دکتر گوهر نو – پژوهشگر
پاییز، فصلی است که طبیعت در آن به مراقبه می نشیند. درختان جامههای زرین و سرخ بر تن می کنند و در سکوتی آمیخته با شکوه و اندوه، خود را برای خوابی ژرف آماده می سازند. در میان فصول، تنها پاییز است که روح شاعر را چنین به تأمل وادار میکند؛ فصلی که مرز میان شور زندگی و آرام مرگ است، و در همین میانه، انسان را به تفکر در ناپایداری و زیبایی فرامی خواند.
پاییز، نه تنها فصل فروریختن برگهاست، بلکه فصل برانگیختن معناهاست. هر برگ زرد، یادگاری است از لحظهای که طبیعت عاشقانه زیسته است. بادهای پاییزی گویی پیامآوران خاموشِ دگرگونیاند؛ پیامهایی از دل خاک تا ذهن انسان. در برابر این دگرگونی، شاعر با نگاه حسّی و فلسفی خویش میایستد، و از رنگها و صداهای پاییز پلی میسازد میان جهان محسوس و نامحسوس.
پاییز، موسیقی زوال است اما با نغمهای شیرین؛ رقصی است میان مرگ و زندگی. این فصل در نگاه شاعر، نقاشی است از رنگ های سرخ و زرد و نارنجی؛ و در نگاه عارف، مدرسه ای است که درس فنا و بقا می آموزد.
هر برگ زرد، خاطرهای است از لحظهی زیستن. بادهای پاییزی گویی پیامآوران تغییرند؛ نه اندوه محض، بلکه هشداری از ژرفای هستی که هیچ زیبایی جاودانه نیست. در این میان، شاعران ما، هر یک از زاویهای دیگر به پاییز نگریستهاند؛ گاه عاشقانه، گاه فلسفی، و گاه تصویری و رنگی.
مولوی می فرماید:
این خزان چون گلستان آمدست
هر که هوشی دارد او جان آمدست
***

ای باغبان !ای باغبان ! آمد خزان؛ آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان؛ بنگر نشان
ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن
نوحه کنان از هر طرف صد بیزبان صد بیزبان
هرگز نباشد بی سبب گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بی درد دل رخ زعفران رخ ؛ زعفران
حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می کوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان ؛ کو گلستان…
ای باغبان!، خزان فرارسیده و برگها و شاخهها به حالتی ناراحت و دردآور درآمدهاند. به حال آنها نگاه کن و نشانههای این تغییر را مشاهده کن. ای باغبان، به نالههای درختان گوش کن. آنها در هر سو از دل شکسته و خاموشی خود ناله می کنند و نوحه سر می دهند. هیچ کس بیدلیری و غم نمیخندد؛ این اشکها بی دلیل نمی ریزند و لب خشک نمی ماند. کسی که در دلش درد نداشته باشد، نخواهد توانست به زیباییهای زندگی، مانند رخ زیبای زعفران، توجه کند. زاغ غم، میوههای تلخی را در باغ میبیند و با قدمهای آهسته به دنبال خوشیها و گلستانی که در آنجا باشد، میگردد. افسوس که هیچ نشانی از گلستان و زیباییها نمییابد.و..
پاییز و سرشت آدمی
آدمی نیز همچون طبیعت، بهار و پاییز دارد. روزهای سرشار از آرزو و شوق، همانند جوانههای بهاری است، و روزهای اندوه و پژمردگی، برگ ریزان پاییز او. آرزوهایی که روزگاری سبز بودند، آرام آرام رنگ میبازند و بر خاک می نشینند. این رنگ باختن در نگاه سطحی شاید مایه ی حسرت باشد، اما در نگاه عارفانه، نشانه ی بلوغ است؛ زیرا دل از تمنای فانی شسته و به حقیقت باقی نزدیک تر می شود.
سنایی در حدیقه میگوید:
هر که از برگ و از رنگ رسته شد
در ره جان به حقیقت ، زنده شد
آرزوهای رنگ باخته؛ پژواک فروغ
در این مقام، فروغ فرخزاد با صدای پر از سوز و صداقت، زبان دل معاصر ماست. او پاییز آرزوها را چنین میبیند:
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم…
برای فروغ، پاییز تنها فصل طبیعت نیست؛ تجربه ی درونی است. پژمردگی و فرو افتادن برگها در شعر او به استعارهای از تنهایی، ناکامی و زوال امید بدل میشود. او به ما یادآور می شود که انسان در میانهی راه باید با آرزوهای رنگ باخته ی خویش روبه رو شود و از دل آن حقیقتی نو بیافریند.

پاییز؛ مدرسهی فنا و بقا
درختان پاییزی، با برگ ریزان خود به ما می آموزند که برای زنده ماندن، باید رها کرد. آنچه فاسد شده، اگر رها نشود، جان را می پوساند. عارفان، این رها کردن را «فنا» مینامند؛ فنا از خود، از خواستهها و از دلبستگیهای زودگذر. و در همین فناست که بقا پدید می آید؛ بقای به حقیقت جاوید.
عطار نیشابوری چه نیکو سروده است:
چون درختی باش، برگی واگذار
تا ببینی د ر فنا، روی بهار
پاییز و رنگهای بیپایان
هیچ فصلی به اندازه ی پاییز رنگارنگ نیست. برگها در آخرین لحظههای زندگی خویش، به زیباترین رنگها درمیآیند. این رنگها، برای عارف، نماد کثرت در وحدت است؛ نشانهای که هر رنگ و هر جلوهای در نهایت به حقیقتی یگانه بازمیگردد.
سهراب سپهری نیز با نگاه لطیف خویش چنین میسراید:
پاییز، فصل مشورت درختان است
برگی به شاخه می گوید: برویم
بادی می آید، و تصمیمی می افتد..
اینجا پاییز نه زوال، که گفتوگوی طبیعت با خویش است؛ تصویری از خرد جمعی که حتی درختان را نیز به تسلیم و پذیرش می کشاند.
پاییز و خاموشی معنا
پاییز، فصلی است که طبیعت به سکوت فرو می رود. آواز پرندگان کمتر شنیده میشود، نسیمها آرامتر میوزند، و شبهای طولانی فرصتی برای تأمل در خویش فراهم می آورند. این خاموشی، درسی برای انسان است: گاه باید سکوت کرد تا صدای درون شنیده شود.
نیما یوشیج با نگاهی سرشار از اندوه می گوید:
برف می بارد، برف می بارد
به هر سو خاموشی است
و درون من غوغایی..
این خاموشی بیرونی، در جان انسان غوغایی درونی می سازد؛ همان غوغایی که راه را به سوی شناخت می گشاید.
پاییز و آرزوهای رنگ باخته
آرزوها نیز همانند برگها هستند: می رویند، بالنده می شوند، و سرانجام فرو می ریزند. بسیاری از آرزوها به ثمر نمی رسند، اما ارزششان در همین گذر است؛ زیرا در فرو ریختنشان، حقیقتی تازه پدیدار میشود.
فریدون مشیری می گوید :
دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز..
و نیز می گوید :
غروبی سخت محنت بار دارد
همه ی درد است و با دل کار دارد
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها ؛ تاراج ؛ تاراج…
این سرنوشت مشترک برگ و آرزو، درسی است برای دل انسان: هیچ چیز ماندنی نیست، مگر حقیقتی که فراتر از رنگها و خواهشهاست. او می گوید ؛ با زبانی صمیمی و انسانی، پاییز را آینهی دل انسان میبیند.
وقتی که شبنم روی برگ گل نشست
وقتی نسیم از کوچهی ما میگذشت
گفتم که دل را میسپارم دست عشق
دیدم که عشق از من دلی دیوانه خواست
در جهان مشیری، پاییز فصلی است برای بازاندیشی در عشق و معنا؛ فصلی که در آن دل، نرم تر و بیناتر میشود.
دکتر مهدی حمیدی شیرازی، شاعر اشعار درخشان، پاییز را آیینه ی حسرت و زوال میبیند. در شعری، این فصل را به گونهای میستاید که گویی دلی عاشق، آخرین نغمههای خود را در آن میخواند:
خزان شد و ز شاخ و برگ گلزار
نه رنگی ماند و نه بوی بهار
به باغ و راغ، دگر نغمه نیست
مگر آواز باد و نوای هزار…
در نگاه او، پاییز یادآور گذر جوانی و خاموشی شور عشق است؛ اما در همان غم، زیبایی ژرفی نهفته است، چنانکه گویی شاعر با اندوهی شریف به نظارهی فروپاشی مینشیند .
آمد خزان و بر رخ گل رنگ و بو نماند
وز گل به جز حکایت سنگ و سبو نماند
زآن نقشهای دلکش زیبا به روی باغ
از ابر و بادها اثر رنگ و بو نماند
در پای گل که آن همه آواز بود و بانگ
جز بانگ برگ و زمزمهی نرم جو نماند
بر شاخها از آن همه مرغان و نغمهها
آوای مرغ کوکو و بغض گلو نماند…
فریدون توللی، شاعر لطافت و خیال، پاییز را در چهرهی معشوق میجوید. برای او، رنگهای این فصل نه نشانهی مرگ، که پژواک دلدادگیاند. در یکی از سرودههایش میخوانیم:
زردی خزان بر لب بستان فتاده است
بر دامنم از یاد تو باران فتاده است
ای عشق! ببین موسم اندوه و غم است
هر برگ درخت، برگ هجران فتاده است
در شعر توللی، پاییز با غم فراق درآمیخته، اما این غم، شور زندگی را در خود دارد؛ اندوهی که شاعر از آن زیبایی میسازد.
و اما نادر نادرپور، شاعر رنگ و تصویر، پاییز را با نگاهی هنرمندانه و تصویری میبیند. در یکی از شعرهایش، طبیعت را به تابلویی زنده بدل میسازد:
پاییز آمد و باغ خموش است و بینوا
جز برگهای زرد، نمانده ست آشنا
هر شاخه را به دامن شب ریخت باد مهر
مانده ست خاطرات به رنگ دعا، دعا ..
در شعر نادر نادرپور، رنگهای پاییزی چون رنگهای نقاشیاند که بر بوم زمان مینشینند؛ تصویری از زیبایی و فنا در آغوش یکدیگر.
پاییز در نگاه این شاعران، تنها فصل طبیعت نیست؛ حالت روح انسان است. انسان در پاییز درمییابد که زیبایی، در ناپایداری معنا مییابد. فرو ریختن برگها درس رهایی است؛ یادآور آنکه هیچ شکوهی بیزوال نیست، و هیچ پایانی، خالی از امید نیست .
سخن پایانی پاییز، فصل اندوه نیست؛ فصل شناخت است. فصل وداع با آرزوهای رنگ باخته و آغوش گشودن به حقیقتی جاودان. برای عارفان، پاییز بهار دل است، زیرا در پژمردگی آن، جان تازهای زاده میشود. برای شاعران معاصر، پاییز تصویری است از غربت، اندوه و تأمل درونی. و برای ما، درسی است از زندگی: رها کن، تا دوباره رویی. ونیز پاییز، فصلی است که به ما میآموزد چگونه در خاموشی، شکوه را بیابیم .
Recent Comments/نظرات اخیر