فریدون توللی شاعر معاصر

مکن تازه داغم ؛که ازگشت بخت

دل آن مهربان یار دیرینه مرد

خدارا ! از آن درد پرورد عشق

چگویم : که خون گشت و در سینه مرد

سیه کامه جانداد و جز من (دریغ ! )

کسش خلوت افروز بالین نبود

بآیین کجا میرد آن خسته مهر

که خود روزگارش بآیین نبود

تبی داشت برجان ؛ که چون داغ ننگ

همی سوخت در چنگ خامو شیش

مگر یاد یاری به شبگیر مرگ

شرر می کشید از فراموشیش

(امید) آنچنان زرد و افسرده بود

که در دخمه ؛فانوس کاهیده شمع

نه یادی ؛که بنشاندش دود آه

نه یادی ؛که باز آردش پیش جمع

در آن دوزخی نور وحشت سرشت

من افتاده بر پای رنجور خویش

مپرس از من این راز غمگین ؛ مپرس

که دل مرد و پوسیده در گور خویش