ای فریدون گنج قارون عاقبت پایان گرفت
آنچه پایانی ندارد رنج انسان و بس
فریدون توللی


از روزی که بشر تولد یافته “رنج و درد همواره با وی بوده اند.برحسب اتفاقاتی که
هرروز پیش می آید رنج ها هم تغییر شکل می دهند و مدام ما را نا آرام و بیقرار می کنند .
این حس به قول شاعر بزرگ معاصر فریدون توللی :« آنچه پایانی ندارد رنج انسان و
بس » .
رنج پیوسته دغدغه بزرگ انسانها بوده اسست . درد و رنج بهایی است که انسان به دلیل
عدم آگاهی و پذیرش یک حقیقت در تمام طول تاریخ در حال پرداخت آن بوده است. امروزه
ممکن است هر کسی از خود بپرسد چرا ما آدمیان رنج می کشیم و چگونه می توانیم خود را
از شر رنج های بیهوده و بی مورد و البته گزنده و تخریبگر نجات دهیم؟
رنج در معنای گسترده خود، تجربه‌ای از نارضایتی، ناخوشایندی و بیزاری است که بر اثر
عواملی پدید می آید .


رنج چیست ؟


آیا ما با اشتباهاتی که در زندگی می کنیم موجب ایجاد رنج می شویم ؟!

اینک که می‌خواهیم درباره فلسفه رنج‌ها سخنی بگوییم، نا گزیریم از آرتور شوپنهاور
فیلسوف آلمانی نام ببریم .فیلسوفی که به بدبینی شهره آفاق است. او در یک کلام معتقد بود
«جهان در رنج است و این سختی پایانی ندارد. »
بنا به نظر« شوپنهاور»، حقیقت انسان در قدرت اراده اوست و همین اراده منشأ مشکلات
انسان و در نهایت بدبینی و ناامیدی است. شوپنهاور معتقد بود اراده همان خواست و میل
است و این خواستن‌ها و امیال انسان‌ها آنقدر زیاد است که برآورده ساختن آنها ممکن
نخواهد بود.
بنابراین در برابر هر آرزویی که برآورده می ‌شود، ده‌ها آرزوی دیگر هست که برآورده
نمی‌شود. پس این امیال نامحدود در برابر کامیابی‌های محدود قرار می‌گیرند و همین
مسئله رنجی دائمی را برای بشر ایجاد می‌کند و در نهایت ملال و بیهودگی را به بار خواهد
آورد .
برای شوپنهاور، منبع واقعی رنج بشر، مسئلهٔ «زمان‌آگاهی» است ‌ــ‌ همان چیزی که ما
را از حیوانات متمایز می‌کند. به‌هرحال تمام موجودات زنده دچار لذت‌ها و دردهای
جسمانی می‌شوند، اما حیوانات چون در بندِ گذشته و آینده نیستند، از نگرانی و اضطرابِ
اضافی آزادند. آدم‌ها افسوس می‌خورند که گذشته را نمی‌توان عوض کرد، و به آینده
امیدوارند که آن هم معمولا به جایی نمی‌رسد. شوپنهاور با ارجاع به برهانِ ژان-ژاک
روسو، گفت که خودآگاهیِ انسان باعث تشدید دردهای زندگی شده است بدون آن‌که بر
لذت‌هایش بیفزاید. و حتی وقتی به آرزوهامان می‌رسیم، نمی‌توانیم حفظ‌شان کنیم. عشق
می‌پژمرَد، دوستیْ می‌میرد، دستاوردها و دارایی‌های مادی بعد از مدتی دیگر ارضاءکننده
نیستند.


چگونه می‌توانیم با رنج‌هایمان کنار بیاییم؟


از دیدگاه روانشناسی خاستگاه رنج، تمایلات، الگوهای فکری، الگوهای رفتاری و
شرطی‌سازی افراد است.« زیگموند فروید»، روانشناس اتریشی، معتقد بود انسان خودش
زمینه سختی‌ها و دشواری‌ها را فراهم کرده است. او منشأ این احساس را فرهنگ و تمدن
می‌دانست که به دست انسان‌ها ایجاد شده است. فروید معتقد بود انسان از سه ناحیه متحمل
رنج می‌شود: رنجی که طبیعت به انسان تحمیل می‌کند، رنجی که بدن آدمی به او می‌رساند
و رنجی که از ارتباط و تعامل با دیگران به وجود می‌آید و از دو نوع دیگر سخت‌تر است .

پس چاره‌ای نیست جز اینکه رنج را به عنوان بخشی از زندگی خود بپذیریم و از آن برای
پیش‌برد اهداف خودمان استفاده کنیم، همانطور که شاعر بزرگ و استاد سخن، سعدی
می‌فرماید:
نابرده رنج گنج میسر نمی ‌شود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
برای بدست آوردن هر امتیازی باید بهایی را پرداخت و رنج نیز می‌تواند بهای موفقیت
باشد.
بنابر گفته‌های پیشین، کلید خوب زیستن مقابله با نشخوار فکری و تلاش برای گرفتار نشدن
در دام رنج است. باید توجه داشته باشید که هیچ راه‌ و‌روش مطلق و مشخصی برای درمان
رنج وجود ندارد. همواره به خود یادآوری کنید که «رنج» همانند «صاعقه» ظاهر می‌شود
و با اضطراب و هیاهو همراه است، اما در نهایت پایان می‌یابد. بنابراین، اگر از چیزی رنج
می‌برید، باید بدانید که شما توانایی مواجهه با آن را دارید .


تمثیل در ادبیات ایران


تمثیل یکی از این ابزارهای بیانی در القای مؤثر معانی و از انواع صور خیال است. و در
آثار ادبی تمثیل های زیادی وجود دارد . وقتیکه مطالب و مفاهیم به رمز و تمثیل بیان شود،
افزون‌بر ملموس‌شدن، زمینه‌ای فراخ برای نوعی نظام استدلالی فراهم می‌آورد. ازنظر
مولوی داستان ظرفی است که مظروف آن شامل نکات اخلاقی و عرفانی می‌شود؛ اینک
نمونه ای از آن را بیان می کنیم :


حکایت


در مثنوی آمده است که : بیماری به طبیبی مراجعه می‌کند و طبیب که از حال زار و
بیماری درمان‌ناپذیر او آگاه می‌شود، نسخه می‌پیچد که بیمار هر خواسته‌ای دارد، خود را
از آن منع نکند و به کام دل خویش برسد. ازقضا بیمار یک صوفیِ سر در گریبان را لب
جویبار می‌بیند و با عمل به توصیۀ طبیب هوس پس‌گردنی‌زدن بر قفای او می‌کند. پس از
این عمل، آتش خشم صوفی برافروخته می‌شود. صوفی با دیدن حالِ نزار بیمار از مقابله به
مثل می‌پرهیزد و مصلحت در این می‌بیند که او را پیش قاضی برد. قاضی هم با دیدن
وخامت حال بیمار و عمر کوتاه او به غرامت‌دادن رای می‌دهد. بیمار بر سر شوق می‌آید و
قاضی را هم مهمان پس‌گردنی جانانه‌ای می‌کند. در گرماگرم این صحنه‌های طنزگونه

است که مناظرۀ پرمناقشۀ صوفی و قاضی شکل می‌گیرد و مولوی مناظرۀ آن دو را به
روش تمثیلی پیش می‌برد تا دراصل مسئلۀ درد و رنج انسان و مباحث پیرامونی آن را
صورت‌ بندی کند.
در حکایت بررسی‌شده، مولوی یکی از رنج‌های فراگیر هستی یعنی بیماری را که هرکس
به‌سبب انسان‌بودنش به آن دچار می‌شود، در وجود بیمار رنجور تجسم بخشیده و در این
داستان او تمثیل عینی انسانی است که از شدت درد و رنج جسمی و روحی در پی درمان به
طبیب مراجعه می‌کند. نسخۀ درمانی که طبیب تجویز می‌کند نوعی گرایش لذت‌جویانه است
که اصالت را به لذت می‌دهد:
گفت هر چت دل بخواهد آن بکن
تا رود از جسمت این رنج کهن
هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر
تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر
مولوی با معرفی رنج‌های انسان و خاستگاه آنها، بین درد و رنج انسان و عاقبت‌ بینی
رابطة دوسویه برقرار می‌کند و یکی از راه‌های رهایی از درد و رنج را عاقبت‌بینی
می‌داند.
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو؟
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو