نوشته صادق هدایت نویسنده معاصر

باران همچنان می بارید و باآنکه کمی از شدت آن کاسته شده بود مع‌الوصف در کمال بی‌انصافی و
اطمینان خاطر و کورکورانه و پایان‌ناپذیر فرومیریخت. من چند صفحه گذاشتم او بدقت گوش می داد
ولی پیدا بود که خوشش نیامده است بعد یک دفعه به من گفت:
«– چنین حس می کنم که بدبختی‌ای به من روی خواهد آورد.»
من محض دلجوئی لب تخت خود در کنار او نشستم و خواستم دستهای او را بگیرم. ضمناً در این لحظه
از فرط هوای نفس می سوختم ولی او با عصبانیت دست خود را کشید و با خندهٔ مسخره‌آمیزی
که بانگش در اطاق پیچید به من گفت:
«– آه. مثلا شما چه دربارهٔ من خیال کردید؟ ها خیلی اشتباه کرده‌اید. مرا بیزار کردی. شنیدی چه گفتم؟
اگر من بتو اعتماد کرده بودم برای این بود که ظاهر جدی و محجوبی داشتی و بالاخره خارجی و رفتنی
بودی چون از مردم اینجا به قدری می ترسم که حد ندارد. مرا مسخره می کنند و با من مثل دیوانه‌ای
رفتارمی کنند.
ولی شما مطمئن باشید که یک موی باگوان را با شما عوض نمی کنم.»
من هاج‌وواج مانده هم از نقشی که در این تآتر عشقی مسخره بازی کرده بودم نسبت بخود احساس تحقیر
می نمودم و هم کینهٔ شدیدی نسبت‌به پیرمرد پاره‌ دوز پیدا کردم.
بعد او هم بشدت در را بهم زد و رفت. باران در نهایت شدت می بارید و من به تعجیل لخت می شدم و
سخنان بی‌سروته و حرکات عجیب و خندهٔ عصبانی و شاید تحقیرآمیز او پریشانی غیرقابل وصفی برای من
ایجاد نموده بود بالاخره تصمیم گرفتم که دیگر با او کلمه‌ای حرف نزنم و بعد با آنکه نتوانستم یک کلمه
از آنچه می خوانم به فهمم بخواندن مشغول شدم و با تمام جهدی که برای سرگرمی خود می کردم قیافهٔ فلیسیا
در هیچ حال از نظرم دور نمی شد و سراپای وجودم خواهان او بود و در هوای اطوار و گفتار و خنده‌های
او غم بسیار گوارائی در دل داشتم.
فردای آنروز چه در موقع ناهار و چه شام بدون اینکه توجهی بفلیسیا به کنم صحبت می کردم و او هم مثل
اینکه اصلا متوجه من نبود. پس از صرف شام که باطاق مراجعت کردم دیدم دست بدرب اطاق می زنند.
در را که گشودم دیدم فلیسیا در لباس اطاق بسیار عالی مزین بنقش‌ونگار چینی است، با رویی گشاده

وارد اطاق شد. از سفیدی و لطافت و زیبایی اندام و عطر ملایم و نافذ خود حال مرا دگرگون ساخت. بعد
شروع به سخن کرده در کمال یگانگی مرا تو خطاب می کرد و می گفت:
«– آیا تو برای آنچه شب قبل گفتم اهمیتی قائلی؟ من به شهادت قلب انتظار وقوع حادثهٔ بدی را داشتم. آیا تو
از این خبر بد اطلاع پیدا کردی؟
«– چه می خواهید بگوئید؟»
«– امروز بعدازظهر از بیمارستان به من تلفن کردند که باگوان مرد.»
«– ممکن نیست چطور چنین شده است – نمی دانستم.»
«– آیا ممکن است کمکی از شما تقاضا کنم؟ همین الان برویم بیمارستان و جسد او را تقاضا کنیم که به
سوماتپور (محل خاکستر کردن اجساد) به فرستیم. می ترسم او را برای تشریح به مدرسه طب به فرستند.
«– تحمل داشته باشید الان در این ساعت بیمارستان تعطیل است فردا صبح این اقدام را خواهیم کرد.
ولی او با عدم رضایت پای خود را بکف اطاق می کوبید و می گفت: (باید، باید، باید همین الان، و من
به قدری می ترسم و به قدری پریشانم! او بمن اعتماد کامل داشت و این کفر است می فهمی؟»
پس شروع به گریه کرده خود را روی تخت من افکند و پیچ‌وتاب می خورد و با خود می گفت:
«– چقدر من بیکس و بدبختم. من بتو امیدوار بودم ولی بیا بیا نزدیک، می خواهم چیزی به تو بگویم.
من با تردید جلو رفتم او دست‌های ظریفش را به من داد و بعد گفت:
«– یک موضوعی است که من تا حال جرأت نکرده‌ام بکسی به گویم؛ من نسبت بدرماندگان و افتادگان که
وجودشان مثل امواج دریا بفنا می رود بسیار رحیم و شفیقم. این باگوان بدبخت بدنیا آمد و از دنیا رفت
بدون اینکه اثری از او در صفحهٔ روزگار باقی باشد یا سعی کرده باشد که اثری از او بیادگار به ماند تا
بتوان چندی بعد گفت او می گفته، حرکت می کرده و فکر می نموده. فعلا او نیست. مرگش مثل حیاتش بیفایده
بوده است و هزاران‌هزار مثل و مانند او وجود دارند. ولی محققاً او به کار ما معتقد بوده و با تسلیم و
رضا سرنوشت خود را تعقیب می کرده و مطمئن بوده که پس از مرگ بقالب شاید بهتری دوباره بوجود
خواهد آمد. و من در زندگانی او داخل بودم و غالباً از همان اولین دفعه که کفشم را دادم واکس بزند
می دیدم که مرا دوست دارد و مداح و خواهان منست. بلی عاشق من بود و در خواب دیدم سراپا عاشق
سوزان من است. او یا دیگری نمی دانم: هندوها اصولا خیلی تودارند و این خاصیت جبلی آنهاست و در
عین حال بسیار ساکتند و از ابراز اسرار خود استنکاف دارند و از افراط در تجلیل و احترام او نسبت
بخودم در زحمت بودم و اگر من در زندگی باو کمک می کردم برای دلخوشی خودم بود والا او نه بمن
محتاج بود نه دیگران زیرا هندوها در تحمل تا بحد مرگ توانایی کامل دارند. و من شاید بیشتر به او محتاج
بودم. راست است که من هواخواهان متمول بسیار دارم ولی شاید خیلی احمق‌تر از باگوان و در
احساسات بشری هم پست‌تر از او باشند فقط اینها پول دارند و تمام عنوان و حیثیت این ها بهمان پول
است. اینها خود را لایق همه‌چیز می دانند و قیافهٔ اشخاص باهوش به خود می گیرند. ولی چقدر در نظر من
پستند و همیشه از ته دل آنهارا تحقیر کرده‌ام بالاخره او جلو این پنجره خشکید و تحلیل رفت و مرد و

بعداً به خاکستر مبدل خواهد گردید و غبارش را هم باد خواهد برد.
«او رنج می برد ولی در عین حال تمایلات و هوی‌وهوس هم داشت ولی کسی ندانست و نفهمید که تمام
اینها بباد خواهد رفت آیا ما همین سرنوشت را تعقیب نمی کنیم؟
او بلااراده حرف می زد که خود را متقاعد کند. چشمهای درشت و مژه‌های کمرنگ بلندی داشت و یک
رگ آبی‌رنگ در پیشانیش نمایان بود. آن خشونت روحی و تکبر همیشگیش تغییر کرده بود خیلی
صاف‌وساده می نمود. خودش را در حال عجیبی که حاکی از ترس و هوای نفس بود به من چسبانیده بود
بطوریکه بوی بدنش را حس می کردم و می توانستم ضربان قلبش را به شمارم. جریان خون در عروقم رو
بتندی نهاد و بتدریج بطپش منجر گردید. با خود می گفتم چرا پیش من آمده است و این اظهار یگانگیش
چیست؟ بعد اشاره به پنجره کرده گفت: «چطور است پرده را بکشید؟»
هوای گرم مرطوبی بود که بعلت طوفان سنگین هم شده باشد. هوای چسبنده‌ای که مثل پیراهن خیس از
عرق به بدن هم بچسبد. ماه که رو بانکسار نهاده بود و غبار قرمزرنگی بر آن احاطه داشت بجانب افق
نزدیک می شد.
من پرده را کشیدم و مردد بر جای استوار ماندم.
بنرمی گفت: «– بیا پیش من.»
مدتی در کمال صمیمیت صحبت کرد و فاصله‌بفاصله برای اطمینان خاطر خود و ملاحظه اثر رضایت
در سیمای من سرش را بسوی من بلند می کرد. بعد بزانو درآمد و مرا در میان بازوان خود گرفته سر
بی‌نهایت زیبای خود را به من می مالید و بسختی نفس میزد و صورتش را رو به من می گرفت. متدرجاً در اثر
همین نفس زدن خفقانی بر او عارض گردید و کلماتی حاکی از عشق از او تراوش نمود و از شدت
اشتیاق بخود می لرزید بعد کلمات و جملات سحرآمیز دیگری به همین وزن و آهنگ ادا نمود.
خواستم او را در آغوش کشم که صدای عجیب بهم خوردن بال حیوانی بگوشم رسید دیدم خفاشی که
حیوان شبگرد بلادفاعی است و خصوصاً در فصل بارندگی بگردش شبانه می پردازد در کمال وحشت
وارد اطاق من شده و دور اطاق چرخ می زند.
فلیسیا لرزان و هراسان خود را به من چسبانیده در حال تشنج می گوید: «– می‌بینی؟ این روح اوست. این
روح باگوان است که برای تنبیه من آمده است. آمده مچ مرا با تو بگیرد. باید هم الساعه ترا ترک گویم.»
من بنوبهٔ خود سرد شدم و ترس و اضطراب فوق‌العاده‌ای مرا فراگرفت.
او با زحمت از جای برخاست و بدون اینکه با من خداحافظی کند بسرعت رفت. من ندانستم چه کنم.
فتوری در خود احساس کردم و بلافاصله چراغ را خاموش کرده روی تخت افتادم و بزودی در خواب
عمیقی فرورفتم. صبح زود لباس پوشیدم و رفتم در اطاق او را زدم جوابی نشنیدم.
رئیس پانسیون را در راهرو دیدم. باشاره اطاق فلیسیا را خندان به من نشان داده گفت:

«– بدون اینکه به من بگوید دیشب رفته است و نمی دانم بکجا؟ خوشبختانه حق مرا قبلا داده است. من بشما
گفته بودم که نباید باین قبیل خانه‌بدوشان اعتماد داشت. اینهم یکی از خواص مردمان گرمسیری است.