نوشته : صادق هدایت نویسنده معاصر
مي رفت . من سلام كردم ، او لبخند زد ، بعد اجازه خواستم كه آن كيف را همراهش ببرم. او در جواب سرش را تكان داد و گفت “مرسي”، از همين يك كلمه آشنائي ما شروع شد.
از آن روز به بعد پنجرة اطاقمان را كه باز مي كرديم ، از دور با حركت دست و به علم اشاره با هم حرف مي زديم .ولي هميشه منجر مي شد باينكه برويم پائين در باغ لوگزامب ورگ باهم ملاقات بكنيم و بعد به سينما يا تآتر و يا كافه برويم ، يا بطور ديگر چند ساعت وقت را بگذرانيم . اودت تنها در خانه بود، چون ناپدري و مادرش به مسافرت رفته بودند و او بمناسبت كارش در پاريس مانده بود.
او خيلي كم حرف بود . ولي اخلاق بچه ها را داشت : سمج و لجباز بود، گاهي مرا از جا در مي كرد . دو ماه بود كه باهم رفيق شده بوديم . يكروز قرار گذاشتيم كه شب را برويم به تماشاي جشن جمعه بازار “نوي يي”. در اين شب اودت لباس آبي نوش را پوشيده بود و خوشحال تر از هميشه بنظر مي آمد . از رستوران كه در آمديم، تمام راه را در مترو برايم از زندگي خودش صحبت كرد. تا اينكه جلو لوناپارك از مترو در آمديم گروه انبوهي در آمد و شد بودند . دو طرف خيابان اسباب سرگرمي و تفريح چيده شده بود . بعضي ها معركه گرفته بودند، تيراندازي، بخت آزمائي، شيريني فروشي، سيرك، اتومبيلهاي كوچكي كه با قوة برق بدور يك محور مي گرديدند، بالن هائي كه دور خود مي چرخيدند ، نشيمن هاي متحرك و نمايشهاي گوناگون وجود داشت . صداي جيغ دخترها، صحبت ، خنده ، همهمه صداي موتور وموزيكهاي مختلف درهم پيچيده بود.ما تصميم گرفتيم سوار واگن زره پوش بشويم و آن نشيمن متحركي بود كه بدور خودش مي گشت و درموقع گردش يك روپوش از پارچه روي آنرا مي گرفت و بشكل كرم سبزي در مي آمد . وقتيكه خواستيم سوار بشويم ، اودت دستكش ها و كيفش را بمن داد ، تا در موقع تكان و حركت از دستش نيفتد . ما تنگ پهلوي هم نشستيم ، واگن براه افتاد و روپوش سبز آهسته بلند شد و پنج دقيقه ما را از چشم تماشا كنندگان پنهان كرد. روپوش واگن كه عقب رفت ، هنوز لبهاي ما بهم چسبيده بود من اودت را مي بوسيدم و او هم دفاعي نمي كرد –بعد پياده شديم و در راه برايم نقل مي كرد كه اين دفعه سوم است كه بجشن جمعه بازار مي آيد . چون مادرش او را قدغن كرده بود . چندين جاي ديگر به تماشا رفتيم، بالاخره نصف شب بود كه خسته و مانده برگشتيم . ولي اودت از اين جا دل نمي كند ، پاي هر معركه اي مي ايستاد و من ناچار بودم كه بايستم . دو سه بار بازوي او را بزور كشيدم ، او هم خواهي نخواهي با من راه مي افتاد تا ا ينكه پاي معركه كسي ايستاد كه تيغ ژيلت مي فروخت، نطق مي كرد و خوبي آنرا عملا نشان مي داد ومردم را دعوت به خريدن مي كرد . اين دفعه از جا در رفتم ، بازوي او را سخت كشيدم و گفتم :
” اينكه ديگر مربوط به زنها نيست.”
ولي او بازويش را كشيد و گفت :
” خودم مي دانم . مي خواهم تماشا بكنم .”
من هم بدون اينكه جوابش را بدهم ، بطرف مترو رفتم . به خانه كه برگشتم ، كوچه خلوت و پنجرة اطاق اودت خاموش بود . وارد اطاقم شدم ، چراغ را روشن كردم ، پنجره را باز كردم و چون خوابم نميآمد مدتي كتاب خواندم . يك بعد از نصف شب بود ، رفتم پنجره را به بندم و بخوابم . ديدم اودت آمده پائين پنجرة اطاقش پهلوي چراغ گاز در كوچه ايستاده . من از اين حركت او تعجب كردم، پنجره را به تغير بستم . همينكه آمدم لباسم را در بياورم ، ملتفت شدم كه كيف منجق دوزي و دستكش هاي اودت در جيبم است و می دانستم كه پول و كليد در خانهاش در كيفش است ، آنها را بهم بستم و از پنجره پائين انداختم.
سه هفته گذشت و در تمام اين مدت من با بي اعتنا ئي می کردم ، پنجرة اطاق او كه باز مي شد من پنجرة اطاقم را مي بستم . در ضمن برايم مسافرت به لندن پيش آمد . روز پيش از حركتم به انگليس سر پيچ كوچه به اودت بر خوردم كه كيف ويلن دستش بود و بطرف مترو پيش مي رفت . بعد از سلام و تعارف من خبر مسافرتم را باوگفتم و از حر كت آنشب خودم نسبت باو عذر خواهي كردم . اودت با خونسردي كيف منجق دوزي خود را باز كرد آينة كوچكي كه از ميان شكسته بود بدستم داد و گفت :
” آن شب كه كيفم را از پنجره پرت كردي اين طور شد . مي داني اين بد بختي مي آورد .”
من در جواب خنديدم و او را خرافات پرست خواندم و به او وعده دادم كه پيش از حركت دوباره او را ببينم، ولي بدبختانه موفق نشدم.تقريبا” يك ماه بود كه در لندن بودم ، اين كاغذ از اودت به من رسيد :
” ” پاريس ۲۱ ستامبر ۱۹۳۰
” جمشيد جانم
” نمي داني چقدر تنها هستم ، اين تنهائي مرا اذيت مي كند، مي خواهم امشب با تو چند كلمه صحبت بكنم . چون وقتي كه به تو كاغذ مي نويسم ، مثل اين است كه با تو حرف ميزنم . اگر در اين كاغذ “تو” مي نويسم مرا ببخش . اگر مي دانستي درد روحي من تا چه اندازه زياد است !
” روزها چقدر دراز است – عقربك ساعت آنق در آهسته و كند حركت مي كند كه نمي دانم چه بكنم . آيا زمان بنظر تو هم اين قدر طولاني است ؟ شايد در آنجا با دختري آشنائي پيدا كرده باشي ، اگر چه من مطمئنم كه هميشه سرت توي كتاب است ، همانطوريكه در پاريس بودي ، در آن اطاق محقر كه هر دقيق ه جلو چشم من است . حالا يك محصل چيني آن را كرايه كرده، ولي من پشت شيشه هايم را پارچة كلفت كشيده ام تا بيرون را نبينم، چون كسي را كه دوست داشتم آنجا نيست، همانطوريكه بر گردان تصنيف مي گويد :
” پرنده اي كه به ديار ديگر رفت برنمي گردد .”
” ديروز با هلن درباغ لوگزامبورك قدم مي زديم ، نزديك آن نيمكت سنگي كه رسيديم يا د آن روز افتادم كه روي همان نيمكت نشسته بوديم و تو از مملكت خودت صحبت مي كردي، و آن همه وعده مي دادي و من هم آن وعده ها را باور كردم و امروز اسبا ب دست و مسخره دوستانم شده ام و حرفم سر زبانها افتاده ! من هميشه به ياد تو والس ” گريز ري ” را ميزنم، عكسي كه در بيشة ونسن برداشتيم روي ميزم است، وقتي عكست را نگاه مي كنم، همان بمن دلگرمي مي دهد : با خود مي گويم ” نه، اين عكس مرا گول نميزند !” ولي افسوس ! نمي دانم تو هم معتقدي يا نه . اما از آن شبي كه آينه ام شكست ، همان آينه اي كه تو خودت به من داده بودي، قلبم گواهي پيش آمد ناگواري را ميداد . روز آخري كه يكديگر را ديديم و گفتي كه به انگليس مي روي، قلبم به من گفت كه تو خيلي دورمي روي و هرگز يكديگر رانخواهيم ديد – و از آنچه كه ميترسيدم بسرم آمد . مادام بورل به من گفت : چرا آنقدر غمناكي؟ و مي خواست مرا به برتاني ببرد ولي من با او نرفتم ، چون مي دانستم كه بيشتر كسل خواهم شد.
” باري بگذريم – گذشته ها ، گذشته . اگر به تو كاغذ تند نوشتم، از خلق تنگي بوده . مرا ببخش و اگر اسباب زحمت ترا فراهم آوردم، اميداورم كه فراموشم خواهي كرد. كاغذهايم را پاره و نابود خواهي كرد، همچين نيست ،ژيمي ؟ ” اگر ميدانستي درين ساعت چقدر درد و اندوهم زياد است ، از همه چيز بيزار شده ام ، از كار روزانة خودم سر خورده ام ، در صورتيكه پيش ازين اينطور نبود . ميداني من ديگر نمي توانم بيش ازينبي تكليف باشم ، اگر چه اسباب نگرا ني خيلي ها مي شود . اما غصة همه آنها بپاي مال من نمي رسد – همان طوريكه تصميم گرفته ام روز يكشنبه از پاريس . خارج خواهم شد . ترن ساعت شش و سي و پنج دقيقه را مي گيرم و به كاله مي روم، آخرين شهري كه تو از آنجا گذشتي، آن وقت آب آبي رنگ دريا را مي بينم ، اين آب همة بدبختي ها را مي شويد . و هر لحظه رنگش عوض مي شود، و با زمزمه هاي غمناك و افسونگر خودش روي ساحل شني مي خورد، كف مي كند ، آن كفها را شنها مزمزه مي كنند و فرو مي دهند، و بعد همين موج هاي دريا آخرين افكار مرا با خودش خواهد برد .چون به كسي كه مرگ لبخند بزند با اين لبخند ا و را بسوي خودش مي كشاند . لابد مي گوئي كه او چنين كاري را نمي كند ولي خواهي ديد كه من دروغ نمي گويم.
بوسه هاي مرا از دور بپذير
اودت لاسور”
دو كاغذ در جواب اودت نوشتم ، ولي يكي از آنها بدون جواب ماند و دومي به آدرس خودم برگشت
که رويش مهر زده بودند ” برگشت بفرستنده . ”
سال بعد كه به پاريس برگشتم با شتاب هر چه تمامتر به كوچة سن ژاك ر فتم ، همانجا كه منزل قديميم بود .
از اطاق من يك محصل چيني والس گريزري را سوت ميزد . ولي پنجره اطاق اودت بسته بود و به در خانه اشورقه اي آویزان كرده بودند كه روي آن نوشته بود :
« خانه اجاره اي ”
Recent Comments/نظرات اخیر