نظری به خانه ی یک  ترجیع‌ بند هاتف

 دکتر گوهر نو – پژوهشگر

  شبِ جست ‌وجوی عاشق

ای  فدای  تو هم  دل و هم  جان

وی نثار رَهَت، هم‌ این و هم‌ آن                              

شب بود؛ از آن شب‌هایی که سکوتش گویی دست می‌برد و دل آدمی را می‌گیرد و می‌چلاند. سالکی تنها، در اتاقی نیمه ‌تاریک، چشم بر آستانهٔ پنجره دوخته بود. ستاره‌ای میان آسمان می‌سوخت و او احساس می ‌کرد چیزی از دور صدا می‌زند؛ چیزی نه از جنس دنیا، نه از جنس آدمیان. دلش می ‌لرزید، جانش بی‌قرار بود، و زبانش بی ‌اختیار زمزمه می ‌کرد:

                               «ای فدای تو هم دل و هم جان »

همین یک مصرع، دروازهٔ شب و جان را بر او گشود. سالک حس کرد دل می‌شکند و قطره‌ای نور در سینه‌اش می‌دود. گویی جان او، سال‌ها دور از اصل، اکنون برای نخستین بار به یاد می ‌آورد که خانه‌اش جای دیگری است. او نمی‌دانست خطابش به کیست؛ اما می ‌فهمید که این ندا، نجوایی از عمق آفرینش است.

ترجیع‌بند هاتف همین‌گونه آغاز می‌شود: در دل شبی روحانی، با نجوایی که مرز میان عشق انسانی و عشق الهی را در می ‌نوردد. خواننده از همان بیت نخست وارد فضایی می‌شود که نه مناجات است، نه غزل؛ بلکه «سفر» است: سفر از خود به سوی او. در فضایی پر از شور و شوق، شاعر به میخانه‌ای .

می رود  و در آنجا به گفت ‌وگو با پیرمغان می‌پردازد و از او تقاضا می‌کند که درد عشقش را درمان کند..

« پیر پرسید: کیست این؟ گفتند       /   عاشقی بی ‌قرار و سرگردان..»

 «گفت: جامی دهیدَشَ از میِ ناب     /  گرچه ناخوانده باشد این مهمان»

« چون کشیدم نه عقل مانْد و نه هوش      /  سوخت هم کفر از آن ‌و هم ایما ن »

 پیر پرسید  که این فرد کیست؟ پاسخ دادند که او عاشقی است ناآرام و سرگردان. گفت: به او یک جام از شراب خالص و اعلا بدهید، گرچه این مهمان ناخوانده است. وقتی از آن شراب سر کشیدم، عقل و هوش برایم باقی نماند.که هم کفر و هم ایمانم از آن سوخت (استعاره از تولد مجدد.در بدو تولد کفر و ایمان وجود ندارد)…

  ساختار ادبی خانۀ نخست: موسیقیِ خطاب به غیب

  زبان تغزلیِ متعالی

هاتف شعر را با خطاب مستقیم شروع می‌کند؛ ساختاری که در غزل فارسی آشناست، اما او آن را از قلمرو عشق زمینی به حریم عشق الهی منتقل می ‌کند. لحن شعر، لحن سرباختگی است؛ لحنی که در حافظ نیز دیده می‌شود:

 «دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند »

و نیز در مولوی:

 «ای عاشقِ شیدا تو ز من عاشق‌تر…  »

اما هاتف لحنی لطیف‌تر، انسانی‌تر و نزدیک‌تر به زبان روزمره دارد و همین امر، شعر او را برای خوانندهٔ معاصر بسیار قابل لمس کرده است.

  تصویرپردازی نور و دل

در سراسر این خانه، دل و جان دو محور تصویرسازی‌اند. دل آینه است و محبوب نور. این سنتی است که از غزالی و سهروردی در عرفان نظری آغاز شده، توسط مولوی شاعرانه گردیده، و در حافظ به اوج رسیده است. هاتف با سادگی و صفای خاص زمانهٔ خود این سنت را بازسازی می‌کند.

نور در شعر او نه نماد خوشی، بلکه نشانهٔ حضور است؛ حضوری که احساس می ‌شود اما دیده نمی‌شود.

  موسیقی وزن و تکرار

وزن مفاعیلن مفاعیلن فعولن، با ضرب‌آهنگ آرام و موج‌وار، برای بیان حس «طلب» بسیار مناسب است. خواننده ناخواسته در ریتمی قرار می ‌گیرد که شبیه کش ‌و‌قوس نفس‌های عاشق است.

موسیقیِ تکرارِ واج‌هایی چون «ا»، «ن»، «آ» نیز بر حس شوق و آهگانگی می‌افزاید.

  بن‌مایه‌های عرفانی خانهٔ نخست: سالک در جادهٔ فنا

  فنا: تسلیم دل و جان

نخستین جملهٔ شعر («فدای تو هم دل و هم جان») اعلام آماده ‌بودن سالک برای فناء است؛ یعنی گذشتن از وجود مجازی خود. این همان چیزی است که مولوی با صراحت می ‌گوید:

 «بمیر ای دوست پیش از مرگ، اگر می‌زندگی خواهی… »

و حافظ وقتی می ‌گوید:

 «دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند… »

اشاره به همین گذار دارد: مرگ اختیارى و تولد حقیقت.

هاتف با بیانی ساده اما عمیق همین مرحلهٔ اولِ سلوک را در بیت اول خلاصه می‌کند:

        «ای  فدای  تو هم  دل و هم  جان   /     وی نثار رَهَت، هم‌ این و هم‌ آن  »                          

 حضورِ پنهان محبوب

با آنکه شاعر از فراق می ‌نالد، محبوب در سطرسطر شعر حاضر است. این «حضور غایبانه» مهم‌ترین ویژگی عرفان ایرانی است.

مولوی این را چنین بیان می  ‌کند:

 «تو جزئی و حق کل است، تو را جمله در بر دارد …»

و حافظ در مصراع مشهور:

 «تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او …»

دقیقاً همین حس حضور در غیبت را می‌رساند. در شعر هاتف، محبوب هرگز «غیر قابل‌رسیدن» نیست؛ بلکه «قابل یافتن» است، اما نه با چشم سر، بلکه با چشم دل.

  کشف قلبی و ناتوانی عقل

هاتف بارها دل را محور شناخت معرفی می ‌کند. این عین سنت معرفت ‌شناسیِ عرفانی است. عرفا عقل را در «سیر به سوی حقیقت» ناقص می ‌دانند و از راه دل و شهود حرکت می ‌کنند.

مولوی می ‌گوید:

 «عقل در شرحش چو خر در گل بماند… »

حافظ می‌گوید:

 «عقل می ‌خواست کاین راز برملا سازد… »

هاتف نیز به همین گونه، عقل را به حاشیه و دل را به مرکز سلوک می ‌آورد.

   اضطرار عاشقانه

بی‌اختیاری هاتف  در برابر محبوب—آن حس ناتوانی شیرین—در خانهٔ نخست به ‌وضوح آشکار است. این حالت همان «اضطرار عاشقانه» است که مولوی آن را «جذبۀ حق» می‌نامد و حافظ آن را در «گرفتار شدن در زلف یار» تصویر می ‌کند.

   تحلیل مقایسه‌ای: هاتف، حافظ، مولوی

   اشتراک بنیادین: عشق الهی

هاتف ادامه‌دهندهٔ راهی است که سنایی گشود، مولوی شکوفا کرد و حافظ به اوج رساند: راه عشق الهی.

اما تفاوت او در سادگی و شفافیت بیان است. مولوی دریایی خروشان است، حافظ رازآلود و ایهام ‌دار، و هاتف زلال و صریح.

   در قیاس با مولوی: از رستاخیز تا نجوا

مولوی تجربهٔ عشق را انفجاری و عالم‌برانداز تصویر می‌کند:

رقص، شور، واژگونی جهان.

هاتف همین تجربه را آرام، نجواگونه و صمیمی نشان می‌دهد.

مولوی می ‌گوید:

 «آتش است این بانگ نای و نیست باد…  »

هاتف می ‌گوید:

 «ای فدای تو هم دل و هم جان… »

یکی آتش است، دیگری نسیم. هردو اما گرم‌کنندهٔ جان.

  در قیاس با حافظ: از رمز تا صراحت

حافظ عشق الهی را در لفافه و رمز بیان می ‌کند؛ معشوق او اغلب چندلایه است.

اما هاتف آشکارا به حقیقت می‌رسد و پرده‌ای باقی نمی‌ گذارد.

حافظ می‌گوید:

 «ما بدین در نه پیِ حشمت و جاه آمده‌ایم…  »

هاتف مستقیم‌تر است و می‌گوید:

دل و جان را فدایت می‌کنم، زیرا اصل و حقیقت تویی.

با این حال، در تصویرهای لطیف و انتخاب واژگان خوش‌آهنگ، هاتف به حافظ بسیار نزدیک است.

خانۀ نخست ترجیع‌ بند هاتف، چکیدهٔ مسیر سلوکی است که در بندهای بعدی گسترش می‌یابد. در این ۱۸ بیت:دل و جان سالک به قربانگاه عشق برده می ‌شود؛ محبوب، در عین غیبت، سراسر حاضر است؛ عقل در حاشیه و دل در مرکز قرار می ‌گیرد؛ تصاویر لطیف و موسیقی موزون، تجربهٔ عرفانی را ملموس می ‌کند؛ و زبان هاتف پلی میان تغزل حافظ و اشراق مولوی می ‌سازد.

هاتف با این مقدمهٔ شورانگیز، خواننده را به سفری می ‌برد که مقصد نهایی‌اش وحدت وجودی است؛ سفری که هم در شعر است و هم در جان خواننده ! :

ای  فدای  تو هم  دل و هم  جان

وی نثار رَهَت، هم‌ این و هم‌ آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن ز دست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راهِ پرآسیب

درد عشقِ تو، دردِ بی‌درمان

بندگانیم؛ جان و دل بر کف

چشم بر حُکْم و گوش بر فرمان

گر سرِ صلح داری، اینک دل

ور سرِ جنگ داری، اینک جان

دوش، از شورِ عشق و جَذْبه‌ی شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخِرِ کار، شوقِ دیدارم

سوی دیر مغان کشید عِنان

چشمِ بَد دور، خلوتی دیدم

روشن از نورِ حق، نه از نِیران

هر طرف دیدم آتشی؛ کان شب

دید در طور، موسِیِ عِمران

پیری آنجا، به آتش افروزی

به ادب، گِردِ پیر، مُغ‌ْبَچِگان

همه سیمین‌عِذار و گل‌رخسار

همه شیرین‌زبان و تنگ‌دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نُقل و گُل و مُل و ریحان

ساقیِ ماه‌رویِ مُشکین‌موی

مطربِ بذله‌گوی و خوش‌اَلْحان

مُغ و مُغ‌زاده، مؤبَد و دَستور

خدمتش را، تمام، بسته میان

منِ شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید: کیست این؟ گفتند

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدَشَ از میِ ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی، آتش‌پرستِ  آتش‌دست

ریخت در ساغر آتشِ سوزان

چون کشیدم نه عقل مانْد و نه هوش

سوخت هم کفر از آن ‌و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

—به زبانی که شرحِ آن نَتْوان—

این سخن می‌شنیدم از اعضا

—همه حَتَّی الْوَریدِ و الشَّرْیان—

                           که یکی هست و هیچ نیست جز او

                       وَحْدَهُ لا إِلهَ إِلا هُو….

نکته : تَرجیع‌بَند یا بند گردان از قالب‌های شعر فارسی است که از غزل‌های چندبیتی که هم‌وزن هستند تشکیل شده و برای اتصال این غزل‌ها به یکدیگر از یک بیت تکراری استفاده می‌نماید. بیت ترجیع با قافیه‌ای ویژه و لفظ و معنی یکتا تکرار می ‌گردد. این بیت بندِ ترجیع یا بندِ گردان نامیده می‌ شود. به هریک از غزل‌ها، خانه یا رشته گفته می‌شود.هر خانه از ۵ تا ۲۵ بیت (گاه کمتر یا بیشتر) تشکیل شده.است

 ساختار: این قالب شعری، به دلیل تکرار یک بیت، حس و حال و پیام اصلی شعر را تقویت می ‌کند و آن را به مخاطب یادآوری می  نماید

معروف ‌ترین ترجیع‌بندها از هاتف اصفهانی و سعدی شیرازی است.