هنگامی که طبیعت، شعر می سراید و زمان به رقص درمیآید
دکتر گوهر نو – پژوهشگر
پاییز در بوستون، تنها فصلی از سال نیست؛ تابلویی است که طبیعت با قلمی از طلا و آتش بر بوم روزگار مینگارد. گویی جهان، پیش از آنکه به خواب زمستانی فرو رود، تصمیم گرفته است آخرین روزهای بیداری خویش را با شکوهی وصفناپذیر جشن بگیرد؛ جشنی که در آن، درختان به جای سخن گفتن، رنگ می پاشند و باد، به جای نواختن ساز، برگ ها را به رقص درمی آورد.
در این روزها، بوستون چهرهای دیگر به خود می گیرد؛ چهرهای آراسته به هزاران رنگ که هر یک، رازی در دل دارند. درختان، با برگهایی که هنوز سبزی تابستان را در رگهای خویش حفظ کردهاند، آرام آرام به استقبال طلایی میروند که خورشید بر شانههایشان می پاشد. اندکی آن سوتر، سرخی برگها چون شعلهای فروزان در میان شاخهها زبانه می کشد؛ سرخیای که نه از آتش، بلکه از شور زندگی برخاسته است. در کنار آن، زردی و نارنجی و قهوهای، چنان در هم میآمیزند که گویی نقاشی چیرهدست، تمام ظرافت هنر خویش را در این پرده شگفت به نمایش گذاشته است.
آدمی در برابر چنین منظرهای، بیاختیار از شتاب روزمره بازمیایستد. نگاهش بر شاخهای میماند، بر برگی که در آستانه جدایی است، یا بر خیابانی که فرشی از رنگهای آمیخته، آن را به گذرگاهی رؤیایی بدل کرده است. چه کسی میتواند از کنار این همه زیبایی بگذرد و لحظهای درنگ نکند؟ چگونه میتوان در برابر این تابلوی زنده ایستاد و از خود نپرسید که آیا طبیعت، در این روزهای رنگین، رازهای ناگفته خویش را با ما در میان نمیگذارد؟!
آسمان نیمهابری بوستون نیز در این نمایش بیبدیل، سهمی شایسته دارد. ابرهای سپید و خاکستری، همچون پردههایی سبک بر پهنه آسمان شناورند و گاه، از میان شکاف آنها، پرتوهای کمرمق خورشید بر تاج درختان میتابد. نور و سایه در هم میآمیزند و منظرهای میآفرینند که نه تماماً روشن است و نه کاملاً تیره؛ درست مانند زندگی که زیباییاش را از آمیزش شادی و اندوه، امید و دلتنگی، و آمدن و رفتن به دست میآورد.
اما شاید باشکوهترین لحظه پاییز، همان لحظهای باشد که برگها از شاخه جدا میشوند. نسیمی میوزد، شاخهای میلرزد و ناگهان چند برگ، گویی از قید جاذبه زمین رها شده باشند، در هوا به گردش درمیآیند. برخی آرام و سبک، همچون پرهای پرنده، پایین میآیند؛ برخی دیگر در پیچوتاب باد میچرخند و لحظهای بر فراز پیادهروها معلق میمانند. گویی هر برگ، پیش از رسیدن به زمین، میخواهد آخرین رقص خود را به جهان هدیه کند.!
در آن لحظه، پاییز معنایی فراتر از تغییر فصل مییابد. برگها میروند، اما رفتنشان نه نشانه شکست، بلکه بخشی از قانون بزرگ هستی است. طبیعت با زبانی خاموش به ما میآموزد که گاه باید از آنچه دوست میداریم دل بکنیم تا راه برای رویشی تازه گشوده شود. زیبایی، همیشه در ماندن نیست؛ گاهی در شیوه رفتن است، در آرامشی که هنگام وداع داریم و در وقاری که حتی آخرین لحظههای زندگی را ارزشمند میکند.
بوستون در پاییز، شهری برای قدم زدن و اندیشیدن است؛ برای آنکه در خیابانهای آراسته به برگهای رنگین گام برداریم، صدای خشخش آنها را زیر پا بشنویم و اجازه دهیم خاطرات، بیدعوت از راه برسند. هر درخت، چونان کتابی گشوده، صفحهای از داستان زمان را پیش چشم ما میگشاید و هر برگ افتاده، یادآور لحظهای است که دیگر بازنمیگردد، اما میتواند ؛همیشه در حافظه و احساس ما زنده بماند.
شاید راز دلبستگی ما به پاییز نیز همین باشد: پاییز به ما میآموزد که پایان، همیشه اندوهبار نیست؛ گاه زیباترین جلوههای زندگی درست در آستانه دگرگونی پدیدار میشوند. درخت، با آنکه میداند برگهایش را از دست خواهد داد، از بخشیدن زیبایی دریغ نمیکند. آسمان، با آنکه گاه چهرهای گرفته دارد، همچنان مجال تابیدن به نور میدهد و باد، با آنکه برگها را از شاخه جدا میسازد، آنها را به رقصی تماشایی فرامیخواند.
و سرانجام، هنگامی که روز به سوی غروب میرود و نور طلایی خورشید بر برگهای سرخ و زرد مینشیند، بوستون چنان جلوهای مییابد که گویی طبیعت، واپسین بیت غزل خویش را زمزمه میکند. آدمی در برابر این همه شکوه، هم احساس کوچکی میکند و هم به بزرگی جهان درون خویش پی میبرد؛ جهانی که با دیدن یک برگ، شنیدن صدای باد یا تماشای آسمانی نیمهابری، میتواند سرشار از شور و شگفتی شود.
آری، پاییز بوستون را باید نه فقط با چشم، بلکه با دل تماشا کرد. باید ایستاد، به درختان نگریست، رقص برگها را دنبال کرد و لحظهای به جهان فرصت داد تا زیبایی خود را آشکار سازد. زیرا این فصل رنگین، پیش از آنکه به پایان برسد، پیامی جاودانه برای ما دارد: زندگی، حتی در لحظههای گذر و دگرگونی، میتواند زیباترین شعر جهان باشد؛ شعری که طبیعت آن را میسراید و انسان، اگر دل به تماشایش بسپارد، ؛ همیشه آن را در خاطر خواهد داشت.
Recent Comments/نظرات اخیر