محمد علی جمالزاده -نویسنده معاصر


تابستان هم كم كم داشت مى گذشت و موسم خزان كه عروس الفصول است فرا مى رسيد. صبح ها پس
ازبيدار شدن و صرف ناشتا در مهتابى جلو اطاقم در آفتاب رومى نشستم و به تماشاى باغ و مرغان و
رقاصى اشعه خورشيد در حجله گاه رنگارنگ شاخ و برگ درختان مشغول مى شدم .
آفتاب مثل دختران تارك دنيا گرچه جمالش كامل بود ولى جمالى بود بى حرارت و بى خاصيت. باغ
تيمارستان مانند تخته رنگ نقاشان جامه صد رنگ پوشيده بود و مشاطه طبيعت از اشعه زربن و سيمين
آفتاب خروارخروار شاهى و اشرفى بر سر عروس شاخ نثار مى كرد. براستى كه دل من نيز حكم پروانه
اى را پيدا نموده بود كه در اطراف اين باغچه مصفا در تك و پو باشد و مدام از گلى به گلى بنشيند
ساعتها در سينه آن آفتاب ملول مى نشستم و به قول ايطاليائي ها از «بيكارى شيرين» لذت مى بردم.
روزى خواستم كه براى خود سرگرمى مختصر و بي زحمتى پيدا كنم به فكر نوشتن روزنامه احوال خود
افتادم. از هر كجا بود كتابچه اى دست و پا كردم اگر هر روز هم ميسر نبود لامحاله هر هفته يك دو بار
با قيد تاريخ روز و ماه چند سطرى در آنجا مى نگاشتم. اينك براى اينكه از اوضاع و احوالم بهتر باخبر
باشيد چند تكه از آن كتابجه را اختيار نموده در اينجا نقل مى نمايم. محتاج به تذكر نيست كه در پنهان
داشتن اين كتابچه هم هيچگونه غفلتى را جايز نشمرده دقيقه اى آن را از خود جدا نمى ساختم.
نقل از روزنامه پنهانى
«جمعه دوم شوال ۱۳۰۰»
راستى كه اگر بهشت آنجا است كازارى نباشد و كسى را با كسى كارى نباشد دارالمجانين ما بهشت
حسابى است. به هر كس كه راضى نيست و ارث پدرش را مى خواهد بايد گفت مرگ مى خواهى برو
به گيلان. راست است كه همنفسان و همقفسانم گاهى با من درست تا نمى كنند ولى تماشاى سعادتمندى
آنهابرسعادتمندى من مى افزايد و همين خود نعمتى است كه به پاس قدرشناسى از آن سزاوار است
پای آنهاراهر روز ببوسم.

تصد يق دارم كه رحيم بيرونم مى كند و ارباب فحشم مى دهد و روح االله محلم نمى گذارد
و «برهنه دلشاد» گاهى زياد سر بسرم مى گذارد و هدايتعلى را هم چشم ندارم ببينم و مى خواهم اصلاً
هزار سال سياه نباشد با اينهمه احساس مى نمايم كه در ته قلب يكايك اين اشخاص را دوست مى دارم و
به شادى آنها دلشادم. اصلاً گويا خاصيت اين خاك دامنگير اين است كه غم و غصه پذير نيست. چنانچه
اگردر كنه حال هر يك از ساكنين آن دقيق شويم مى بينيم باطنًا خوش و خرم هستند و مثل كسانى كه به

مقصود خود رسيده و دامن مطلوب را بدست آورده اند زنگ هر ملال و كدورتى از آينه خاطرشان محو
گرديده و همگى به مقام امن و عافيت كه سرمنزل حقيقى سعادتمندان است رسيده اند. خوشا به سعادت
آنهاو خوشا به حال من بقيه بماند به روز ديگر…
جمعه نهم شوال ۱۳۰۰»
روزنامه ام دارد هفته نامه مى شود. خيال داشتم هر روز چند سطرى بنويسم و اكنون درست يك هفته مى
شود كه دستم به قلم نرفته است. عجبى هم ندارد. اگر پاى اجبار در ميان بيايد دلخوشى كه مقصود بود از
ميان مى رود. هر كارى را كه لفظ بايد جلويش گذاشتند مشقت مى شود در ظرف اين يك هفته به من ثابت
شد كه يارانى كه هفت روز پيش در اين كتابچه بدانها اشاره شده به راستى مردمان سعادتمندى هستند. آنكه
رحيم است دلداده و مجذوب عدد شده و نه تنها عدد را اساس خلقت بلكه زبانم لال عين خدا مى داند و
چنان در عدد غرق شده و از غير عدد بى خبر است كه ليس فى جبتى الااالله مى گويد در واقع به مقام
وحدت رسيده و حد اعلاى ذوق و وجد و سعادتى را كه محصول آن براى نوع بشر ميسر و مقدور است
درك مى نمايد .
«روح االله كه سر تا پا همه علاقه و لطف و اشتياق مى باشد شب و روز چنان با دلارام خود سرگرم
راز و نياز است كه گوئى با او زانو به زانو نشسته و از دولت وصل و بوس و كناربرخوردار است. اما
ارباب او هم از آن اشخاصى است كه در دنيا جز ملك و علاقه و آب و خاك به چيز ديگرى عقيده و ايمان
ندارند و گوئى براى خزينه دارى ميراث خواران خود خلق شده اند. حالا خود را مالك مقدارى دهات شش
دانك مى پندارد و هر روز دفتر و دستك بدست انبارهايش را از غله پر مى كند و اغنام و احشامش را
سرشمارى مى كند و حساب نقد و جنس و تخمين درآمدش را مى كند و كيفش چنان كوك و جام نخوت و
غرورش چنان لبريز است كه خدا را بنده نيست. نوع بشر را يكسره عبد و عبيد و بنده زرخريد خود مى
داند و ارباب حقيقى شده است. «برهنه دلشاد» كه ديگر سعادت مجسم و مجسمه سعادت است. در رگبار
حظ و لذت گير كرده و سر از پا نمى شناسد با اين همه در ميان اين جمع خوشوقت واقعى باز همان
«بوف كور» است كه از قرار معلوم پيش از آن هم كه ديوانه بشود غم موجود و پريشانى معدوم نداشته
است و به قول
خودش از همان وقتى كه دندان عقلش هنوز درنيامده بد لاقيدى و بى فكرى را با شراب قزوين در جام
ريخته و لاجرعه بسر كشيده است و غم و غصه ونام و ننگ را زير پاشنه كفش له كرده و يك تف هم
رويش انداخته است با حافظ هم زبان شده مى گويد :
«ز ننگ چه گوئى كه مرا نام ز ننگ است
از نام چه پرسى كه مرا ننگ ز نام است»
ماها همه اگر از زور علاقمندي ها و دلبستگي هاى رنگارنگ ديوانه شده ايم جنون اين جوان برعكس
ازروى بى علاقگى و از فرط وارستگى است. حالا كه ديگر به اسم جنون يكپاره به هر چه رنگ تعلق

بگيرد چهار تكبير زده و حتى از قيد بى قيدى هم رسته است . بندۀ ناچيز روسياه هم كه بين خودمان باشد
ديوانگيم الكى و كره اى و كار نجف است و مجنونگى قلابى و ساختگى بيش نيستم فقط از آن ساعتى كه
پايم به اين محل رسيده و در ميان اين چهار ديوار محبوس شده ام معنى راحتى را فهميده ام و مزه سعادت
و آسودگى را چشيده ام. به اين حال آيا جاى آن ندارد كه اين مبحث را با فرياد «زنده باد جنون» به پايان
برسانم ».
«بى تاريخ .. چون كه رفته رفته تاريخ از دستم رفته است »
مدتى است كه بار ديگر در اين كتابچه چيزى ننوشته ام. حرف زدن گويا از آثار تشويش خاطر و انقلاب
فكر و خيال و آشفتگيهاى درون است و الا آدم آرام و آسوده جهت ندارد صدايش را بلند كند و همانطور
كه از آسمان بى ابر صداى رعد و برقى شنيده نمى شود آدم بى دغدغه و بى غم و انديشه هم صدائى
ندارد .اين روزها مثل طفل بى دندانى كه حب نباتى را بمكد سعادتى را كه مفت به چنگم افتاده مى مكم
ومزمزه مى كنم و يواش يواش به خود مى گويم :
« جانا نفسى آخر فارغ ز دو عالم باش
نه شاد ز شادى شود نه غم زده از غم باش
وارسته ز كفر و د ين آسوده ز مهر و كين
نه رنجه و نه غمگين نه شاد و نه خرم باش»