نوشته : دکتر محمد علی اسلامی (ندوشن ) نویسنده معاصر
خاله ام چند سالی از مادرم بزرگتر بود. از شوهرش بی آنکه طلاق گرفته باشد، جدا شده بود (زیرا
طلاق به هر عنوان صورت خوشی نداشت). چند بچه اش همگی در شیرخوارگی مرده بودند و او مانده
بود تنها. با آنکه از نظر مالی هیچ مشکلی نداشت و در نوع خود متمکن به شمار می رفت، از جهات
دیگر ناشاد و سرگردان بود. تنهایی و بی فرزندی برای یک زن مشکلی بزرگ بود و او گاهی در قم نزد
برادرش زندگی می کرد، گاهی در کبوده. نمی دانست در کجا ریشه بدواند. با این حال، او نیز مانند
مادرم توکلی داشت که به او مقاومت و استحکام اراده می بخشید. ازبحران های عصبی ای که امروز
رایج است و تحفه برخورد فرهنگ شرق با غرب است، در آن زمان خبری نبود. هر عصب و فکر به
منبع بی شائبه ایمان وصل بود که خوب و بد را به عنوان مشیت الهی می پذیرفت. به این زندگی گذرا
آنقدرها دل نمی بست که پیشامد ناگوار را فاجعه ای بنگارد و در نظرش اگر ِ یک روززندگی زشت می
شد، روی دیگری بود که بشود به آن پناه برد. تمکنی که داشت، به زندگی درویشانه ای قناعت کرده
بود، نه بنابراین، خاله ا م با همه مشترکی که خانواده از بخل بلکه از آن جهت که بیشتر از آن احتیاج
نداشت. در خانه کهنسالی بود و بر سر همو با خانواده دیگری هم در آن زندگی می کردند، یک اتاق
داشت. خانه نکبتبار، عاری از هرگونه امکان آسایش. در همان یک اتاق زندگی خود را متمرکز کرده
ّبود . کنار پنجره می نشست که این پنجره را چون در زمستان می بستند، اتاق به کل تاریک می شد؛
زیرا همان یکی بود و آن هم بدون شیشه. تابستان ها پنجره را گشوده نگه می داشت پنجره راباز و
زمستان ها همان جا کرسی خود را مستقر می کرد و باز ناگزیر بود که گوشه بگذارد تا قدری نور به
درون آید و او بتواند قرآن یا کتاب دعای خود را بخواند. اگر طبخ مختصری داشت، همان جا روی منقل
می کرد، چای نیز همینطور و اگر کسی به دیدنش می آمد، به پذیرایِی خیلی مختصر قناعت می ورزید.
فرزند بودم. گاه به گاه به دیدارش می رفتم و کنار همان برای این خاله نیز من به منزله فرزندش بودم و
او برای من قصه می گفت. برخالف مادرم که خشک و کم سخن و از دایره مسایل روز مره « مذهیبات
خارج نمی شد، وی از مباحث مختلف حرف می زد »مذهبی مسائل روزمر بود و از دایره ی وقتی
از آخرت و عوارض مرگ می زد: از تاریخ، حدیث، گذشته ها و همچنین شعر. حتی وقتی که ازآخرت
و عوارض مرگ .سخن می گفت، گفتارش با مقداری ظرافت وتقابل داستان همراه بود . برای من قصه
های شیرینی می گفت که او و مادرم هر دو، آنها را از مادربزرگشان به یاد داشتند. از این مادربزرگ
(مادر پدر) زیاد حرف می زدند که عمر درازی کرده و سخنان جذابی گفته بود. به او می گفتند »مادر
جون« ورد زبانشان بود: »مادرجون اینطور گفت، مادرجون آنطور گفت :
نخستین بار از زبان خاله و گاهی هم مادرم بود که بعضی از قصه هایر اصیل ایرانی را شنیدم و
به عالم افسانه ــ که آن همه پر رنگ و نگار ایرانی را شنیدم و راه پیدا کردم. خاله ام با ذوق لطیفی
که داشت، مرا نخستین بار از طریق سعدی با شعر شاهکار آشنا نمود. او سواد چندانی نداشت؛ حتی
باچند زن دیگردر ده خواندن را می دانست و نوشتن را نمی دانست ولی درجه فهم ادبیش بیشتر از
این حد بود . او نیز مانند دایی ام یک کتابی« بود؛ یعنی، علاوه بر قرآن و مفاتیحالجنان، فقط کلیات
سعدی را داشت. این سعدی همدم و شوهر و غمگسار او بود. من و او اگر زمستان بود زیر کرسی، و
اگر فصول ملایم بود، همان گونه روی قالیچه می نشستیم؛ به رختخوابی که پشت سرمان جمع شده بود
وحکم پشتی داشت، تکیه می دادیم و می خواندیم گلستان و بوستان گاهی قصاید. هنوز فهم من
برای دریافت لطایف غزل کافی نبود و خاله ام نیز که طرفدارشعر های اندرزی و تمثیلی بود به آن
علاقه چندانی نشان نمی داد. طرفدار شعرهای اندرزی و تمثیلی بود، به آن عالقه .
سعدی که انعطاف جادوگرانه ای دارد، آن قدر خود را خم می کرد که به حد فهم ناچیز کودکانه من برسد
این شیِخ همیشه «شات» بود پیرترین و جوان ترین شاعر زبان فارسی؛ معلم اول که هم هیبت یک
آموزگار را دارد و هم مهر یک پرستار، چشم عقاب و لطافت کبوتر که هیچ حفره ای از زندگی حفره
های ایرانی نیست که از جانب او شناخته نباشد.
جمع کننده اضداد تشرع و عرفان ؛ عشق و زندگی عملی؛ شوریدگی و عقل … به هر حال این همدم
کودک و دست گیر پیر؛ که از هفصد سال پیش به این سو، مانند هوا در فضای فکری فارسی زبانها
جریان داشته است.
من در آن اتاق کوچک و تاریک با او آشنا شدم؛ نظیر همان حجرههایی که سعدی در آنها نشسته و
شعرهایش را گفته بود. خاله ام می خواند و در حد ادراک خود معنی می کرد . قصه ها را ساده می نمود.
این تنها خصوصت سعدی است که سخنش به سخن همه شبیه باشد و به هیچکس شبیه نباشد.
در زبان فارسی احدی نتوانسته است مانند او حرف بزند و در عین حال، نظیر حرف زدن او را
هر روز در هرکوچه و بازار می شنویم.
کلیات سعدی ای که خاله ام داشت، شامل تصویرهایی هم بود؛ چاپ سنگی با تصویرهای ناشیانه ولی
گویا و زنده و من چون این حکایت ها را می شنیدم و می خواندم وعکس ها را می دیدم ، لبریز می
شدم. سراچه ذهنم آماس می کرد بیشتر بر فوران تخیل راه می رفتم تا بر روی دو پا، پس از خواندن
سعدی، وقتی ازخانه خاله ا م به خانه خودمان بازمی گشتم، قوز می کردم و از فرط هیجان «لکه»
می دویدم. کسانی که توی کوچه مرا این گونه می دیدند ، شاید کمی «خل» می پنداشتند یا با خود می
گفتند که این »بچه بس زیاد می خورد مست شده؛ در حالی که از خوردن نبود، از شنیدن بود.خاله ام
نیزخوشوقت بود که من نسبت به کالم سعدی عالقه نشان می دادم؛ بنابراین، با حوصله مرا همراهی
می کرد .هر دو چنان بودیم که گویی در پالیز سعدی می چریدیم؛ از
بوتهای به بوتهای و از شاخی به شاخی. معنی کلماتی را که نمی فهمیدیم از آنها می گذشتیم.
نه کتاب لغتی داشتیم و نه کسی بود که از او بتوانیم به پرسیم. ، دامنه کلام به قدر کافی وسعت
داشت که ندانستن مقداری لغت، مانع از برخورداری ما نگردد. اگر یک بیت را نمی فهمیدیم، از بیت
دیگر مفهومش را درمی یافتیم؛ آزادترین گشت و گذار بود.از همان جا بود که خواندن گلستان مرا به
سوی تقلید از سبک مسجع سوق داد که بعد، وقتی در دبستان انشا می نوشتم، آن را به کار می بردم.
برای طفل که پایه عضله و استخوان بندی او را می نهد. ذوق ادبی من از همان آغاز با آشنایی با این
آثار از لحاظ آشنایی با ادبیات سعدی برای من به منزله شیر «آغوز » بود . برای طفل که پایه عضله و
استخوان بندی او را می نهد. ذوق ادبی من از همان آغاز با آشنایی با این آثار، توقع شد و خود را بر
سکوی بلندی قرار داد. از آنجا که مربی آموزنده ای نداشتم در همن کورمال ادبی آغاز به راه رفتن
کردم. بعدها اگر به خود جرئت دادم که چیزهایی بنویسم، از همین آموختن سر خود و ره نوردی
تنهاوش بود که :
به حرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم
بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا
« سنایی »
از کتاب «روزها»، دکتر محمد علی اسلامی ( ندوشن)
Recent Comments/نظرات اخیر