بهار آرام آرام چهره خود را بر فلات ابران می گستراند. طبیعت رنگ دیگری می گیرد و شادی و شادابی
سیمای زندگی را ورق می زند .در این فصل دل انگیز هر شاعری از زاویه ای بدین موضوع می نگرد
و زیبایی طبیعت را می ستاند اینک نگاهی گذرا به تاریخ ادبیات ایران می افکنیم وبه ذکر ابیاتی در این
باره می پردازیم :


رودکی

شاعر قرن سوم- چهارم هجری، که او را پدر شعر فارسی می‌نامند- جوان شدن مرد پیر را
به رنگ و بوی بهار مِژده می‌دهد:


آمد بهار خرم با رنگ و بوی طبیعت
با صد هزار نزهت و آرایش عجیب
شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان
گیتی بدیل یافت، شباب زپی مشیب


سعدی شیرازی

شاعر قرن هفتم بهاررا می ستاید و این همه زیبایی را ارج می نهد و از آفرینش
سخن می گوید :
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
آدمیزاده اگر در طرب آید چه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
در برخی ابیات، سعدی از تفرج و گشت و گذار در بهار می‌گوید و

این فصل را جایی می‌داند برای خردمندان که تفکر کنند :
بوی گل و بانگ مرغ برخاست/ هنگام نشاط و وقت صحراست

فراش خزان ورق بیفشاند/ نقاش صبا چمن بیاراست
ما را سر باغ و بوستان نیست /هر جا که تویی تفرج آن جاست

“فرخی سیستانی”

شاعرقرن چهارم و پنچم از بهار تازه روئی می‌گوید که دل‌انگیز‌تر از سال
پیش جلوه کرده است:
امسال تازه ‌روی ‌تر آمد بهار
هنگام آمدن نه بدینگونه بود، پار
از کوه تا به کوه بنفشه‌ست و شنبلید
از بیشه تا بیشه سمن‌زار و لاله‌زار
“نظامی”شاعر (قرن ششم) :
می‌گوید گرمای بهار، “اندام زمهریر” را شکسته است.
سبزه خضر وش، جوانی یافت
چشمه آب، زندگانی یافت
ناف هر چشمه رود نیلی شد
هر سبیلی به سلسبیلی شد


حافظ

شاعر(قرن هشتم) نیز از دیدار بهار سرا پا شور و شوق می‌شود و مژده می دهد :
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
هد هد خوش خبر از طرف سبا باز آمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
که بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد؟
حافظ می گوید: بهار آمده سعی کن که در این فصل خوشدل باشی. باید فرصت را در بهار غنیمت
دانست چرا که بهار‌های پی در پی می‌آید و انسان می‌میرد و دیگر فرصتی برای بهره بردن از بهار
وجود ندارد، پس سعی کن از برکات زندگی بهره ببری.
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

در این ابیات،حافظ می گوید : بهار نماد شادی است که پس از تحمل سختی می‌آید پس اگر عارف و
انسان سختی‌های زمستان را تحمل کند بهار می‌آید
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/ عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد/چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد..

خیام می گوید :

دنیا در گردش است .سعی کن با نشاط و شادمانی زندگی کنی
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد
او در رباعی دیگری ادامه می دهد که گل و سبزه تربناک شده ؛ می نوش
و گلی بچین و فرصت را از دست مده :
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است


وحشی بافقی

شاعر(قرن دهم) در بهاریه خود حیرت می‌کند که چگونه درختانی که تا دیروز
عریان بودند، جامه لعل و زمرد به تن کرده‌اند :
بهار آمد و گشت عالم گلستان
خوشا وقت بلبل، خوشا وقت بستان
زمرد لباس‌اند یا لعل جامه
درختان که تا دوش بودند عریان
دگر باغ شد پر نثار شکوفه
که گل خواهد آمد خرامان خرامان
باغ در ایام بهاران خوش است

موسم گل با رخ یاران خوشست
چون گل نوروز کند نافه باز
نرگس سرمست در آید به ناز
” اشعار امیر خسرو دهلوی

دکتر صورتگر

در این شعر درباره‌ ماه بهمن و شکوفه دادن درختان را در شیراز توصیف
می‌کند می‌گوید:
هر باغبان که گل به سوی برزن آورد / شیراز را دوباره به یاد من آورد

آنجا که گر به شاخ گلی آرزوت هست / گلچین به پیشگاه تو یک خرمن آورد
نازم هوای فارس که از اعتدال آن / بادام بن شکوفه مه بهمن آورد ..

فریدون توللی

در بهار به “شعر شاداب” خود می‌اندیشد که ” زنبق آسا، ترد و عطرافشان و مست”
از ” باغ‌زار” سر بر می‌آورد. او در فضای اثیری شاعرانه است که با یار خود خلوت می‌کند.
بهار ؛ شعر را بر می ‌دماند و یار در آئینه شعر جلوه می ‌کند .
غنچه در بازوی نازآلود یاس
با شکفتن‌های اخترها، شکفت
یاد او رقصان و عریان در خیال
خند خندان جلوه‌گر شد از نهفت
ابر غم در تیرگی بارید و رفت
دل طراوت یافت زین بارندگی
خنده زد چوصبح غمناک بهار
باز بر من صبح پاک زندگی


دکتر مهدی حمیدی شیرازی

به توصیف بهار می پردازد و می گوید :
به دلم از جنبش فروردین،هوس آن طرفه نگار آمد
بزن ای مطرب!بزن ای مطرب!که زمستان رفت و بهار آمد

همه‏ جا زیبا!همه‏ جا رنگین!همه‏ جا گلبن!همه ‏جا نسرین‏
همه ‏جا از جنبش فروردین،چمن پژمرده به بار آمد
سر و صورت شسته گل از باران،چو عروسان خفته به گل زاران
به چمن‏زاران،به سمن‏زاران،به سحر آوای هزار آمد
همه ‏جا زیور!همه‏ جا دلبر!همه‏ جا شیرین!همه‏ جا شکر
همه‏ جا مینا!همه‏ جا اخگر!که چمن آمد،که نگار آمد
چمن و دشت و سمنان زیبا!گل یاس و نسترنان زیبا بتکان زیبا
سخنان زیبا گل نو بشکفته عذار آمد


سهراب سپهری

بهارانه‌ای دارد که بیشتر انتظار و آرزوی بهار را
تصویر می‌کند.
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید


فریدون مشیری شیفته بهار است. اگر چه خود، این جا و آن جا پامال خزان زدگی‌هاست
ولی همیشه با آغوش باز به پیشباز بهار می‌رود.
ای بهار، ای همیشه خاطرت عزیز
عاقبت کجا، کدام دل، کدام دست
آشتی دهد من و تو را؟
تو به هر کرانه گرم رستخیز
من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه‌ام شکسته در گلو
شعر بی جوانه‌ام نشسته روبرو
پشت این دریچه‌های بسته من زنم هوار

ای بهار، ای بهار، ای بهار

فریدون مشیری

در قطعه ای دیگر بهار را اینگونه توصیف می کند :
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار…
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که مي خندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب…
پروین اعتصامی چنین می اندیشد:
سپیده‌دم، نسیمی روح پرور
وزید و کرد گیتی را معنبر
تو پنداری ز فروردین و خرداد
به باغ و راغ بُد پیغام آور
به رخسار و به تن مشاطه کردار
عروسان چمن را بست زیور…

سیمین بهبهانی از آمدن بهار می گوید :


…بهار شاد شورافکن ز قله ها به زیر آمد
هنوز عشق جان دارد نگو نگو که دیر آمد
بهار شاد شورافکن به بزم دوستان چون من
میان جامه ای روشن ز پولک و حریر آمد
دو زُلف مشک بیزش گل نگین سینه ریزش گل
سریر خفت و خیزش گل ببین چه دلپذیر آمد..

فروغ فرخزاد بها ر را این گونه توصیف می کند :


دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت:
ای دختر بهار حسد می‌برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می‌خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می‌گشود دو چشمان بسته را
می‌شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال‌های نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دویدرا

و شهریار شاعر معاصر می گوید :


ای گل‌فروش ! دختر زیبا که می‌زنی
هر دم چو بلبلان بهاری صلای گل
حقا…! که هم‌نشین گلی ای بنفشه مو !

سیمای شرمگین تو دارد صفای گل‌
خود غنچۀ گلی و قبا گل، متاع گل‌
من شکوۀ تو با که برم، با خدای گل
ای گلفروش دختر زیبا! خدای را
رندند بچّه ها،نبَرَندت بجای گل


“رهی معیری “زیبایی زندگی را در شاد زیستن می داند و بدین گونه به استقبال بهار می رود


نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار
ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار
با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن
که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار
لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر
کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار
زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم
چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار
چمن از لاله ی نو رسته بود، چون رخ دوست
گلبن از غنچه ی سیراب بود ،‌چون لب یار
روز عید آمد و هنگام بهار است امروز …


نادر نادر پور می گوید :


“خطبه ی بهاری
بهار با نفس گرم بادها آمد
زمین ، جوانی ازو جست و آسمان از او
گلوی خشک درخت
چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ
که برگ ، سر بدر آورد چون

زبانی از او
بنفشه ، بوی سحرگاه خردسالی را
به کوچه های مه آلود بی چراغ آورد
نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید
به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد
طلای روز در آیینه های جوی چکید
چمن ز روشنی و آب ، تار و پود گرفت
شکوفه ها همه چون پیله ها شکافته شد
هوا لطافت ابریشم
کبود گرفت…
**
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
وز خوشه های روشن انگورهای سبز
در خم بیفشریم می آفتاب را
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب به بوسه ی خورشید واکنیم
وانگه چو باد صبح
در عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز و بازگرد…