دکتر گوهر نو – پژوهشگر

قسمت دوم

دکتر پرویز ناتل خانلری
خانلری خود باآنکه در جوانی در شاعری گرایش‌هایی مشابه نیما یوشیج داشت ولی با مطالعهٔ بیشتر به
این نتیجه رسید که عروض فارسی ظرفیّت‌های گسترده‌ای دارد و آنچه نیازمند تغییر و تحوّلست، زبان
شعر است که باید امروزی شود. خانلری زیبایی شعر ایران را ناشی از ظرافت‌های موزیکال آن
می‌دانست. زبان آهنگین شعر فارسی است که همه را بدون آن‌که شعرها را بفهمند مجذوب آن
می‌سازد.
در واقع می توان گفت اشعار خانلری پلی است میان شعر کهن و شعر نو که برای پذیرفتن اشعار تازه
تر و تندروتر بنا شده بود . خانلری شعری را که محتوای تازه نداشت شعر نمی دانست. او بر این عقیده
بود که: «شعر خوب شعری است که حاوی معانی تازه و زیبا باشد و این معنی در مناسب ترین و
زیباترین قالب ریخته شود. اگر کسی شعری بی وزن بگوید و معنی مقصود را آن چنان که باید زیبا و
دلکش و تمام جلوه دهد، به گمان من بر کار او ایرادی نمی توان گرفت.»در مجموع خانلری به نوعی
تازگی و نوجویی و دگرگونی ادبی معتقد بود اما در ضمن، اوزان و بحور فارسی را آنقدر متعدد و
فراوان می دانست که لزومی نمی دید شاعر برای گفتن هر نوع شعر، اوزان را بشکند و یا شعر آزاد
بگوید.

شعرعقاب که یکی از شاهکارهای ماندگار شعر فارسی است،شعری است سمبولیک که بر اساس
دیالوگ بین زاغ و عقاب شکل گرفته.عقاب در این شعر نماد انسان های آزاده است که عمر کوتاه امّا با
عزّت را انتخاب کرده اند وبرای عمر طولانی به هر پستی و حقارتی تن در نمی دهند؛بر عکس زاغ که
نماد انسانهای حقیر است که عمر طولانی همراه با حقارت دارند وبرای زندگی بیشتربه هر حقارتی تن
در می دهند،به عبارت دیگر«مردم عقاب را نمادی از ارزش های متعالی انسان و تصویری پویا و زنده
از آدمیانی که جان بر سر ارزشها می نهند تصور کردند؛کسانی که عمر کوتاه ولی با ارزش وزیبای
عقاب را بر زندگانی طولانی توأم با پستی وحقارت زاغ،ترجیح می دهند وزندگی را در گنداب پستی
ها و حقارت های بد نامی آور سپری نمی کنند :
گشت غمناک دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ایّام شباب
دید کش دُور به انجام رسید / آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل برگیرد / ره سوی کشور دیگر گیرد
خاست تا چارهٔ ناچار کند! / چاره‌ای جوید و در کار کند….
این نغمه سرا کیست…؟
‌این نغمه سرا کیست بگو تا نسراید
بر این دل غمدیده دگر غم نفزاید
‌صد حسرت و درد است در آواز وی امشب
نیشم بزند بر دل و جانم بگزاید
‌این نغمهٔ من بود ز من گم شده دیری‌ست
چشمم به رهش دوخته باشد که در آید
‌نالنده و رنجور شتابد ز ره اینک
در تیرگی شب سوی من ره بگشاید
‌کی بود و کجا بود من و سرخوشی و شب
حالی که دریغا نفسی بیش نپاید
‌ایشان بربودند مگر این گهر از من
نی نی که گمانِ بد ، بر دوست نشاید‌

این نغمه ی من بود که هرگز نسرودم
این صید رمیده ، به قفس باز نیاید


دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی


. شعرهای او غالباً رنگ اجتماعی دارد. اوضاع جامعه ایران در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ در شعر او
به‌صورت تصویر رمزها، کنایه‌ها و ایماها منعکس است. این موضع را در غزلی در مایه شور و
شکفتن چنین بازگو می‌کند:
نفسم گرفت از این شب درِ این حصار بشکن /درِ این حصارِ جادوییِ روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایتِ خون / به جنون صلابت صخرهٔ کوهسار بشکن
تو که ترجمانِ صبحی به تَرنّم و ترانه / لبِ زخمِ دیده بگشا، صفِ انتظار بشکن…
دلبستگی دکتر شفیعی کدکنی به میراث فرهنگی و ادبی و تاریخی کشور بیش از سایر شاعران نوپرداز
ادبیات فارسی است و شعر او متاثر از این نگاه ژرف،‌ به درجه ای از کمال و شیوه‌ای تازه در سخن
رسیده است.
م. سرشک، افزون بر بهره‌مندی از قریحه و فطرت شاعری، در شعر خویش از دیدگاهی انسانی و
اجتماعی سخن می‌گوید و چون از فرهنگ ایران و زبان فارسی بهره‌ ور است، می‌تواند اندیشه‌ها و
دریافت‌ها و پدیده‌های زیبای جهان شاعرانه خود را به‌صورت دلکش و پرتاثیر به ما عرضه کند.
بسیاری از اشعار او چه در حافظه عموم جامعه و چه در قالب موسیقایی ثبت و ضبط شده است؛ یکی
از معروف‌ترین این سروده‌ها که بسیاری آن را نقل قول می ‌کنند؛ بدین شرح است :
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟

**
ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها
ای صفای جاودان هرچه هست:
باغ ها، گل ها، سحر ها، آب ها
ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها ، خورشیدها ، مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشنی محراب ها
ناز نوشینی تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها..


ابوالحسن ورزی


ورزی در اشعارش نمادهایی بنیادین که در ورای اشیای طبیعی وکل طبیعت وجود دارد، اشاره می کند
خاطر رنجور شاعر کمک می کند. بال وپرواز؛ پرندگان مثل هما، شهباز و بلبل؛ خورشید؛ صبح و
سحر؛ اجرام آسمانی مثل ستاره، کوکب و شهاب؛ چشمه؛ چنگ؛ شمع؛ کوه ؛ دریا از نمادهای بنیادین
در شعر ورزی است. نیز استغنا، دل، برتری بینش بر دانش، تعالی بخشی عشق و برتری عشق بر عقل
و بازگشت به دوران خوش کودکی از عناصر شعر اوست. گرایش ورزی به نمادهای بنیادی بیش از
همه زمینه ی فردی دارد و نیز تحت تاثیر نگرش خاص او به طبیعت است . استفاده از این نمادها برای
شاعر که دچار ناکامی ها و د لزدگی از زندگی است تسلی دهنده خاطر است. منزوی و تنهاتر
شدن شاعر و تفکر او درباره مرگ و گذر زمان در دوره پایانی حیات و شاعری او همراه با گرایش
بیشتر او به عروج و عناصربنیادی است.

مستی رؤیا


آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود / چشم خواب آلوده اش را مستی رؤیا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود / عکس شیدایی در آن آئینه سیما نبود
لب همان لب بود ؛اما بوسه اش گرمی نداشت / دل همان دل بود؛ اما مست و بی پروا نبود
در دل بیزار من جز بیم رسوایی نداشت / گرچه روزی هم‌نشین جز با من رسوا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در آن صدف / گوهر اشکی که من می‌ خواستم پیدا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود / برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد / آخر تنها امید جان من تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ / آگه از حال دلم زان درد جان‌فرسا نبود
ای نداده خوشه ای زان خرمن زیباییم / تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
هر که در سینه دلی داشت به دلدادی داد
رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز
عکس روی تو در این آیینه پیداست هنوز
هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز
در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز
گر چه امروز من آیینه ی فردای منست
دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز
عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست
زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز
لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم
پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز…

دکتر ناظر زاده کرمانی


دکتر ناظر زاده کرمانی در زمینه شعر نیز آثار زیادی از خود بر جای گذاشته‌است. آثار منظوم او
مشتمل بر قصیده، غزل، مثنوی و شیوه‌های نوین دیگری که مشحون از نکات بدیع و مضامین
لطیف ونو می‌باشد .
شعرش لطیف و به زبان محاوره نزدیک است : .
خاطرات عشق
صیاد را نگر که چه بیداد می ‌کند
نه می‌کشد مرا و نه آزاد می ‌کند
بالله که تنگدل شدم از تنگی قفس
بیداد تا کی این همه صیّاد می‌کند
مرغی که باد آیدش از آشیان خویش
حق دارد ار که ناله و فریاد می ‌کند..
افسانه ی دل
سودای عشق، عاقل و دیوانه سوخته
در این شراره محرم و بیگانه سوخته
رندی کشیده آهی و از برق آه او
یک نیمه بیش دوش ز میخانه سوخت
ساقی ز هوش رفته و پیمانه ریخته
خاموش شمع گشته و پروانه سوخته…


رعدی آذرخشی


دکتر رعدی در ادب معاصر پارسی سیمایی است مشخص و متشخص، سخن‌سرایی بهره‌ور از میراث
گران‌قدر چندین قرن تطور و تکامل شعر و ادب پویای زبان پارسی و برخوردار از سرمایه‌ای پربار
که از دستاورد اندیشه خود اندوخته و بدان افزوده است.

قصیده چهل و نه بیتی «نگاه» است، . قصیده «نگاه» به زبان فارسی سره بی‌تکلف سروده شده،
خلاقیت و نوآوری و قدرت طبع گوینده در سراسر آن چکامه آشکار است:
من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
که شنیده است نهانی که درآید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان
یک جهان راز در آمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان
چو بسویم نگری لرزم و با خود گویم
که جهانی است پر از راز بسویم نگران..
چه جهانیست جهان ،نگه آنجا که بود
از بد و نیک جهان هر چه بجویند نشان…
غزل‌های لطیف مهرآگین و مثنوی‌های گویای اوضاع اجتماعی و فرهنگی زمان ما. مهم‌ترین
چکامه‌ای که نام رعدی جوان را در میان سخن‌سرایان ایران مشهور کرد:
کوکب تابنده
روزگاری که دلم واله و شیدای تو بود
لاله ای بود و در او داغ تمنای تو بود
نقشی از روی هوس بود اگر در دل من
عکس آن نقش در آینه ی سیمای تو بود
بود اگر سنبل و گل در چمن زیبایی
موی مشکین تو و چهره ی زیبای تو بود
جان من شیفته ی قامت جانپرور تو
در دل من هوس روی دلارای تو بود…


نظام وفا

وی از جوانی شعر می ‌سرود و شاعری شوریده حال بود و رنج‌ها و مصائبی که متحمل شده بود در
سروده‌هایش به خوبی مشهود است.
نظام وفا شاعری غزل‌سرا و شعر وی گیرا و آرامش‌بخش و با زبانی ساده و بی‌تکلف سروده شده
است. «برتلس» در کتاب تاریخ مختصر ادبیات ایران می‌نویسد: «شعر نظام، گیرایی مخصوص دارد و
پاکیزه و بی‌عیب، آرام‌ده و تسلیت‌بخش است. وفا قواعد شعر کلاسیک را دقیقاً رعایت می‌کند و در
قالب‌های معمول شعر فارسی احساسی‌ترین مضامینی را که در آغاز قرن نوزدهم میلادی دل‌های مردم
دنیای غرب را مسحور ساخته بود، بیان می‌کند».
بیگانه ز خویشم
آزرده ز بیگانه و افسرده ز خویشم
مَردم همه سیر از من و من سیر ز خویشم
بر دیده ی خونبار من ای دوست چه خندی
خون گریه کند هر که ببیند دل ریشم
با خیل مصیبت ‌زدگانی که فلک داشت
سنجید مرا روزی و دید از همه بیشم
هرگز نکشم منت نوش از فلک دون
هرچند که دانم بکشد زحمت نیشم
با این همه آزردگی از مرگ چه ترسم؟
بگذار ز کار اوفتد این قلب پریش
جز عشق سزاوار پرستش دگری نیست
پرسند (نظاما) اگر از مذهب و کیشم..
گذشت
پیری رسید و فصل جوانی دگر گذشت
دیدی دلا که عمر چسان بی خبر گذشت
ما را دگر چه چشم امیدی ز پیری است
کز پیش من جوانی با چشم تر گذشت

گو بعد من کسی نکند هیچ یاد من
این خواب و این خیال نیرزد به سرگذشت…


میرزاده عشقی


واکاوی آثار عشقی از بابت هیجانات روان شناختی نشان می دهد که غم و حسرت همراه با یاس و دل
سوزی مهم ترین هیجان های حاکم بر این شعرهاست که معرف غلبه هیجان منفی و بازدارنده بر نوع
مثبت و پیش برنده است.
دل پر خون من را کس ندارد
سر مجنون من را کس ندارد
همه کس را، ز گردون دل کباب است
ولی گردون من را کس ندارد
دل من پر از درد و رنج است و هیچ‌کس نیست که به حال من توجهی کند و هیچ‌کس نیست که به
دیوانگی و عاطفه‌ام نگاه کند. او اشاره می ‌کند که در حالی که دیگران نیز مشکلات دارند، اما در
گردونه زندگی، او احساس انزوا و بی ‌کسی می‌کند.
**
عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق
نیم رسوا عاشق، اندر فن خود استاد نیست
ای دل از حال من و بلبل چه می‌پرسی برو
ما دو تن شوریده را کاری به جز فریاد نیست…


فرخی یزدی


شعر فرخی از میان شعرای متقدم، بیش از همه از مسعود سعد سلمان متأثر است. او علاوه بر اشعار
سیاسی، در سرودن غزلیات عاشقانه نیز تبحر داشته است:
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم /ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا /گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم / آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع / آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد /خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کَند تنم، عمر حسابش کرد…