احمد علی مشکسار – پژوهشگر

قسمت پنجم

در قسمت بعدی بحث ، به توضیح مختصری راجع به اسطوره می پردازیم . در قرآن
کریم ، کلمه اسطوره در مفهوم منفی آن به کار رفته است . آن گونه که در قسمتی از آیه
25 سوره “اَنعام” آمده است : “کافران گویند این (آیات) چیزی جز اساطیر (افسانه های)

گذشتگان نیست.” به زعم کافران ، اسطوره به معنای چیزی غیر واقعی و بی پایه
و اساس است ، در صورتی که قرآن کریم به واقعیت روایت های گذشتگانی که در آن
کتاب مقدس آمده اعتقاد دارد . اسطوره در مفهوم امروزی آن نه تنها افسانه بی پایه و
اساس نبوده ، بلکه برای مردم باستانی جزء جدایی ناپذیری از زندگی آنان بوده است .


کسانی که به اسطوره می پرداختند ، تحت هیچ شرایطی گمان نمی کردند که غیر واقعی
است ، زیرا با همین اسطوره ها پاسخ هایی برای پرسش های بنیادین خود می یافتند .
بنابراین اسطوره برای آنان یک واقعیت بود ، هر چند که واقعیت تاریخی نداشت . کلمه
“اسطوره” از ریشه “هیستوریو” در زبان یونانی به معنی “روایت و تاریخ” و یا از
کلمه “میتوس” به معنای
“قصه ، شرح و خبر” آمده است ، (بر عکس “لوگوس” که به معنی “عقل و منطق”
می باشد .) در یک تعریف مختصر ، اسطوره در واقع روایت یا جلوه ای نمادین از
خدایان ، فرشته ها و به طور کلی موجودات آسمانی است که معمولاً فوق زمینی هستند
اما با زمین ارتباط دارند ، زیرا اسطوره ای که زیاد از حد متافیزیکی و متعالی شود
دیگر اسطوره نیست ، چون به راحتی از ذهن ها پاک می شود . آسمان در عهد
اولیه اسطوره سازی اصلاً از زمین جدا نیست . برای انسان های عهد کهن سنگی که بیست هزار تا
هشت هزار سال قبل از میلاد مسیح و در یک دوره طولانی دوازده هزار ساله می زیسته اند و یقیناً
آغاز دوره اسطوره سازی است ، آسمان همان قدر شگفت انگیز است که یک قطعه سنگ و یا یک
درخت . این انسان ها با مغز های ابتدایی و رشد نیافته ، خود را در برابر همه نیروهای شگفت انگیز
طبیعت بسیار ضعیف می یافتند ، زیرا مثلاً می دیدند که حتی یک قطعه سنگ ، در برابر عوامل
طبیعی دچار تغییر نمی شود ، در حالی که انسان ها مراحل مختلف از کودکی به نوجوانی و بعد
جوانی و میانسالی و نهایتاً پیری و مرگ را طی می کنند . بنابراین این انسان ها قائل به وجود نیروی
مرموزی شدند که در سنگ یا درخت وجود دارد . برای این انسان های ابتدایی ، پیدایش ، مرگ و
زایش مجدد یک درخت که بدون هیچ گونه تلاش و کوششی انجام می شود ، حالت تقدیس و تکریم
پیدا می کند . با این همه ، آنها خود را جزئی از طبیعت پر رمز و راز می دانند و نه جدای از آن و
جالب آن که از آسمان چیزی نمی خواهند ، زیرا به تجربه دریافته اند که آسمان نیازهای حیاتی آنان
را برطرف نمی کند .

در نظر و باور آنان ، آسمان تنها جلوه ای از جهان خاکی است و نه چیز دیگر . این انسان های
نخستین چون به راحتی دچار نومیدی می شدند ، از همان آغاز ، اسطوره هایی را ابداع کردند که به
آن ها امکان داده زندگی خود را در چارچوب بزرگ تری بگذارند و این حس را در آن ها ایجاد کند
که به رغم همه شواهد افسرده کننده و پر آشوب ، زندگی محقر آنان دارای معنا و ارزش است و این
همه را به کمک قوه تخیل ، به جای تعقل ، به دست آورده اند . در مقطعی از همان دوران کهن
سنگی که زمان آن دقیقاً مشخص نمی باشد ، اسطوره های “خدای آسمان” یا “خدای متعال” شکل
گرفته اند . در این اسطوره ها ، خدای آسمان به تنهایی همه پدیده های عالم را از هیچ به وجود آورده
که همان یکتا پرستی اولیه است و قبل از پرستش شماری از خدایان اتفاق افتاده . این خدا از راه دور
امور انسان ها را کنترل و اداره می کند و علت اولیه همه چیز است . هرگز در نگاره ها به نمایش
در نیامده و مردم برای نیایش ، به سوی این خدای متعال می روند ، زیرا باور دارند که او آن ها را
نظاره می کند و کارهای نادرست آنان را کیفر می دهد . با این همه از زندگی روزمره آنان غایب
است . از همین جا اسطوره سازی برای خدایان متعدد شروع می گردد و آن خدای متعال ، ضمن
باور به وجود او ، به حاشیه رانده می شود ، به گونه ای که “خدای غایب” لقب می گیرد . به اعتقاد
انسان های باستانی ، خدایان اسطوره ای به شکل
“انسان ریخت” بر روی زمین رفت و آمد می کنند ، آن ها ریشه آسمانی و قدسی دارند . این خدایان
در ابتدا به صورت خدایان خیر و شر در می آیند و سپس آن دسته از خدایانی که عوامل شر هستند ،
به شکل اهریمنان ظاهر می شوند و در نهایت خدایان چندگانه که تعدادشان هم خیلی زیاد است ،
جمعاً در سه خدای بزرگ متبلور می شوند که به آن “تثلیث خدایان” گویند . این سه خدای بزرگ ،
ویژگی های همه خدایان را دارند . مثلاً در اسطوره های مصری که تعدد خدایان دارند ، نهایتاً تثلیث
خدایان “آزیریس” ، “ایزیس” و “اوران” شکل می گیرد . در اسطوره های یونانی تثلیث خدایان
“لدا” ، “زئوس” و برادران دوقلوی “کاستور و پالوکس” به وجود می آید . در این اسطوره ،
زئوس که خدای خدایان است ، عاشق لدا ، همسر پادشاه اسپارت می شود . او از پادشاه اسپارت که
زمینی است صاحب یک جفت فرزند دوقلو ، یکی پسر و دیگری دختر می گردد و از زئوس که
آسمانی است نیز یک جفت دوقلوی پسر و دختر به دنیا می آورد .
بنابراین یک جفت بچه های لدا که یکی پسر و دیگری دختر است ، پدری خدا و مادری زمینی و
فانی دارد ، در حالی که پدر و مادر دو بچه دیگر هر دو زمینی و فانی هستند . بچه های فنا ناپذیر
که پدرشان زئوس است پسر به نام پالوکس و دختر به نام هلن نامیده می شوند و دوقلوهای فانی که
زمینی هستند ، کاستور (که پسر است) و کلینته منسترا (که دختر است) نامگذاری می گردند .

به این ترتیب فرزندان لدا بین زمین و آسمان تقسیم می گردند . دو اولاد پسر یعنی کاستور و پالوکس
که یکی آسمانی و دیگری زمینی است ، بسیار به هم علاقه مند می شوند ، به گونه ای که جدایی از
همدیگر برایشان غیر قابل تحمل می گردد . به همین جهت در این اسطوره ، آنان را “برادران
دوقلو” نامیده اند . اما تلاش زئوس برای این که این دو برادر مدت مساوی از عمر خود را در اُلَمپ
(نماد آسمان) و هادِس (نماد زمین) بگذرانند ، مصالحه ای است که در عمل خوب از آب در نمی آید
. سرانجام هر یک از دوقلوها می بینند که زندگی کردن در قلمرو دیگری برایشان بسیار ناراحت
کننده است . آن که زمینی است ، نمی تواند زندگی آسمانی را تحمل کند و بر عکس آن برادر آسمانی
نمی تواند زندگی زمینی را تاب بیاورد . تنها پس از درد و رنج بسیار است که بالاخره زئوس راه
حل بهتری پیدا می کند . او کاستور زمینی و فانی را هم مثل پالوکس فنا ناپذیر می نماید و هر دو
پسر را تا ابد در آغوش هم در آسمان قرار می دهد .
این اسطوره در روان شناسی ، یک اسطوره راهنما است و به زبان نمادین می گوید که تنها زمانی
می توان به آرامش رسید که تضاد درون ما به وحدت تبدیل شود و این همان سفر دل است که در
قبل ذکر شد.
اسطوره دوقلوها در هند و ایران به صورت دوقلوهای “جوزا” که به شکل دو ستاره به هم چسبیده
هستند ، آمده است .
به اعتقاد یونگ ، روانکاو و روانشناس برجسته معاصر ، اسطوره به عنوان تشریح نمادین نیازهای
ژرف انسانی در جهان باستانی است . او بنیانگذار مکتب روانشناسی تحلیلی است .
یونگ معتقد است که محتویات ناخودآگاه جمعی ما انسان ها اسطوره ها هستند که زبان آن ها نمادین
است . او اسطوره را نه به شکل یک واقعیت تاریخی که به صورت حقیقت بی زمان روان شناسانه
می بیند که با درون ما انسان ها ارتباط دارد . اسطوره ها در حقیقت نقشه های روانی برای هدایت
روح ما به سوی کسب آگاهی بیشتر است . در واقع این زندگی نمادین است که ما را قادر می سازد
از محدودیت های زندگی روزانه خود فراتر رویم و به معنا و رضایت خاطر عمیق تر برسیم .
یونگ خاطر نشان می کند که ذهن ما انسان ها ، هنگام بررسی نمادها ، از عقل و منطق فراتر می
رود . قدرت وحدت بخش نمادها ، عمیق ترین و قدرتمندترین اسرار زندگی بشر
است . در جامعه امروز ، ما انسان ها قدرت زندگی نمادین را از دست داده ایم ، هرچند که از نیاز
به آن رها نشده ایم .

یکی از مسائلی که در اسطوره ها مطرح است دُوری بودن زمان است . اجداد باستانی ما به زمان
خطی اعتقاد نداشتند . آن ها از روی گردش شب و روز به این نتیجه رسیده بودند که حرکت زمان
دُوری (دایروی) است ، که پس از طی یک مسیر دایره ، مجدداً به همان نقطه شروع می رسد . به
تعبیری این همان فلسفه “یِنْ و یَنْگ” چینی است که در حقیقت نشان دهنده مفهوم “یگانگی
متضادها” است . یِنْ و یَنْگ نشان دهنده تضادهای جهان ما هستند که در عین حال مکمل یکدیگرند
و بدون وجود یکی دیگری هم وجود نخواهد داشت ، مثل روز و شب ، نور و ظلمت و غیره . این
اصلا بدان معنا نیست که یَنْگ خوب است و یِنْ بد ، بلکه هر دو بخشی از چرخه هستی هستند و مهم
برقراری تعادل بین این دو قطب است . وقتی یِنْ به حداکثر خود می رسد و
می خواهد تمام شود ، در درونش یَنْگ را دارد که از دل آن بیرون می آید و کار خود را شروع می
کند واین چرخه پیوسته ادامه دارد . معنی دُوری بودن زمان هم همین است .
در پاره ای از اسطوره ها ، زمان به شکل ماری است که به دور چیزی چنبره زده و دُم خودش را
دهانش دارد و در حال خوردن آن است . معنای این نماد آن است که زمان ، خودش را می بلعد یعنی
شب روز را می خورد و روز شب را و این چرخه برای همیشه ادامه دارد .
در یک جمع بندی در ارتباط شیطان با انسان از دیدگاه شریعت اسلام ، طبق اظهار نظر استاد
ارجمند آقای دکتر تابعی چهار وضعیت مطرح است :
1- مطیع بودن شیطان در برابر بندگان مخلص خداوند که نمونه های کامل آن ها پیامبران و
اولیاء حق به ویژه پیامبر اکرم اسلام است .
2- نقش شیطان به عنوان “کَلْبِ مُعْلَمْ” یا سگ دست آموز خداوند ، در رابطه با انسان هایی است
که به قول ایشان از اخلاص کمتری نسبت به گروه یا وضعیت 1 برخوردارند. در این حالت
، این سگ دست آموز با پارس کردن یا گاز گرفتن این گروه از انسان ها ، به آنان می فهماند
که غریبه اند و برای ورود به بارگاه الهی باید خودی شوند تا سگ (شیطان) اجازه ورود
بدهد .
3- نقش شیطان به عنوان وسوسه گر برای تمرین تقویت اعتقاد و ایمان و برطرف نمودن هر
نوع شک و ظن ، از انسان های متزلزل در اعتقاد .
در هر سه وضعیت بالا ، وجود شیطان نهایتاً موجب فلاح و رستگاری است .

4- نقش شیطان به عنوان راکبی که افسار مرکوب خود را همیشه در اختیار دارد و به هر سمتی
که بخواهد ، او را می راند . راکب در این جا همان شیطان و مرکوب او انسانی است که زمام
اختیار خود را بدون هیچ گونه مقاومتی به دست شیطان داده و از این کار به جای ابراز
پشیمانی ،احساس لذت هم می کند .
مطمئناً این گروه ، زیان کاران در دنیا و آخرت یا به تعبیر قرآن کریم “خَسَرْ الدُّنْیا
وَ الاخِرَه” خواهند بود .


ناتمام