فریدون توللی شاعر معاصر

نتوانم ؛ زدن آسوده ؛ به کنجی ؛ نفسی

که ز هر گوشه ؛ کمین کرده به راهم عسسی

همه خاموش و هزار اشتر گنجینه به پشت

گذران ؛ از دل این دشت بلا ؛ بی جرسی !

هوسی داشت دلم روزی و ؛ با مرگ امید

نه دلی ماند در این سینه ؛ نه شور هوسی

ز درون ؛ تاب کمند است و ؛ برون تار پرند

که بر این دام فسون ؛ خرده نگیرد مگسی !

مخور ؛از گندم این مزرعه ؛ ای مرغک خام

که ترا ؛ سرب فروزان ؛ فکند با عدسی

سخن ؛ از رخنه دیوار ؛ بدر می نشود

مگر آن یار سخن چین ؛ برد از پیش و پسی

سزد ؛ ار شعله بجانت زند ؛ آن مالک باغ

که تو افتاده ؛ به چشمش ؛ بتر ازخار و خسی

دل افتاده به زندان وفا ؛ داند و بس

که فلک ؛ بهر دو رویان ؛ نشناسد قفسی

من و تنهایی و ؛ این رنج گرانبار سکوت

که امیدی ؛ نتوان داشت ؛ به فریاد رسی

ز یهود ؛ آنچه کشد ؛ مسلم نادیده ستیز

بود ؛ از آتش سوزنده موسی ؛ قبسی !

مگر ؛ اندوه فریدون ؛ به می از دل برود

که کسی نیست ؛ درین غمکده ؛ غمخوار کسی