نوشته محمد حجازی ؛ نویسنده معاصر


چند روز قبل، یکی از دوستان پیش من آمد. قیافه اش حاکی از رنج درونی و پریشانی خاطر
بود و نگاهش در عقب نقطه نامعلومی می رفت.
ابروانش در هم رفته، دماغش تیر کشیده و گونه هایش به گودی افتاده بود. دو طرف لب
زیرینش هر دم به پایین دراز می شد.
روی صندلی نشست. راحت نبود. گویی دست و پایش زیادی است، نمی داند به چه وضع آنها را
قرار بدهد که صحیح باشد.
لاینقطع در تلاطم و حرکت بود.
جای تردید برایم باقی نمانْد، گفتم: زود بگو، قصه چیست؟ در سقف کهنه فلک کاوش چه
کرده و چه سنگی بر سر خودت آورده ای؟
پس از اندکی سکوت، خیره به من نگاه کرد و گفت: آمده ام بپرسم برای خودکشی چه وسیله
ای را از همه بهتر می دانی؟
فکری کردم و گفتم: لازم است ابتدا بگویی بدانم این خیال از چه علت خاسته، زیرا
مطابق علم خودکشی که تو مرا در آن متبحر فرض کرده ای، وسیله انتحار باید مناسب با
سبب و علت بیزاری از زندگی باشد.
یک لحظه لبانش را جمع کرد و به طرف دماغ بالا برد و با بی اعتنایی و تحقیر گفت: من
تصور نمی کردم چنین موقعی را برای شوخی شایسته بدانی.
من گمان می کردم پیش تو وزنی دارم. معلوم می شود به نظر طفل دبستان به من نگاه می
کنی! جای افسوس است.

پس انسان دردش را پیش که بگذارد. پس آن دوستی که برای وجود دوست، همان اهمیت هستی
خود را قائل باشد و به همه افکار او مثل خیالات خود قدر و قیمت بگذارد، کجاست؟ پس
اشک در چشمش جمع شد و صدا در گلویش شکست. به فوریت از هر گوشه دلم که دسترس بود،
مقداری حزن و اندوه فراهم آوردم و در صورت، ظاهر کردم.
گفتم: اگر دوستی داری منم و اگر کسی بیش از همه به عقل و متانت قضاوت تو معتقد
باشد، باز او منم.
اما جواب سؤال تو آسان نیست زیرا من خودم هیچ وقت تجربه ی خودکشی نکرده ام و نمی
دانم چه اسباب سهلتر می کُشد.
متأسفانه اشخاصی هم که انتحار کرده اند، باز نیامده اند که شرح احساسات خود را برای
ما بیان کنند.
البته هر چه مرگ سریعتر باشد، بهتر است. شاید آسان تر از همه گلوله باشد به شرط
آنکه به مغز یا قلب بخورد.
چنانکه کسی را می شناسم که در گوش خود تپانچه را آتش داد و در نتیجه بین دو گوشش
سوراخی باز شد و باقی عمر کر بود.
راست است که بعدها از شنیدن مزخرفات راحت شد، لیکن به هر حال دو مرتبه به این اقدام
مبادرت نکرد.
ناچار از تجربه اش اثر خوبی نگرفته بود. اغلب در موقع عمل، دست می لرزد و گلوله به
نشانه نمی خورد.
اگر شخص از این احتمال مصون باشد، باقی مشکل نیست. گفتم: من تپانچه دارم، اگر
بخواهی، می دهمت.
گفت: ممنون می شوم.
برخاستم و تپانچه را از اتاق خواب آوردم و پیشش گذاشتم و طرز عمل آن را نشانش دادم،
اما راستی دستم می لرزید.
گفتم: این جواب سؤال تو، اما اگر تو هم به دوستی من وقعی می گذاری، باید مرا قابل
اعتماد بدانی و مصیبت عظیمی را که سبب این تصمیم شده، برایم بگویی.

گفت: اتفاق تازه ای رخ نداده. از دنیا سیر شده ام. مکررات خسته ام کرده، همین است
که دیدم، در این صورت دلیلی برای زندگانی نمی دانم.
من که باید در آخر از این در بروم، هر چه زودتر آسوده تر. برویم ببینیم بلکه آنجا
حیات بر اصل دیگری غیر از مزاحمت گذاشته شده باشد.
ساکت شد و به فکر فرو رفت.
گفتم: مگر در این دنیا شرط زندگی مزاحمت است؟ اشتباه می کنی. چنین نیست که می گویی.
این خیال و عقیده تو موقتی و گذرنده است.
تو در این حال از اعتدال بیرونی و حقایق را درست نمی بینی.
آتشی شد و جای خود را چند بار روی صندلی عوض کرد و با صدایی گرفته و مضطرب گفت:
آیا مزاحمت غیر از این است که جمعی بدون جهت و دلیل با نظر خصومت با من رفتار می
کنند و مانع پیشرفت من می شوند؟
من به هیچ کدام از آنها بدی نکرده ام، چرا با من دشمنی دارند! چرا خیالم را دایم
مشوش و پریشان می کنند، چرا زندگی را به من سخت گرفته اند؛
البته من هم در دلم حس کینه و انتقام می کنم و از این حس، رنج می برم! آیا مزاحمت
غیر از این است؟
و اما دوستان و رفقا، به محض آنکه تمنای یک نفس یا یک قدم همراهی کردی، لبشان از
تبسم جمع می شود و رو می گردانند.
انسان در دنیا تنها و غریب است، باز کاشکی تنها بود، یک عده هم مثل زنبور به جانش
می افتند، شیرینی می برند و نیش می زنند!
آیا مزاحمت غیر از این است؟ نمی دانم لذت این دنیا به چیست، با چه می شود خوش بود!
مثل گاو عصاری هر روز از صبح تا غروب می رویم و به جایی نمی رسیم!
گرچه اگر وسایل داشتم می دانستم چطور باید لذت برد! افسوس که نشاط این دنیا را باید
با پول خرید، من هم که دستم خالی است،
چه می توان کرد، قسمت ما در دنیا این بود …
برخاستیم و با هم روبوسی کردیم، آبِ دیدگان در هم مخلوط شد. آماده رفتن بود، گفتم:

من نمی خواهم و نمی توانم در تصمیم تو رخنه کنم، اما چون فرصت مردن هیچ وقت از دست
نمی رود و زمانهای دراز مرده خواهیم بود، عقیده دارم دو روز اجرای این خیال را به
تعویق بیندازی.
و از این دنیا و مردم انتقام بگیری و اگر به این راضی نمی شوی، برای خاطر من زنده
باش.
فکری کرد و با صدایی خفیف گفت: حاضرم برای خاطر تو هم مقداری رنج ببرم.
گفتم: حالا که دو روز از حیات خود را به من عنایت کردی، باید که در این مدت هر
زحمتی به تو تحمیل کنم، بپذیری.
گفت: حرفی ندارم. لااقل می دانم که برای که و به چه مقصود زحمت می کشم.
گفتم: حیف است که تو نباشی و دشمنانت از رفتن تو خوشوقتی کنند، برای آنکه ولو یک
لحظه دلشان را به درد آورده باشی،
باید همه شان را ملاقات کنی و مثل کسی که پس از بریدن با محبوب، آشتی می کند، ظاهری
پر از صفا و محبت به خود بگیری و با حرف خوش، دلشان را به دست بیاوری.
چون خیال زندگی نداری، انتظار نتیجه و مساعدت هم نباید داشت. حتی اگر اتفاقاً یکی
از این مقوله بگوید، با اظهار کمال تشکر،
از قبول لطفش امتناع کن و برخیز، زیرا تو دیگر به مساعدت و همراهی کسی احتیاج
نداری! مقصود از این کوچکی و خوش خُلقی این است که دلشان از رفتن تو بسوزد.
سپس به سراغ دوستان و رفقا برو، صورتشان را ببوس، چهره ات را بگشا، بگو و بخند، تو
دیگر محتاج کسی نیستی و با همه همقدر و برابری؛
بپرس اگر خدمت و زحمتی دارند، بر عهده بگیر، آن هم بالای همه زحمتها.
در عوض، وقتی گذشتی، خیلی دلشان برایت خواهد سوخت، مقصود این است. تکلیف دیگری هم
داری که قدری دشوار است ولی باید انجام بدهی.
چون ساعات معدود حیات تو در اختیار من است، فردا صبح قبل از آفتاب برو پشت بام،
هوای بهار است، سردت نخواهد شد.
باید یک ساعت قبل از طلوع آفتاب روی بام باشی، هر چه خیال و غصه داری در سینه نگاه

دار! به یاد من باش و دمیدن فجر را تماشا کن.
ببین هوا چند رنگ می شود، مناظر مختلف کوه و طبیعت را مشاهده کن و به آواز مرغان
گوش بده.
به فکر من،
سپیده صبح از جنس آن نوری است که از طلوع عشق در دل می تابد، صفای دوستی است، هوای
گلزار محبت و وفا است.
صافی اشکی است که بر بدبختی دیگران فرو می ریزیم،
رقت آهی است که بر بیچارگی مستمندان می کشیم.
پاکی دلی است که به تسلی فروماندگان مشغول است.
لطافت ناله هایی است که از پشیمانی خوبیهای ناکرده سر می دهیم،
قشنگی خجلتی است که از مقایسه اقبال خود با فلاکت زیردستان می بریم،
آزادی آن دقایقی است که خود را فراموش می کنیم…
تو هم در این معانی دقت کن و ببین آیا تو نیز مثل من احساس می کنی؟
وقتی دمیدن آفتاب را دیدی، به سر کارَت برو و به وظیفه روزانه مشغول شو.
اما نه مثل هر روز، خدمتت را چنان انجام بده که پس از تو حسرت و افسوس بخورند،
بگذار دلشان برایت خیلی بسوزد.
صبح چیزی نخورده ای، ناهار را نان و پنیر و ماست و گردو بخور و یا هر غذای دیگری که
مایل باشی.
به شرط آنکه قیمت از دو ریال تجاوز نکند. با اهل خانه بخند و بگو و محبت بسیار کن و
به هیچ چیز ایراد نگیر، دو روز عصر، قابل ایراد گرفتن نیست.
بگذار از رفتن تو اندوهشان حد نداشته باشد. برای گذراندن وقت، در موقع بیکاری چند
صفحه مثنوی و حافظ بخوان و
باز فردا این زندگانی موقت و پر زحمت را برای خاطر من ادامه بده. روز سوم هر چه می
خواهی بکن.
دوستم تبسمی کرد و گفت: بچه گول می زنی؟!

صورتم را عبوس کردم و گفتم: بلی، بچهْ گول می زنم. اما تو به من قول داده ای که از
فردا چهل و هشت ساعت در اختیار من باشی.
هرچه گفتم باید انجام بدهی. چاره ای نداری! دریافت که جای مباحثه نیست. تپانچه را
برداشت و خداحافظی کرد و رفت.
روز سوم لباس مشکی تن کردم و به خانه اش رفتم.
به استقبالم آمد. چهره اش گشاده و مسرور بود. گفتم: برای مراسم ختم و سوگواری آمده ام.
خندید و گفت: برای مردن فرصت بسیار است. می خواهم چندی به دستور تو زندگی روزمره
کنم.
همدیگر را در آغوش گرفتیم، گریه نشاط از چشم ها فرو می ریخت.
برگرفته از: کتاب آئینه