از گلستان سعدی

گلستان سعدی کتابی است منظوم و منثور که شامل حکایت‌های کوتاه و پندآموز است. این کتاب به هشت باب تقسیم شده و هر باب به موضوع خاصی اختصاص دارد .

«حکایت «طوطی و زاغ» از باب پنجم گلستان سعدی، حکایتی است که به تأثیر همنشینی و تفاوت میان انسان‌ها می ‌پردازد. در این حکایت، طوطی به دلیل زیبایی و سخنوری‌اش، در کنار پادشاه قرار می ‌گیرد، در حالی که زاغ به دلیل زشتی و بی‌ارزشی‌اش، در کنار رندان و اوباش است. با این وجود، زاغ از این وضعیت ناراضی است و آرزو می ‌کند جای طوطی باشد. اما طوطی نیز از همنشینی با زاغ به ستوه آمده و از این وضعیت ناراحت است. در نهایت، سعدی با این حکایت نشان می‌دهد که هر فردی جایگاه و همنشینی مناسب خود را دارد و گاهی اوقات همنشینی با افراد ناهمگون، موجب ناراحتی و دلزدگی می‌شود»

                                          ***

طوطی را با زاغی در یک بند افکندند، طوطی از زشتیِ دیدارِ زاغ رنج می ‌برد و به جان می ‌آمد و می ‌گفت: این چه رویِ ناخوش است و شکلِ ناپسند و صورتِ نفرین‌شده و پیکرِ بی‌اندام و نازیبا! که تو داری؟  ای زاغِ ! کاش میانِ من و تو دوریِ خاور و باختر بود.

  دوست دارم فرسنگ ها از تو دور باشم. هر کس صبحش را با دیدن تو آغاز کند، روزش تا شب تیره و نا مبارک می شود  تو باید با یک بدیُمن مانند خودت همنشین شوی ! اما فکر کنم از تو بد اقبال و بد طالع تر در دنیا وجود نداشته باشد.

عَلی‌الصَّباح به رویِ تو هر که برخیزد

صباحِ  روزِ سلامت  بر او مَسا  باشد

بد اختری چو تو در صحبتِ تو بایستی

ولی چنین که تویی، در جهان کجا باشد؟

جالب آنکه کلاغ نيز از هم‌نشينى با طوطی به تنگ آمده بود و خسته و کوفته مدام ناله می‌کرد و بر اثر شدت افسوس دست‌هايش را به هم مى‌ماليد و از بخت و اقبال بد و روزگار ناپايدار گلایه می‌کرد و می‌گفت : باید با کلاغی زیبا بر روی دیوار باغ خرامان قدم می ‌زدم. برای مرد پارسا ، همنشین شدن با رندان، چون زندگی کردن در زندان است! نمی‌دانم چه گناهی مرتکب شده ام که روزگار مرا گرفتار چنین طوطی نادان، مغرور، بد جنس و یاوه گویی کرده است.

کس   نیاید به  پایِ  دیواری

که بر آن صورتت نگار کنند

گر تو را در بهشت باشد جای

دیگران  دوزخ  اختیار  کنند

ای طوطی ، کسی نقش زشت تو را بر دیواری نمی ‌کشد. اگر تو در بهشت باشی ، همنشی نانت دوست دارند از دست تو به دوزخ پناه ببرند !

سعدی در این جا می گوید :” دلیل بیان این ضرب المثل برای دانستن میزان نفرت دانا و نادان از همنشینی با یکدیگر بوده است.

زاهدی به سماع رفته و ناراحت گوشه ای نشسته بود. زیبارویی اهل بلخ آنجا بود ، به او گفت :” اگر از همنشینی با ما ناراحت هستی، بدان که ما نیز از حضور تو در این مجلس ناراحتیم ! گروهی اینجا همچون دسته گل لاله گرد هم نشسته‌اند و تو در میان آن ها مانند یک چوب خشک هستی! تو در مجلس ما چون باد و سرما ناخوشایند هستی! زیرا همچون برف و یخ، گوشه‌ای نشسته‌ای و شادی و نشاط را از میان ما برده‌ای .

  زاهدی در سَماعِ رندان بود

زآن میان گفت شاهدی بلخی

  گر ملولی ز ما، تُرُش منشین

که تو هم  در  میانِ ما  تلخی

آری … طوطی معتقد بود که این نوع دوستی باعث بدبختی و میرایی او است و با ذکر مثل‌هایی به این موضوع اشاره می ‌کرد که دانا از نادان فرار می ‌کند در حالی که نادان از دانا وحشت دارد. او به زاغ هشدار می ‌دهد که در جمع رندان و خوش‌روها، نباید تلخ باشد و به نوعی طعنه می‌زند که او مانند یک هیزم خشک بین گل‌ها نشسته است.