دکتر گوهر نو – پژوهشگر

« بهار در ادبیات فارسی نماد تولد دوباره، امید و تازگی است و تقریباً همه شاعران بزرگ به آن پرداخته‌اند.»

بهار، تنها فصلی در گردش سال نیست؛ لحظه‌ای است که جهان، نفس تازه‌ای می‌کشد و هستی، خود را از نو می‌آفریند. گویی زمین، پس از سکوتی سرد و طولانی، بار دیگر زبان می‌گشاید و با واژه‌هایی از جنس رنگ و عطر و نور، سرود زندگی را زمزمه می‌کند.

در این هنگام، نسیم بهاری، آرام و دل‌انگیز، بر شانه‌های طبیعت می‌لغزد و شاخه‌های خفته را به بیداری می‌خواند. شکوفه‌ها، چون لبخندهایی سپید و صورتی، بر لب درختان می‌نشینند و باغ‌ها، جامه‌ای از امید بر تن می‌کنند. هر برگ سبز، نشانی از تولدی دوباره است و هر گل، روایتی از زیبایی که در سکوت زمستان پنهان مانده بود.

بهار، فصل عاشق شدن است؛ نه فقط برای دل‌های انسانی، بلکه برای تمام اجزای جهان. آسمان، روشن‌تر می‌نگرد؛ خورشید، مهربان‌تر می‌تابد؛ و زمین، با آغوشی گشوده، زندگی را در خود می‌پرورد. در این میان، انسان نیز بی‌اختیار با این نغمه‌ی همگانی همراه می‌شود؛ دلش نرم‌تر، نگاهش روشن‌تر و امیدش عمیق‌تر می‌گردد.

این دگرگونی شگفت، از دیرباز الهام‌بخش شاعران فارسی‌زبان بوده است؛ آنان که با حساس‌ترین دریافت‌ها، بهار را نه فقط دیده، بلکه «زیسته‌اند». در نگاه آنان، بهار گاه جلوه‌ای از جمال هستی است، گاه نشانی از گذر زمان، گاه تمثیلی از بیداری روح و گاه بهانه‌ای برای بیان شور عاشقانه.

برخی از شاعران، بهار را آینه‌ی قدرت و نظم شگفت‌انگیز آفرینش دانسته‌اند و در شکفتن گل‌ها، راز هستی را جست‌وجو کرده‌اند. برخی دیگر، آن را فرصتی برای شاد زیستن و غنیمت شمردن لحظه‌ها دیده‌اند؛ هشداری لطیف که زندگی، همچون شکوفه، ناپایدار و گذراست.

در نگاه عارفانه، بهار معنایی ژرف‌تر می‌یابد؛ شکفتن گل، نشانه‌ی بیداری جان است و نسیم، پیام‌آور حقیقتی فراتر از ظاهر جهان. در این دیدگاه، بهار سفری است از خاک به معنا؛ از ظاهر به باطن.

در دوره‌های معاصر، نگاه به بهار اندکی دگرگون شده است. شاعران امروز، علاوه بر زیبایی‌های طبیعی، به ابعاد اجتماعی و انسانی آن نیز توجه دارند. بهار گاه نماد آزادی، رهایی از محدودیت‌ها و آغاز تحولی نو در جامعه است. در این نگاه، شکفتن تنها به طبیعت محدود نمی‌شود، بلکه انسان و اندیشه‌ی او نیز باید شکوفا شود.

با همه‌ی این تفاوت‌ها، یک نکته در میان تمام شاعران مشترک است: بهار، فصل امید است. فصلی که حتی در تاریک‌ترین لحظات، نوید روشنایی می‌دهد. بهار، یادآور این حقیقت است که پس از هر زمستانی، شکفتنی در راه است. و چه زیباست که ما نیز، در این بهار بی‌پایان شعر و زندگی، دل به شکفتن بسپاریم و با هر نسیم، ترانه‌ای تازه در جان خویش بشنویم.

در نهایت، بهار در شعر فارسی تنها یک تصویر طبیعی نیست، بلکه زبانی است برای بیان ژرف‌ترین احساسات انسانی. شاعران، هر یک با نگاهی یگانه، این فصل را به آیینه‌ای از عشق، عرفان، شادی و تأمل بدل کرده‌اند. اکنون، پس از این گذر کوتاه در اندیشه و نگاه آنان، نوبت آن است که خودِ شعر را بشنویم؛ جایی که واژه‌ها جان می‌گیرند و بهار، نه در توصیف، که در تجربه‌ای زنده، پیش روی ما شکوفا می‌شود:

و چه زیباست که ما نیز، در این بهار بی‌پایان شعر و زندگی، دل به شکفتن بسپاریم و با هر نسیم، ترانه‌ای تازه در جان خویش بشنویم.

  فردوسی

استاد ابوالقاسم فردوسی شاعر حماسه سرای ایران بهار را با شکوه و حماسه توصیف می‌کند؛ گویی طبیعت نیز مانند پهلوانان جان تازه می‌گیرد. تصویرسازی‌های طبیعی: فردوسی به شکوفه‌ها، سبزه‌ها، هوای معتدل و آواز پرندگان اشاره کرده است

.. بر آن بخت بیدار و فرخ زمین

ز فرش جهان شد چو باغ بهار

هوا پر ز ابر و زمین پر نگار ..

       **

بمان تا بیاید مه فرودین

که بفروزد اندر جهان هوردی

بدانگه که برگل نشاندت باد

چو برسر همی گل فشاندت باد

بگویم ترا هر کجا بیژنست

بجام اندرون این مرا روشنست

مولانا جلال‌الدین  محمد مولوی بهار را نماد بیداری روح و نزدیکی به حقیقت می‌داند؛ بهاری درونی که از تحول انسان خبر می‌دهد :

آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود

آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود

هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شود

هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود

گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد

اما دل اندر ابر تن چون برق‌ها رخشان شود

رودکی شاعر قرن سوم- چهارم هجری، که او را پدر شعر فارسی می‌نامند- جوان شدن مرد پیر را به رنگ و بوی بهار مِژده می‌دهد:

آمد بهار خرم با رنگ و بوی طبیعت

با صد هزار نزهت و آرایش عجیب

شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان

گیتی بدیل یافت، شباب زپی مشیب

سعدی شیرازی شاعر قرن  هفتم هجری  ؛ بهار را جلوه‌ای از حکمت الهی می‌بیند. نگاه او اخلاقی‌تر است و از طبیعت برای آموزش انسان بهره می‌برد.

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

آدمیزاده اگر در طرب آید چه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

  در برخی ابیات، سعدی از تفرج و گشت و گذار در بهار می‌گوید واین فصل را جایی می‌داند برای خردمندان که تفکر کنند:

بوی گل و بانگ مرغ برخاست***هنگام نشاط و وقت صحراست

فراش خزان ورق بیفشاند***نقاش صبا چمن بیاراست

ما را سر باغ و بوستان نیست***هر جا که تویی تفرج آن جاست

حافظ شیرازی شاعر(قرن هشتم)  ؛  بهار را زمان شادی، عشق و رهایی از غم می‌داند. در شعر او، شکوفه‌ها و نسیم بهاری همراه با باده ‌نوشی و عشق می‌آیند:

مژده ای دل  که  دگر باد  صبا  باز آمد

هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمد

عارفی  کو  که کند فهم  زبان   سوسن

که بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد؟

حافظ می گوید: بهار آمده سعی کن که در این فصل خوشدل باشی.   باید فرصت را در بهار غنیمت دانست چرا که بهار‌های پی در پی می‌آید و انسان می‌میرد و دیگر فرصتی برای بهره بردن از بهار وجود ندارد، پس سعی کن از برکات زندگی بهره ببری.

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

 که بسی گل بدمد باز و  تو در گِل  باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل  باشی

 خیام می گوید ؛ دنیا در گردش است .سعی کن با نشاط و شادمانی زندگی کنی

  این  قافله  عمر عجب  می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد  

 او در رباعی دیگری ادامه می دهد که گل و سبزه تربناک شده ؛ می نوش و گلی بچین و فرصت را از دست مده :

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است

دریاب که هفته دگر خاک شده است

می نوش و گلی بچین که تا درنگری

گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است  

وحشی بافقی شاعر(قرن دهم) در بهاریه خود حیرت می‌کند که چگونه درختانی که تا دیروز عریان بودند، جامه لعل و زمرد به تن کرده‌اند:

بهار آمد و گشت عالم گلستان

خوشا وقت بلبل، خوشا وقت بستان

زمرد لباس‌اند یا لعل جامه

درختان که تا دوش بودند عریان

دگر باغ شد پر نثار شکوفه

که گل خواهد آمد خرامان خرامان

دکتر صورتگر استاد دانشگاه ؛ در این شعر  درباره‌  ماه بهمن و شکوفه دادن درختان را در شیراز توصیف می‌کند می‌گوید:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد** *شیراز را  دوباره  به  یاد من  آورد

آنجا که گر به شاخ گلی آرزوت هست*** گلچین به پیشگاه تو یک خرمن آورد

نازم هوای فارس که از اعتدال آن          بادام بن شکوفه مه بهمن آورد ..

فریدون توللی شاعر معاصر؛ در بهار به “شعر شاداب” خود می‌اندیشد که ” زنبق آسا، ترد و عطرافشان و مست” از ” باغ‌زار” سر بر می‌آورد. او در فضای اثیری شاعرانه است که با یار خود خلوت می‌کند. بهار، شعر را بر می ‌دماند و یار در آئینه شعر جلوه می ‌کند

غنچه  در بازوی  نازآلود یاس

با شکفتن ‌های اخترها، شکفت

یاد او رقصان و عریان در خیال

خند خندان جلوه‌ گر شد از نهفت

ابر غم  در تیرگی بارید  و رفت

دل  طراوت  یافت زین بارندگی

خنده  زد چو صبح غمناک  بهار

باز  بر من  صبح پاک   زندگی

دکتر مهدی حمیدی شیرازی به توصیف بهار می پردازد و می گوید :

به دلم از جنبش فروردین،  هوس آن طرفه نگار آمد

بزن ای مطرب!بزن ای مطرب!که زمستان رفت و بهار آمد

همه‏ جا زیبا!همه‏ جا رنگین!همه‏ جا گلبن!همه ‏جا نسرین‏

همه ‏جا از جنبش فروردین،چمن پژمرده به بار آمد

سر و صورت شسته گل از باران،چو عروسان خفته به گل زاران

به چمن‏زاران،به سمن‏زاران،به سحر آوای هزار آمد

همه ‏جا زیور!همه‏ جا دلبر!همه‏ جا شیرین!همه‏ جا شکر

همه‏ جا مینا!همه‏ جا اخگر!که چمن آمد،که نگار آمد

چمن و دشت و سمنان زیبا!گل یاس و نسترنان زیبا بتکان زیبا

سخنان زیبا گل نو بشکفته عذار آمد

  ملک الشعرای بهار شاعر معاصر

ملک الشعرای بهار ؛ از طبیعت زیبا و جلوه های بهار سخن می گوید :

بهار آمد و رفت ماه سپند

نگارا درافکن بر آذر سپند

به یکباره سر سبز شد باغ و راغ

ز مرز حلب تا در تاشکند

بنفشه ز گیسو بیفشاند مشک

شکوفه به زهدان بپرورد قند

به یک هفته آمد سپاه بهار

ز کوه پلنگان به کوه سهند

جهان گر جوان شد به فصل بهار

چرا سر سپید است کوه بلند ؟

سهراب سپهری، بهاریه ای دارد که بیشتر انتظار و آرزوی بهار را تصویر می‌کند.  

مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر چتر

ناتمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید

 فریدون مشیری  شیفته بهار است. اگر چه خود، این جا و آن جا پامال خزان زدگی‌هاست، ولی همیشه با آغوش باز به پیشباز بهار می‌رود.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه و بانگ پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار…

خوش بحال چشمه ها و دشتها

خوش بحال دانه ها و سبزه ها

خوش بحال غنچه های نيمه باز

خوش بحال دختر ميخک که مي خندد به ناز

خوش بحال جان لبريز از شراب

خوش بحال آفتاب…

پروین اعتصامی چنین می اندیشد:

سپیده‌دم، نسیمی روح پرور

وزید و کرد گیتی را معنبر

تو پنداری ز فروردین و خرداد

به باغ و راغ بُد پیغام آور

به رخسار و به تن مشاطه کردار

عروسان چمن را بست زیور…

سیمین بهبهانی از آمدن بهار می گوید :

…بهار شاد شورافکن ز قله ها به زیر آمد

هنوز عشق جان دارد نگو نگو که دیر آمد

بهار شاد شورافکن به بزم دوستان چون من

میان جامه ای روشن ز پولک و حریر آمد

دو زُلف مشک بیزش گل نگین سینه ریزش گل

سریر خفت و خیزش گل  ببین چه دلپذیر آمد..

فروغ فرخزاد بها ررا این گونه توصیف می کند :

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت:

ای دختر بهار حسد می‌برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می‌خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می‌گشود دو چشمان بسته را

می‌شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بال‌های نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دویدرا

و شهریار شاعر معاصر می گوید :

ای گل‌فروش ! دختر زیبا که می‌زنی

هر دم چو بلبلان بهاری صلای گل

حقا…! که هم‌نشین گلی ای بنفشه مو !

سیمای شرمگین تو دارد صفای گل‌

خود غنچۀ گلی و قبا گل، متاع گل‌

من شکوۀ تو با که برم، با خدای گل

ای گلفروش دختر زیبا! خدای را

رندند بچّه ها،نبَرَندت بجای گل

  “رهی معیری “زیبایی زندگی را در شاد زیستن می داند و بدین گونه به استقبال بهار می رود

نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار

با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن

 که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار  بزن با دلبر

 کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم

 چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

چمن از لاله ی نو رسته بود، چون رخ دوست

 گلبن از غنچه ی سیراب بود ،‌چون لب یار

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز …

نادر نادر پور می گوید :

ای آشنای من

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا پر کنیم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها

گلبرگ لب به بوسه ی خورشید واکنیم

وانگه چو باد صبح

در عطر پونه های بهاری شنا کنیم

برخیز و بازگرد…