که وارد منزلش شدم صدای موزیک وجد خاصی پدید
آورده بود و صدای خواننده را می شنیدم که می خواند :« سرنوشت را باید از سر نوشت ؛
شاید این بار کمی بهتر نوشت و…»محتوای شعر این آهنگ شوری در دل مدعوین به وجود
آورد و هر فردی مطلبی بیان داشت و مجلس با شور و حال دیگری ادامه یافت .چون پیوند
من با صاحب خانه بیش از سایرین بود ؛ از من درخواست نمود نظرم را در این باره بیان
نمایم . گفتم :
دوستان عزیز !
قبل از اینکه بخواهم در باره سرنوشت صحبت کنم بایستی بگویم ؛ ما آدمها به «اراده
آزاد» مجهز هستیم و میتوانیم از مسیری رو برگردانیم و مسیری نو و شیوهای تازه برای
زیستن انتخاب کنیم . حال باید دید چه مسیری را آغاز و ادامه دهیم تا با سرنوشتی خوب
مواجه شویم .
افکار و احساسات ما از زندگی، دنیایمان را می سازد. شاید بارها پیش آمده که در زندگی
احساسی ناخوشایند داشتهايم و حتی تصور کردهایم به بن بست رسیده ایم. در این مواقع
انسان مهار ذهن و مغز خود را به دست کمبودها ی زندگی می سپارد، به هرچیز که می
نگرد، کاستیهایش را میبیند و در چنین شرایطی حجمی انبوه از مغز را تصویرهایی از
ناتوانیهای موجود در زندگی انباشته می کند. در این صورت می اندیشیم که اگر یکبار
دیگرمتولد می شدیم راه دیگری ادامه می دادیم و سرنوشت بهتری در انتظار ما بود !!
یکی از مخاطبین لبخندی زد و گفت :
به راستی سرنوشت چیست ؟
دیگری پاسخ داد : سرنوشت یعنی چیزی که از پیش تعیین شده و به مرور زمان بر اساس
آنچه تعیین شده اتفاق می افتد ؟!
دوست دیگری گفت :
نه چنین نیست من دنیای خودم را اداره می کنم ، زیرا من کاملاً معتقدم که سرنوشت من ،
آینده من؛ در دستان من است و نمی خواهم کسی را بخاطر مسیری که طی می کنم مقصر
بدانم! و آرزوهایم را در قالب دیگری طراحی کنم.
هنگامیکه مغز، سرشار از تصویرها یی شود، ضمیر ناخودآگاه ما بدون آنکه بدانیم،
شروع به جذب واقعیتهایی از همین جنس- در زندگی مان- می کند. ما هر روز با موجی
بزرگ از همین جنس کاستیها روبهرو میشویم و سازوکار روانی ما، زندگیمان را
از فراوانی تهی میسازد و بهسمت کاستیها میبرد.! نه ! نمی توانی همه مشکلاتت را
به گردن تقدیر و سرنوشت انداخت ؟سرنوشت ما در دستان خودمان است، نه در اختیار
ستارگان.همه رویاهای ما میتوانند به حقیقت تبدیل شوند،اگر شهامت دنبال کردن آنها را
داشته باشیم ؟!
من همیشه باور داشتهام و هنوز هم باور دارم ؛که ما میتوانیم به هرچه اتفاق خوب یا بد
برایمان پیش می آید معنا بدهیم و تقدیر را به چیزی ارزشمند تبدیل کنیم .
دوست فرزانه و عارف مسلکم فریاد زد :
حافظ به همه ما توصیه می کند : او برای انسان قدرتی و اختیاری را باور نداشته و سر
تسلیم در برابر تقدیر فرود آورده و تدبیر به شمشیر و تقدیر سپرده است : فرمان او بر
دانایی و دلآوریست. او بر فلک و ستاره می تازد و انسان را فرمانروای سرنوشت
خویش میداند:
گدای میکدهام لیک وقت مستی بین / که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
حافظ در رسیدن به آرزو و مراد خویش، چرخ و فلک را بر هم میزند و بر هیچ حکم
ازلی سر فرود نمیآورد:
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
من دنیای خودم را اداره می کنم ، زیرا من کاملاً معتقدم که سرنوشت من ، آینده من در
دستان من است و نمی خواهم کسی را بخاطر مسیری که طی می کنم مقصر بدانم
حافظ بر آن است تا دنیای دلمرده و کهنه و وامانده را در هم ریزد و طرحی نو بریزد و
ما را و جهان را فرا می خواند تا با شادی و شور و شیدایی … زندگی کنیم .
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم…
مخاطب من با شور و هیجان سخن می گفت و مرتباْ حافظ را به یاری می طلبید و اشعاری
زمزمه می نمود .همه سراپا گوش بودیم و مجذوب اشعار دل انگیز و پر محتوای خواجه
شیراز شده بودیم . سر انجام سکوت را شکستم و اضافه نمودم« مولوی »عارف وارسته
سخن دیگری دارد . اجازه دهید آنرا باز گو نمایم :
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند / تدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند / حیله بکند لیک خدایی نتواند
چه تدبیرها برای خودمان اندیشیدیم و چه راه هایی را با اطمینان شروع کردیم و چند قدمی
رفتیم و دیدیم بی راهه ای آغار کرده ایم که انجامی نیست …
دست به سمت چه کسانی دراز کردیم و رهایی خود در دست آنها دیدیم که خود محبوس
زندان جهان بودند و دخیل به چه درهایی بستیم که نه تنها گره ای از کارمان باز نکردن
بلکه گره ای بر روی گره ی دیگری زدند. در این موقع بی مناسبت نیست که یادی هم از
«خیام »بکنیم و بگوییم هم اوست که می گوید :
«بر من قلم قضا چو بی من رانند / پس نیک و بدش چرا ز من میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو /فردا به چه حجتم به داور خوانند؟»
و یا :
ای دل تو بادراک معما نرسی / در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا زمی ناب بهشتی می ساز / کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
او از سرابی تیره که حیات نام دارد بهشتی روشن می سازد و از زیبایی و لطف و کمال
پرده از دیبای زرین بر دنیای خفقان آور می کشد کلام او با محتوای عظیمی که از فلسفه
در بردارد با لطافت خیال و زیبایی ادغام شده و درخشش عجیب یافته است و همین راز
عظمت و زندگی جاویدان وی در قلوب میلیونها انسان در سراسر گیتی است.و…
شب از نیمه گذشته بود و حاضران با شور و شوق با یکدیگر بحث می نمودند . یکی از
«جبر »سخن می گفت و یکی از « اختیار » و هر یک دلایلی ارایه می دادند و…
بهتر آن دیدم غزل خداحافظی بخوانم و با همه بدرود بگویم وابیاتی از سعدی تقدیم حاضران
کنم که می گوید :
آدمي را چاره ای جز رضا به قضای محتوم و قدر ازلي نيست:
جهان بر آب نهاده ست و عاقلان دانند / كه روي آب نه جاي قرار بنياد است
رضا به حكم قضا اختيار كن سعدی / كه هركه بنده حق شد ز خلق آزاد است
Recent Comments/نظرات اخیر