«انتظار »جایگاه ویژه در ادبیات فارسی و نزد شاعران بزرگ ایرانی داشته است. گویندگان بزرگ
وطنمان در این مورد اشعار دل انگیزی سروده و برگ زرینی بر ادبیات ما افزوده اند .
یکی از مفاهیم پایه در اشعار عاشقانه، انتظار دیدار یار است. اغلب عاشق همیشه چشم انتظار است.
عاشق در انتظار دیدار معشوق و فرا رسیدن زمان وصال می باشد. در اشعاری که در مورد انتظار
سروده شده است، شاعر معشوق خود را مخاطب قرار داده است و از این چشم به راهی و انتظار گلایه
دارد .گاه لحظات انتظار ؛ سالی است برای عاشق و زمانی یک عمر .! هریک از شاعران عزیز
کشورمان با دیدی ویژه بدان نگریسته و احساسات آتشین خود را بیان نموده اند . اینک دفتر شعر آنان
را می گشاییم و ابیاتی نغز تقدیم صاحبدلان می کنیم :
مولانا می گوید :
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت
گاوی خدایی می کند از سینه سینا بیا…
سعدی می گوید :
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست…
**
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی…
”***
تو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
**
نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
در دل غم تو کنم خزینه
گر یک دل و گر هزار دارم…
حافظ می گوید :
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کُحلُ الجَواهری به من آر ای نسیمِ صبح
زان خاکِ نیکبخت که شد رهگذارِ دوست
**
آن پیکِ ناموَر که رسید از دیارِ دوست
آورد حِرزِ جان ز خطِ مُشکبارِ دوست
خوش میدهد نشانِ جلال و جمالِ یار
خوش میکند حکایتِ عِزّ و وقارِ دوست
گر بادِ فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغِ چَشم و رهِ انتظارِ دوست
**
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت
در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بیا ببین که کرا می کند تماشایی
قاآنی می گوید :
گفتم رسید جان به لبم ز انتظار تو
گفت آن قدر بمان که برآید ز انتظار
فروغی بسطامی می گوید :
روز و شبی که مایه چندین عقوبت است
روز قیامت است و شب انتظار من
صائب تبریزی می گوید :
از انتظار، دیده یعقوب شد سفید
هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد
**
اگر شبها خبر یابی ز درد انتظار من
ز خواب ناز رو ناشسته آیی در کنار من
ندارد حسن و عشق از هم جدایی، سخت می ترسم
که در پیراهن گل خار ریزد خار خار من
من آن رنگین نوامرغم درین بستانسرا صائب
که چشم شبنم گل می پرد از انتظار من
عراقی می گوید :
در انتظار وصلت جانم رسید بر لب
از وصل تو چه حاصل، ما را جز انتظاری؟
خاقانی می گوید :
گفتی کز انتظار کار شود راست
وای بر آن کار کهانتظار برآورد
عطار نیشاپوری می گوید :
عشق تو ز اختیار بیرون است
وصل تو ز انتظار بیرون است
چون با تو نهم قرار وصلت
چون کار تو از قرار بیرون است
مرغی که دراوفتد به دامت
هر لحظه ز صد هزار بیرون است
جانهای عزیز را درین درد
سرگشتگی از شمار بیرون است…
**
از بس که انتظار تو کردم به روز و شب
عطار را بسوخت دل از آرزوی تو
بیدل دهلوی می گوید :
بر خیالی چیدهایم از دیده تا دل انتظار
لیلی این انجمن وهم است و محمل انتظار
تا دل از امید غافل بود تشویشی نبود
ساز استغنای ما را کرد باطل انتظار
هرکه را دیدیم فکری آنسوی تحقیق داشت
بیکرانی رفت از این دریای ساحل انتظار
از هوس جز ناامیدی با چه پردازدکسی
جستوجو آواره است و پای در گل انتظار
نقش پا هر گامت آغوش دگر وامیکند
ای طلب شرمی که دارد چشم منزل انتظار
قطرهات دریاست گر از وهم گوهر بگذری
عالمی را کرده است از وصل غافل انتظار…
نظامی می گوید :
اگر چه آفت عمر انتظار است
چو سر با وصل دارد سهل کار است
**
چو در نیم شب سر برارم ز خواب
تو را خوانم و ریزم از دیده آب
و گر بامدادست راهم به توست
همه روز تا شب پناهم به توست
شهریار شاعر معاصر می گوید :
من اختیار نکردم پس از تو یار دگر
به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست
به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس
که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست
**
یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان
تا طرب خانه کنی بیت حزن بازرسان
+++
ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف
این زمان یوسف من نیز به من بازرسان
+++
رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند
یارب آن نو گل خندان به چمن بازرسان
فریدون توللی شاعر معاصر می گوید :
پارینه رفت از کف من از سبوی عمر
جامی به نامرادی آینده نوش کن
سالی دگر بمان و در این انتظار تلخ
بر کام ناشکفته به حسرت خروش کن…
**
در نیم راه عمرم و یاران نیم راه
چون دزد کام دیده پراکنده از برم
غمناک و بی امید و کم آمیز و دیر جوش
در انتظار ضربت یاران دیگرم..
فروغ فرخزاد می گوید :
آه اگر باز به سویم آیی
دیگراز کف ندهم آسانت
ترسم این شعله ی سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت
مهدى اخوان ثالث می گوید :
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
سیمین بهبهانی می گوید :
ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا
شراب نور به رگهای شب دوید بیا
ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا
شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همهسو خطّ زر کشید بیا
ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصّه زنگ من و رنگ شب پرید بیا…
**
مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی
بهارها که ز عمرم گذشت و بیتو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی
دلم ز هر چه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی…
فریدون مشیری می گوید :
گاهی میانِ خلوتِ جمع،
یا در انزوای خویش،
موسیقیِ نگاهِ تو را گوش میکنم!
وز شوقِ این محال،
که دستم به دستِ توست،
من جای راه رفتن پرواز میکنم …!
**
روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد
در کنار تو می گذشت ای کاش..
نادر نادر پور می گوید :
روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد
گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـاش
آرزو بـاز می کـشد فـریـاد:
در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!…
**
نگاهم رفت و نومید از میان برگها برگشت
ازآن پس بارور شد شاخه های انتظار من
ازآنپس همچنان در انتظار خویشتن ماندم
که شاید بگذرد یکبار دیگر از کنار من
من اکنون شامگاهانست و رنگ آسمان خونین
افق از لابلای برگها چون نقشۀ قالی
من اینجا در میان بیشۀ انبوه تنهایم
چو قاب کهنهای هستم ز عکس خویشتن خالی
من اکنون گوش بر نجوای باد رهگذر دارم
که شاید بشنوم از او پیام آشنایی را
رهی معیری می گوید :
تا جان ندهم بر سر من باز نيايد
در خانه ام آن خانه برانداز نيايد
دل را پي آن ماه فرستم به صد اميد
اي واي به من گر رود و باز نيايد
تا بال گشودم پرم از شعله غم سوخت
پروانه همان به که به پرواز نيايد
در پاي تو افتد رهي و جان دهد امروز
فرصت اگر از دست رود باز نيايذ
**
ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه ؟
فریب انگیز من با وعده ای شادم کند یا نه ؟
صبا از من پیامی ده به آن صیادسنگین دل
که تا گل در چمن باقی است آزادم کند یا نه ؟
من از یادعزیزان یک نفس غافل نیم اما
نمی دانم که بعداز من کسی یادم کند یا نه ؟
رهی از ناله ام خون می چکد اما نمی دانم
که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یا نه
Recent Comments/نظرات اخیر