تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار (سعدی)
چمن حکایتِ اردیبهشت می ‌گوید ( حافظ)


اردیبهشت یکی از ماه‌های بی نظیر فصل بهار است .و بنا بر قول سعدی : «اوّل اردیبهشت‌ماه
جلالی» -که بلبلان را بر «منابر قُضبان» می نگریم ؛ جهان رنگ دیگری می گیرد . طبیعت زیبایی
خود را به گونه ای نمایش می دهد که آدم غرق شگفتی و حیرت می شود .و سعدی است که می فرماید :
«فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد
زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم
ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل
باسق گشته» است .
سعدی در این فصل در بحر کشف جهان غرق گشته و در کتاب پر ارجش گلستان می گوید که :« یکی
از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله
باز آمد یکی از دوستان گفت: ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت: به خاطر داشتم که
چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم
ازدست برفت»…
اوراق کلیات سعدی را ورق می زنیم و ابیاتی از این شاعر بزرگ را انتخاب می کنیم وبه خوانندگان
عزیز تقدیم می داریم :
راهن برگ بر درختان
چون جامه عید نیکبختان
اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر مَنابر قُضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
��*
باد بهاری وزید، از طرف مرغزار
باز به گردون رسید، نالهٔ هر مرغ‌زار

سرو شد افراخته، کار چمن ساخته
نعره زنان فاخته، بر سر بید و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر یا خورست
سرو به رقص اندرست، بر طرف جویبار
شاخ که با میوه‌هاست، سنگ به پا می ‌خورد
بید مگر فارغست، از ستم نابکار
شیوهٔ نرگس ببین، نزد بنفشه نشین
سوسن رعنا گزین، زرد شقایق ببار
خیز و غنیمت شمار، جنبش باد ربیع
نالهٔ موزون مرغ، بوی خوش لاله‌زار
هر گل و برگی که هست، یاد خدا می‌کند
بلبل و قمری چه خواند، یاد خداوندگار
برگ درختان سبز، پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست، معرفت کردگار
وقت بهارست خیز، تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار
بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان
طوطی شکرفشان، نقل به مجلس بیار
بر طرف کوه و دشت، روز طوافست و گشت
وقت بهاران گذشت، گفتهٔ سعدی بیا
**
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح ‌اند

نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار
خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
هر که امروز نبیند اثر قدرت او
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار
باش تا غنچه‌ی سیراب دهن باز کند
بامدادان چو سر نافه‌ی آهوی تتار
مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید
صد هزار اقچه بریزند درختان بهار
باد گیسوی درختان چمن شانه کند
بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر
راست چون عارض گلبوی عرق کرده‌ی یار

حافظ چه می گوید : چمن حکایتِ اردیبهشت می ‌گوید


کنون که می ‌دمد از بوستان نسیمِ بهشت
من و شرابِ فرح‌بخش و یارِ حورسرشت
گدا چرا نزند لافِ سلطنت امروز؟
که خیمه سایهٔ ابر است و بزمگه لبِ کِشت
چمن حکایتِ اردیبهشت می ‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت
به می عمارتِ دل کن که این جهانِ خراب
بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت

وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت
مَکُن به نامه سیاهی مَلامَتِ منِ مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟
قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ
که گرچه غرقِ گناه است می‌رود به بهشت
در این شعر حافظ به زیبایی‌های بهار و فرصت سایه ابر بهاری اشاره می‌کند که آدمیان اگر قدر آن‌را
بدانند به بهشتی که وعده آن‌را داده‌اند رسیده اند. اکنون که فصل نسیم بهشتی است و بوی بوستان را
‌می آورد زمان من و شراب شادی‌بخش است و من و یار حورصفت .و حافظ می‌خواهد این زمان خوش
را با یاری زیبا و حورسرشت بگذراند .چمن، داستان اردیبهشت را می‌گوید؛ عاقل نیست کسی که این
بهشت نقد را گذاشت و به نسیه فریب خورد.. در ادامه می ‌گوید کسی که فریب دنیا را بخورد و به
وفای او چشم داشته باشد عاقل نیست و نباید عمر خود را جز باده و می طی کرد. و کسی که شمعش
را از شمع دنیا بیفروزد چراغش نور ندهد. در پایان حافظ کسانی‌را که او را به گناه ملامت می ‌کنند،
فرامی‌خواند و می ‌گوید اگرچه گناهکار است، او را به بهشت می ‌برند.
**
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه‌های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد

که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ‌ای نخرید
بهار می ‌گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می‌ نچشید