فریدون توللی – شاعر معاصر
در نیمراه عمرم و یاران نیمراه
چون دزد کام دیده پراکنده از برم
غمناک و بی امید و کم آمیز و دیر جوش
در انتظار ضربت یاران دیگرم
دانم دگر که در پس آن خنده های مهر
گر هست جز سپیدی دندان کینه نیست
دانم دگر که پنجه گرگان توبه کار
مرهم گذار خاطر و غمخوار سینه نیست
دانم دگر که چون زر و زن سایه در فکند
پاکیزه سیرتان بتر از جانور شوند
دانم دگر که بر سر تاراج نام و جاه
یاران رسته دشمن بیدادگر شوند
دانم حدیث چرب زبانان خود فروش
دانم حدیث یارفروشان خود پرست
دانم فسون راست نمایان کج نهاد
دانم فریب کار گشایان چیره دست
دانم ؛ ولی چه سود که اندرز روزگار
چون پند پیر و صحبت آموزگار نیست
تا روزگار تجربه آید بسر( دریغ )
عفریت مرگ خنده زند : « روزگار نیست ! »
Recent Comments/نظرات اخیر