دکتر گوهر نو – پژوهشگر

امروز، هنگامی که در خیابانی آکنده از رنگ‌های پاییزی قدم می ‌زدم، صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پایم، ناگهان مرا از جهان کنونی جدا کرد و به سرزمین دوردست خاطره‌ها برد. صدایی ساده بود؛ نه آوای موسیقی، نه نغمه پرندگان و نه بانگ آشنایی از گذشته؛ تنها صدای شکستن آرام برگ‌هایی که روزگاری سبز بودند و اکنون، پس از گذر از بهار و تابستان، به فرجام خویش رسیده بودند. اما همین صدای کوچک، چه غوغایی در جان من برپا کرد!

لحظه‌ای ایستادم. گویی زمان از حرکت بازمانده بود و در برابر دیدگانم، دریچه‌ای پنهان گشوده می‌شد؛ دریچه‌ای رو به سال‌هایی که در غبار زمان فرو رفته بودند. جوانی، با همه شور و شرار و آرزوهای بی‌شمارش، از پشت پرده خاطرات سر برآورد. ناگهان خود را در میان روزهایی یافتم که هنوز جهان در نظرم تازه بود، افق‌ها دور و دست‌یافتنی می‌نمودند و هر طلوع خورشید، نوید حادثه‌ای ناشناخته را با خود داشت.

آه، جوانی! چه واژه کوتاه و چه جهان گسترده‌ای در دل آن نهفته است. روزگاری که دل به آسانی می‌تپید، امید بی‌پروا از مرزهای ممکن عبور می ‌کرد و انسان گمان می ‌برد که فرصت‌های زندگی پایانی ندارند. آن روزها، قدم زدن در خیابان‌ها و کوچه باغ ها خود سفری بود به سوی رؤیاها؛ صدای خنده دوستان، گفت‌وگوهای بی‌پایان، قرارهای ناگهانی، نگاه‌های پرمعنا و حتی دل‌نگرانی‌های کوچک، هر یک جزئی از موسیقی زندگی بودند.

به یاد روزهایی افتادم که با دوستان هم‌قدم می‌شدیم و بی‌آنکه مقصدی معین داشته باشیم، ساعت‌ها راه می‌رفتیم. چه بسیار سخن‌ها که گفتیم، چه آرزوها که در میان گذاشتیم و چه آینده‌هایی که با شور جوانی برای خود ترسیم کردیم! گویی جهان برای ما ساخته شده بود و فردا، باغی بود پر از شکوفه‌هایی که هنوز نچیده بودیم. نمی‌دانستیم زمان، بی‌صدا و بی‌وقفه از کنارمان می‌گذرد و بسیاری از آن چهره‌ها، آن صداها و آن لحظه‌های بی‌بدیل، روزی به خاطره بدل خواهند شد.

 در میان آن همه خاطره، ناگهان چهره‌ای از پشت غبار سال‌ها نمایان شد؛ چهره‌ای که روزگاری با یک نگاه، جهان را در نظرم دگرگون می ‌کرد. چه شورانگیز بود آن روزها که آمدن کسی می‌توانست بهانه روشنایی یک روز باشد و شنیدن صدایی آشنا، خستگی تمام جهان را از شانه‌هایمان بردارد. چه بسیار حرف‌هایی که در دل ماند، چه نگاه‌هایی که معنایی فراتر از هزاران واژه داشت و چه رؤیاهایی که در خلوت جوانی بافته شد و هرگز به حقیقت نپیوست. اکنون شاید از آن روزها جز خاطره‌ای کم‌رنگ باقی نمانده باشد، اما عاطفه‌ای که در آن لحظه‌ها ریشه دوانده بود، هنوز در گوشه‌ای از جان ما نفس می ‌کشد.!

اکنون، در فاصله‌ای دور از آن روزگار، دریافته‌ایم که برخی از زیباترین لحظه‌های زندگی، همان هنگام که در متن آن‌ها حضور داشتیم، چندان به چشم نمی‌آمدند. قدر بسیاری از دیدارها را بعدها شناختیم؛ زمانی که دیگر تکرارشدنی نبودند. چه کسانی که روزگاری نزدیک ‌ترین همراهانمان بودند و امروز تنها نام و تصویری از آنان در دفتر خاطرات باقی مانده است! چه صداهایی که روزی در اطرافمان می‌پیچیدند و اکنون، برای شنیدن دوباره‌شان باید به سکوت پناه ببریم.

شاید شگفت‌انگیزترین ویژگی خاطره همین باشد: گذشته را با تمام جزئیاتش بازنمی‌گرداند، بلکه از میان انبوه لحظه‌ها، آنچه را که با عاطفه و احساس ما پیوندی عمیق داشته است، برمی‌گزیند و دوباره پیش چشممان می‌نشاند. گاهی بوی باران، گاهی نغمه‌ای قدیمی، گاهی منظره غروب و گاهی صدای خش‌خش چند برگ خشک، می‌تواند سال‌های دور را در یک چشم برهم ‌زدن به زمان حال بیاورد. انگار حواس ما، کلیدهایی پنهان‌اند که صندوقچه‌های بسته ذهن را می‌گشایند.

از این منظر، پاییز تنها فصل فرو ریختن برگ‌ها نیست؛ فصل بیداری خاطرات نیز هست. درختان، با آن قامت‌های خاموش و شاخه‌های نیمه‌عریان، گویی داستانی از گذر عمر را روایت می‌کنند. برگ‌هایی که روزگاری در آغوش شاخه‌ها می ‌رقصیدند، اکنون بر زمین افتاده‌اند؛ اما حتی در لحظه جدایی نیز موسیقی خویش را دارند. آیا زندگی انسان نیز چنین نیست؟ ما نیز روزگاری در بهار شور و نشاط خویش شکوفا می‌شویم، از تابستان تجربه‌ها می‌گذریم و سرانجام به پاییزی می‌رسیم که در آن، بیش از پیش به معنای راه پیموده‌شده می‌اندیشیم.

با این همه، نباید پاییز را تنها نماد اندوه و پایان دانست. برگ‌های فروافتاده، اگرچه از درخت جدا شده‌اند، بخشی از چرخه جاودانه طبیعت‌اند و در دل خاک، زمینه‌ساز رویشی تازه می‌شوند. شاید این خود درسی برای انسان باشد: گذشته را نمی‌توان بازگرداند، اما می‌توان از آن معنا گرفت؛ جوانی تکرار نمی‌شود، اما شور زندگی می‌تواند در هر سنی شکلی تازه به خود بگیرد. خاطره، اگر تنها حسرت بیافریند، باری بر دوش ماست؛ اما اگر چراغ راه امروزمان شود، گنجینه‌ای گران‌بها خواهد بود.

من همچنان در میان برگ‌ها قدم می‌زدم. صدای آن‌ها زیر پایم ادامه داشت، اما دیگر آن را صرفاً صدای خش‌خش برگ‌های خشک نمی‌شنیدم. هر صدا، نجوایی از گذشته بود؛ گویی سال‌های دور با من سخن می‌گفتند و از روزهایی یاد می‌کردند که با همه سادگی‌شان، چه اندازه پرشکوه بودند. لبخندی بر لبم نشست؛ لبخندی آمیخته با دلتنگی، سپاس و اندکی حسرت.

به راه خود ادامه دادم. می‌دانستم آن جوان پرشور را نمی‌توان دوباره به کوچه‌های دیروز بازگرداند؛ اما می‌توان عطر آرزوهایش را در جان امروز زنده نگه داشت. زیرا انسان تنها مجموعه‌ای از روزهایی نیست که سپری کرده است؛ او حاصل خاطره‌ها، امیدها، تجربه‌ها و رؤیاهایی است که در طول عمر با خود حمل می‌کند.

پاییز آرام‌آرام برگ‌هایش را به زمین می ‌سپرد و من دریافتم که گاه برای سفر به دورترین سرزمین‌های گذشته، نه هواپیما لازم است و نه جاده‌ای طولانی؛ کافی است چند برگ خشک زیر پا فرو بریزند تا ناگهان، از دالان زمان عبور کنیم و به دیدار جوانی خویش برویم؛ همان جوانی که اگرچه از ما دور شده، هنوز در ژرفای وجودمان زندگی می‌کند.!

و چه زیباست که گاهی طبیعت، با ساده‌ترین آواهای خود، عمیق‌ترین نغمه‌های زندگی را در گوشمان زمزمه می‌کند.