رسول پرویزی نویسنده معاصر
یکی از بزرگان عرب از قبیلهی بنیعامر ( احتمالا در زمانهی خلفای بنیامیه ) فرزندی نداشت ؛ پس
از دعا و نذر و نیاز بسیار، خداوند به او پسری عنایت میکند که نامش را قیس میگذارند. قیس هرچه
بزرگتر میشود؛ بر زیبایی و کمالاتش افزوده میگردد. تا این که به سن درس خواندن می رسد و او
را به مکتب میفرستند.
در مکتب به جز پسرهای دیگر، دخترانی نیز بودند که هر کدام از قبیله ای برای درس خواندن آمده
بودند. در میان آنان دختری زیبارو بنام لیلی، دل از قیس میبرد و کمکم خودش نیز دل باخته ی قیس
میشود. این دو، دیگر فقط به اشتیاق دیدار هم به مکتب میروند. روز به روز آتش این عشق بیشتر
شعله می کشد و اگر چه سعی میکنند این دلدادگی از چشم دیگران پنهان بماند؛ اما بی قراری های
قیس باعث میشود که دیگران به او لقب مجنون (دیوانه) بدهند و آن قدر به طعنه سخن میگویند تا به
گوش پدر لیلی هم میرسد؛ بنابراین از رفتن لیلی به مکتب جلوگیری میکند و این فراق و ندیدن روی
معشوق، شیدایی قیس را به نهایت میرساند.
قیس با ظاهری آشفته و پریشان، در کوچه و بازار، اشک ریزان در وصف زیبایی های لیلی شعر
میخواند؛ آنچنان که کاملا بهنام مجنون معروف میشود و قصه اش بر سر زبان ها میافتد. تنها
دل خوشی او این است که شب ها پنهانی به محل زندگی لیلی برود و بوسه ای بر در دیوار آن جا
بزند و برگردد.
پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش میکنند که از این رسوایی دست بردارد؛ فایدهای نمیبخشد.
بالاخره پدر قیس تصمیم میگیرد به خواستگاری لیلی برود. در قبیله ی لیلی پدر و اقوام او، بزرگان
بنی عامر را با احترام میپذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس میشود؛ پدر لیلی
میگوید: « وصلت دیوانهای با خاندان ما پذیرفته نیست؛ چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل
عرب بر باد می دهد و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی
نمیپذیرم.»
پدر و خویشان مجنون نا امید برمیگردند و او را پند می دهند که از عشق این دختر صرف نظر کن
زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیله ی بنی عامر یا قبائل دیگر هستند که حاضرند همسری تو را
بپذیرند. اما مجنون آشفته تر از پیش سر به بیابان می گذارد و با جانوران و درندگان همدم میشود.
پدر مجنون به توصیه ی مردم پسرش را برای زیارت به کعبه می برد و از او می خواهد که دعا کند
تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد. اما مجنون حلقه ی خانهی خدا را در دست
میگیرد و از پروردگار می خواهد که لحظه به لحظه، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی
اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آن قدر برای لیلی دعا میکند؛ که پدرش درمییابد این درد
درمان پذیر نیست و مأیوس برمیگردد.
در این میان مردی از قبیله ی بنیاسد بنام « ابنسلام » دلباخته ی لیلی می شود و خویشانش را با
هدایای بسیار به خواستگاری او میفرستد. پدر لیلی نمیپذیرد و از او میخواهد تا کمی صبر کند تا
جواب قطعی را به او بدهد.
روزی یکی از دلاوران عرب بنام نوفل در بیابان مجنون را غزل خوانان و اشک ریزان میبیند. از
حال او میپرسد. وقتی ماجرای او و عشقش به لیلی را میشنود به حالش رحمت میآورد؛ از او
دلجویی میکند و قول می دهد او را به وصال لیلی برساند. پس با عده ای از دلاوران و جنگ
جویانش به قبیله ی لیلی میرود و از آنان می خواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند. اما آنان
نمیپذیرند و آماده ی نبرد میشوند. نوفل جنگ و کشته شدن بی گناهان را صلاح نمیبیند و از
درگیری منصرف میگردد.
مجنون دل شکسته دوباره رهسپار کوه و بیابان میشود. از سوی دیگر ابن سلام (خواستگار لیلی)
آنقدر اصرار میکند و هدیه میفرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت میدهد.
پس از جشن عروسی، وقتی ابن سلام عروس را به خانه میبرد، هنگامی که میخواهد به او نزدیک
شود؛ لیلی سیلی محکمی میزند و به خداوند قسم میخورد که: « اگر مرا هم بکشی نمیتوانی به
وصال من برسی.»؛ شوهرش هم به اجبار از این کار چشم میپوشد و تنها به دیدار و سلامی از او
راضی میشود.
در همین ایام مرد شتر سواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام لیلی میبیند؛ فریاد بر می
آورد که: « ای بیخبر! چرا بیهوده خود را عذاب میدهی؛ آنکه تو را این چنین از عشقش بیتاب
کردهاست؛ اکنون در آغوش شوهرش به بوس و کنار مشغول و از یاد تو غافل است. این بیقراری را
رها کن که زنان شایستهی عهد و پیمان نیستند». مجنون چون این سخن گزاف را میشنود؛ فریادی
جگر سوز بر می آورد و بی هوش به خاک می غلطد. مرد پشیمان میشود؛ از شتر پیاده می گردد
و از مجنون دل جویی میکند که: « من سخن به درستی نگفتم، لیلی اگر چه بر خلاف میلش شوهر
کردهاست؛ اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو را بر زبان نمیآورد.»
ولی مجنون دل خسته و نالان به راه میافتد و در خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو میکند و لب به
شکایت می گشاید که: « کجا رفت آن با هم نشستن ها و عهد بستن در عشق؛ کجا رفت آن ادعای
دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن؛ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم کردی ولی اکنون با این
پیمان شکنی خوارم نمودی؛ اما چه کنم که خوبرویی و این بیوفائیت را هم تحمل میکنم.»
پدر مجنون باز به دیدار فرزندش میرود و او را پند میدهد اما سودی ندارد و مدتی بعد با غصه و
درد میمیرد. اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار پدر، به صحرا باز می گردد و با جانوران
همنشین میشود.
روزی سواری نامهای از لیلی برای مجنون می آورد که در آن از وفاداریش به او خبر میدهد. این
نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه ای لبریز از عشق به آن پاسخ میدهد.
چندی بعد مادر مجنون نیز در می گذرد و غم مجنون را صد چندان میکند
. روزی لیلی دور از چشم شوهرش، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می فرستد که مشتاق است او
را در نخلستانی ببیند. در هنگام ملاقات، لیلی برای حفظ حرمت آبروی خود، از 10 گام فاصله، به
مجنون نزدیک تر نمی شود و به پیرمرد میگوید: « از مجنون بخواه آن غزل هایی را که در وصف
عشق من می خواند و ورد زبان مردمان است؛ چند بیتی برایم بخواند ».
مجنون که مدهوش شده است پس از هشیاری، چند بیتی در وصف عشق خود و دلربائی لیلی می
خواند و آرزو می کند شبی مهتابی در کنار هم باشند و راز دل بگویند.
سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا، و لیلی به خیمه گاه خود باز می گردد.
لیلی در خانهی شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان، جرأت گریستن و ناله کردن از فراق یار را
ندارد پس در تنهایی اشک می ریزد و در مقابل دیگران لبخند میزند.
تا این که ابنسلام (شوهر لیلی) بیمار میشود و پس از مدتی از دنیا میرود. لیلی مرگ همسر را
بهانه میکند؛ بغضهای گره خورده در گلو را می شکند و به یاد دوست، گریه آغاز میکند.
به رسم عرب، زنان شوهر مرده، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری کنند، بنابراین
لیلی پس از مدت ها فرصت می یابد در تنهائی خود، چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه سر
دهد. با رسیدن فصل پائیز، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود میگیرد. بیماری، پیکرش را در
هم میشکند و به بستر مرگ میافتد. لیلی به مادرش وصیت میکند: «پس از مرگ مرا چون
عروس آراسته کن و مانند شهیدان با کفن خونین به خاک بسپار. و آنهنگام که عاشق آواره ی من
بر مزارم آمد، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در نقاب خاک کشیده؛ آرزو مند
توست».
پس از مرگ لیلی، مادرش با ناله و شیون بسیار، او را چون عروسی می آراید و به خاکش میسپارد.
چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره میرسد؛ اشک ریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی
میآید؛ مزار او را در آغوش میگیرد و چنان نعره می زند و میگرید که هر شنونده ای متأثر می
شود. سپس لیلی را خطاب قرار میدهد که: «ای زیباروی من! در تاریکی خاک چگونه روزگار می
گذرانی. حیف از آن همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفتهای اندوه تو در دل من
جاودانه است.»
آنگاه برمیخیزد و سر به صحرا میگذارد؛ و همه جا را از مرثیه هایی که در سوگ لیلی
میخواند، پر ناله میکند. اما تاب نمی آورد و همراه جانوران و درندگانی که با او انس گرفتهاند
برسر مزار لیلی باز میگردد. مانند ماری که بر گنج حلقه زده؛ آرامگاه یار را در بر می گیرد و از
خدا می خواهد که از این رنج رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد. پس نام معشوق را بر زبان می
آورد و جان به جان آفرین تسلیم میکند.
تا یک سال پس از مرگ مجنون، جانورانی که با او مأنوس بودهاند؛ پیرامون مزار لیلی و پیکر مجنون
را، رها نمیکنند؛ به حدی که مردم گمان میکنند مجنون هنوز زندهاست و از ترس حیوانات و
درندگان کسی شهامت نزدیک شدن به آنجا را پیدا نمیکند.
پس از آنکه بالاخره جانوران پراکنده میشوند، مردمان می بینند در اثر مرور زمان، از پیکر مجنون
جز استخوانی نمانده است که همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد.
آنان آرامگاه لیلی را میگشایند و استخوانهای مجنون را در کنار معشوقش به خاک میسپرند.
گویند آرامگاه این دو دلداده سالها زیارتگاه مردم بودهاست و هر دعایی در آنجا مستجاب میشد .
Recent Comments/نظرات اخیر