جوانی، بهاران زندگانی و ارزشمندترین هدیه ای است که دست روزگار تنها یک بار فرصت بهره گیری از آن را به آدمی می بخشد. نشاط و شادابی،تحرک و قدرت و انگیزه های بلند رویش و پویش، ره آورد بوستان جوانی است.شعرای بزرگ کشور عزیزمان ایران هریک از زاویه ای بدین موضوع نگریسته اند در ذیل ابیاتی دلنشین از این سخنوران نامی زینت بخش این موضوع  می کنیم :

افسوس که نامه جوانی طی شد

و آن تازه بهار زندگانی دی شد

آن مرغ طرب که نام او بود شباب

افسوس ندانم که کی آمد کی شد

              خیام

جوانی  گفت  پیری  را  چه  تدبیر

که یار از من گریزد چون شوم پیر

جوابش   داد    پیر   نغز    گفتار

که در پیری تو خود بگریزی از یار

              نظامی

عاشقِ رویِ جوانی خوشِ نوخاسته‌ام

وز خدا دولتِ این غم به دعا خواسته‌ام

عاشق و رِند و نظربازم و می‌گویم فاش

تا بدانی  که به  چندین  هنر  آراسته‌ام …

             حافظ

برخیز که جان است و جهان است و جوانی

خورشید  بر آمد  بنگر   نورفشانی

آن حسن که در خواب همی‌جست زلیخا

ای یوسف ایام به صد ره به از آنی…

            مولانا

افسوس که ایام جوانی بگذشت

هنگام نشاط و شادمانی بگذشت

تا چشم گشودیم در این باغ، چو گل

هفتاد و دو  سال  زندگانی  بگذشت

        محتشم کاشانی

خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی

خوشا با   پریچهرگان   زندگانی

به وقت جوانی بکن عیش؛ زیرا

که هنگام  پیری   بُوَد   ناتوانی

       فرخی سیستانی

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم  زندگانی  را و  گم کردم جوانی را

کنون با  بار  پیری  آرزومندم که برگردم

به  دنبال  جوانی  کوره  راه  زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده را مانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را…

             شهریار

جوانی چنین گفت روزی به پیری

که چون است با پیری ات زندگانی

بگفت اندر این نامه حرفی است مبهم

که  معنیش  جز  وقت  پیری  ندانی …

            پروین اعتصامی

سحرگه به راهی یکی پیر دیدم

سوی خاک خم گشته از ناتوانی

بگفتم : چه گم کرده‌ای اندرین راه؟

بگفتا: جوانی،  جوانی،   جوانی

         ملک الشعرا بهار

خوشا  نو  بهاران  و   فصل      جوانی         

   که   بگذشت    با   دوستان زندگانی

             نظام وفا

همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی  

    وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی؟

               سعدی

کار عمر و زندگی پایان گرفت

کار من پایان نمی گیرد هنوز

آخرین روز جوانی مرد و رفت

عشق او در من نمی میرد هنوز…

               **

رنگِ گل و نشاط جوانیّ و شور عشق

پنهان نهفته بود و ز صحرا عیان گذشت

      دکتر مهدی حمیدی

جوانی چون  سواری   بود و  بگذشت      

     به گلزاری   بهاری  بود و بگذشت

            مهدی سهیلی

موی   سپید   را  فلکم   رایگان  نداد         

  این  رشته  را به نقد جوانی خریده ام

           رهی معیّری

فسانه بود  جوانی،   فریب  بود امید           

  درون دام  حقیقت   قرار و تابم نیست

         لعبت شیبانی

ای سرو که اسباب جوانی همه داری

با ما به جفا پنجه مینداز که پیریم

         اوحدی

مرا ز هجر تو امید زندگانی کو؟

در آرزوی توام، لذّت جوانی کو؟

      خواجوی کرمانی

جوانی و پیری بهار است و دی

نه آن دی که باشد بهارش ز پی

         سلمان ساوجی

از همه افسردگی‌های جوانی یاد آرم

هرکجا بینم گل پژمرده‌ای بر شاخساری

       ابوالحسن ورزی

ندانستم چو نیکو قدر ایّام جوانی را

دلم خون می‌شود چون بشنوم نام جوانی را

           کاظم پزشکی

درگلستانی که گیرد دست هر پیری جوانی

ای جوان سروبالا دستگیری کن که پیرم

       فروغی بسطامی

در جواني  جان  گرگت  را بگير!

واي اگر اين گرگ گردد با تو پير

روز پيري ، گركه باشي همچو شير

ناتواني  در  مصاف   گرگ   پير…

       فریدون مشیری

دیگر نه جوانم که جوانی کنم، ای دوست،

یا قصه از آن « افتد و دانی» کنم، ای دوست.

هنگام سبک خیزی یِ آهوی جوان است،

پیرانه سر آن به که گرانی کنم، ای دوست …

      سیمین بهبهانی

در پایان این تحقیق نگاهی به فصل پنجم گلستان سعدی می کنیم و  به این مقال پایان می دهیم :

جوانی پاک ‌باز و پاک ‌رو بود

که با پاکیزه‌رویی در کِرو بود

چنین خواندم که در دریای اعظم

به  گردابی  در   افتادند  با  هم …

  سعدی حکایت جوانی عاشق‌پیشه و وارسته را بازگو می کند که با معشوقه‌اش بر کشتی‌ای  سوارند. آنان در دریا گرفتار گردابی بزرگ می ‌شوند، ناخدا به کمک جوان می ‌شتابد ولی جوان می ‌گوید که او را رها کند و یارش را نجات دهد . در همین موقع، امواج بزرگ‌تر و سهمگین‌تر شدند، جوان در حال غرق شدن بود ولی صدایش شنیده می‌شد که می ‌گفت :               

                  حدیث عشق از آن بطال منیوش     /  که در سختی کند یاری فراموش

حقیقت و واقعیت عشق را هرگز در سخنان شخصی که به عشق تظاهر می ‌کند و ادعای عاشقی دارد ولی در مشکلات، معشوق و یارش را فراموش می کند، نخواهی یافت . عاشقان واقعی اینگونه بودند و چنین زندگی کرده اند، این را از کسی بشنو که تجربه های بسیاری دارد. اگر معشوقی داری که با او در آرامشی و او را دوست داری، فقط به او متعهد باش و چشم از بقیه بردار.

                   اگر مجنون لیلی  زنده  گشتی      /  حدیث عشق از این دفتر نبشتی

اگر مجنون که عاشق لیلی بود، اکنون زنده می ‌شد، او نیز از عشق این گونه می ‌نوشت و آنرا همینطور که گفتیم تعریف می ‌کرد.

  سعدی در این روایت به اهمیت وفاداری و عشق واقعی اشاره می ‌کند و به این نتیجه می ‌رسد که اگر کسی عاشق باشد، باید تمام توجهش تنها به یار و معشوق خودش باشد و تنها او را ببیند.