احمد علی مشکسار – پژوهشگر
قسمت دوم
فریاد وجد و شور و شوق مولانا تمام شدنی نیست . چه جای تعجب و شگفتی است اگر او که به مرغ
اوج تبدیل شده ، از اعماق وجودش خروشان و جوشان و مستانه عربده رهائی سر دهد ؟ باز هم از
او بشنوید :
مرده بُدم ، زنده شدم ، گریه بُدم ، خنده شدم/ دولت عشق آمد و من ، دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرا/ زهره شیر است مرا ، زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نئی ، لایق این خانه نئی/ رفتم و دیوانه شدم ، سلسله بندنده شدم
گفت که تو مست نئی ، رو که از این دست نئی/ رفتم و سرمست شدم ، وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نئی ، در طرب آغشته نئی/ پیش رخ زنده کنش ، کشته و افکنده شدم
و بعد به نقطه اوج این غزل می رسد :
تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم/ اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم

این که تابش جان پیدا می شود ، این که دل می شکافد ، اصل و اساس قضیه است . باز در یک جای
دیگر می گوید :
روزن جانم گشادست از صفا/ می رسد بی واسطه نامه خدا
یعنی در جانم شکاف ایجاد کرده ام . شکاف یعنی این که دل قابلیت و استعداد آن را پیدا کرده که
آفتاب حقیقت به درون آن بتابد . این همان معنای دل صافی شده است که به قول خود او مشرق
خورشید حق می شود .
خورشید حق ، دل شرق او ، شرقی که هر دم برق او / بر پوره ادهم جهد ، بر عیسی مریم زند
پوره ادهم ، همان ابراهیم پسر ادهم است که با یک برق اشراق که بر دل او زد ، همان شکافتن دل
باعث شد که او پادشاهی و سلطنت را رها کند و نهایتاً به عارفی بزرگ تبدیل شود همین برق بر دل
عیسی (ع) زد و او را به آسمان چهارم عروج داد .
در حالت گشادگی و شکافتن دل ، دیگر حتی حضور شمس تبریز ، مراد مولانا ، نیز کم رنگ
می شود وناخدا (الطاف بی کران الهی) ، بی واسطه به درون دل صافی سرازیر می گردد .
روزن جانم گشاده ست از صفا/ می رسد بی واسطه نامه خدا
نامه و باران و نور از روزنم /می فتد در خانه ام از معدنم
یعنی سراسر غرق در رحمت و برکت می شوم . در ادامه می آورد :
دوزخ است آن خانه کان بی روزن است/ اصل دین ای بنده روزن کردن است
خانه ای که در ان روزن و شکاف ایجاد نشده باشد ، این خانه سراسر ظلمانی ، جهنم و دوزخ است
مولانا به زبان نمادین می گوید که ایجاد روزن و شکاف درون ذهن و دل ، اساس تبدیل و تحول
است ، همان گونه که اساس آفرینش و خلقت همین شکافتن است . اسپرم حتماً باید تخمک را بشکافد
و درون ان قرار گیرد تانطفه تشکیل شود و سپس در داخل رحم پرورش یابد . دانه حتماً باید در
زمین بمیرد ، مدفون شود ، شکافته شود تا گیاه از آن بیرون بیاید .گیاه حتماً باید زمین را بشکافد تا
به کمک نور خورشید به درختی بالنده تبدیل شود . شب حتماً باید شکافته شود تا روز و روشنایی
پدید آید و اصلاً یکی از اسماء خدا “فالق” است . فالق یعنی شکافنده . بنابراین ، حقایق عالم ظاهر و
باطن ، با “فلق” به ذهن و دل وارد می شود . به عبارت دیگر و بیانی ظریف تر ، خداوند فلقی در
درون ایجاد می کند ، الهامی می آید و به دنبال آن انسان وارد عالم معنا می گردد و این به دنبال
عمری مجاهدت و تلاش از یک طرف و گوشه چشم عنایتی از عالم بالا از طرف دیگر حاصل می
می شود . دعای زیبای حافظ برای رهایی از جوش و خروش و ناآرامی درون و رسیدن به لحظه های
آرامش چقدر بر دل می نشیند .
ای آفتاب خوبان ، می جوشد اندرونم/ یک ساعتم بگنجان ، در سایه عنایت
به غزل ابتدای بحث بر می گردیم و بیت دوم آن را که در ارتباط با شیطان است ، اندکی توضیح
می دهیم .
ملکی که پریشان شد ، از شومی شیطان شد/ باز آن سلیمان شد ، تا باد چنین بادا

وقتی سلیمان واقعی برمی گردد و از جریان اطلاع پیدا می کند ، معترض می شود که من
سلیمان واقعی هستم اما درباریان که قضاوت هاشان فقط از روی حس بسیار فریبنده و بی اعتبار
ظاهری است ، به مسخره کردن او می پردازند و می گویند اگر سلیمانی پس انگشتری ات کو ؟
سعدی در کتاب بوستان و در باب تواضع در همین رابطه بیتی دارد که در ضمن آن اشاره به نیرنگ
خدعه و فریب دیو در تصاحب تخت سلیمان می نماید :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو/ به جای سلیمان نشستن چو دیو
سلیمان که چاره ای نمی بیند و از طرفی هم دلبستگی به این تاج و تخت و زر و زیور ندارد کاخ
خود راترک می کند و زندگی فقیرانه ای را در کنار دریا شروع می نماید و به ماهی گیری مشغول
می شود . حافظ مضمون زیبایی در همین رابطه دارد :
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد/ ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
این سلیمان دروغین ، یعنی دیو ، به جای سلیمان واقعی بر تخت می نشیند و سلیمان واقعی همان
زندگی فقیرانه را ادامه می دهد . اما پس از مدتی ، دیو بالاخره خصلت واقعی خود را آرام آرام
نشان می دهد و مردم می بینند که این سلیمان مانند قبل نیست .
مولانا در مثوی معنوی در همین رابطه آورده است که :
خلق گفتند این سلیمان بی وفاست /از سلیمان تا سلیمان فرق هاست
و باز به تعبیر زیبای دیگر حافظ :
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبی را/ به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی
در ادامه داستان ، دیو از ترس این که انگشتری به دست دیگری بیفتد و سلطنت از او گرفته شود ،
پنهانی آن را به داخل دریا می اندازد و یک ماهی آن را می بلعد ، اما بر حسب آن خط اصلی که از
ابتدای آفرینش مقرر گردیده ، هیچ چیز در این جهان اتفاقی نیست و همه بر اساس یک برنامه پیش
بینی شده است هر چند به ظاهر اتفاقی به نظر برسد .
بالاخره در پایان ، سلیمان همان ماهی که انگشتری را بلعیده ، صید می کند و انگشتری مجدداً به
دست او می رسد اما به کاخ بر نمی گردد . مردم متوجه اصل قضیه می شوند و سلیمان دروغین یا
همان دیو را غل و زنجیر می کنند . سپس همگی در روز سیزده فروردین به همان محلی که سلیمان
در آنجاست می روند وً از او درخواست می کنند که به بارگاه خود باز گردد . در زبان اسطوره ،
سلیمان نماد پادشاه عشق ، انگشتری نماد دل و اسم اعظم بر روی نگین آن ، نماد عشق است . روز
سیزده فروردین یعنی همان روزی که به غلط آن را نحس می دانیم ، در حقیقت سعد
ترین روز است ، زیرا روزی است که غلبه حق بر باطل و استیلای سلطان عشق است .
Recent Comments/نظرات اخیر