احمد علی مشکسار – پژوهشگر

سخنی با خوانندگان گرامی بهار ایران !


محقق فرزانه آقای مهندس احمد علی مشکسار سلسله گفتار هایی زیر عنوان : « شیطان در ادیان؛
اساطیر و ادبیات ایران و جهان » ایراد نموده ا ند که حایز نکته های ارزنده است .
شیطان یا ابلیس مظهر همه بدی هاست و دشمن قسم خورده انسان است و همه جا دام می گسترد تا
انسان را اسیر خود سازد . شیطان پیوسته به عنوان نیرویی شرور، پلید، خبیث، موجودى سرکش
و وسوسه گر کاربرد؛ دارد اما آنچه استاد مشکسار نوشته و تحقیق کرده اند نظرات گوناگونی را
بررسی نموده و با بیانی ساده و باعنایت به آیات قرآن مجید و اشعار بزرگانی چون مولانا جلال
الدین محمد مولوی ؛ ابوالقاسم فردوسی ؛ حافظ ؛ سنایی ؛عطار و دیگران ….موضوع را موشکافی
کرده اند .
بدون تردید موضوع‌ شیطان و آفرینش‌ او و چگونگی‌ تأثیر و دخالتش‌ در امور جهان‌ و
سرنوشت‌ انسان‌ از مطالبی است‌ که‌ در ادبیات‌ عرفانی‌ ما دامنه‌ای‌ بسیار گسترده‌تر دارد و
از لحاظ ارتباط نزدیک‌ آن‌ با مسائل‌ مهم‌ّ کلامی‌، چون‌ خیر و شر، سعادت‌ و شقاوت‌ و نیز
از جهت‌ اهمیتی‌ که‌ از دیدگاه‌ اهل‌ عرفان‌ در شناخت‌ جهان‌ و انسان‌ و در توجیه‌ مسائل‌
اخلاقی‌ و اجتماعی‌ و تبیین‌ کیفیات‌ نفسانی‌ دارد، همواره‌ مورد نظر بوده‌ و به‌ صورت ‌های‌
مختلف‌ و در قالب‌ تمثیلات‌ و داستان‌های‌ گوناگون‌ بیان‌ شده‌ است .اما آنچه تحقیق استاد
مشکسار رااز دیگران جدا می سازد ؛ نثر روان ؛ انسجام مطالب ؛ موشکافی در بیان موضوع است
که گویای تبحر نویسنده به عرفان ؛ اسطوره و ادبیات ایران و جهان می باشد .
این تحقیق بسیار عمیق و گویا ؛ حاصل مطالعات نویسنده و احاطه ایشان در زمینه های گوناگون
می باشد .
این مقالات سودمند را هر هفته – قسمت هایی از آن را -ارایه می دهیم و توجه خوانندگان
عزیز بهارایران را در هر نقطه ای از جهان باشند؛ جلب می کنیم :

شیطان در ادیان، اساطیرو ادبیات ایران و جهان


مقدّمه


جایگاه شیطان در دستگاه پر رمز وراز آفرینش و نقش و عملکرد بسیار
پیچیده او در ارتباط با انسان، بخش قابل توجهی از مباحث مطروحه در ادیان ، اساطیر
و ادبیات جهان را به خود اختصاص داده است. در متون معارف اسلامی، از دو شیطان
بیرونی و درونی یاد شده. شیطان درونی، همان تمایلات حیوانی حاکم بر وجود است که
از آن به نفس امّاره تعبیر شده و همواره انسان را به بدی ها و برآوردن خواسته های
شهوانی در مفهوم گسترده ی آن، فرمان می دهد. جهت حرکت شیطان درون، از دیدگاه
معرفت شناسانه دینی، دقیقاَ خلاف فطرت خداگونه ای است که خداوند همه ی انسان
ها را بر اساس آن سرشته و ستیز و مخاصمه ی دائم و همیشگی میان نور و ظلمت
درون و نوسان بی انجام انسان ها بین این دو قطب کاملاَ متضاد.
شیطان بیرونی از منظره آیین توحیدی به هر موجود سرکش، طغیانگر و باطل گرا
اطلاق می شود .
که سرنمون ( آرکی تایپ یا کهن الگو) ی آن همان ابلیس معروف است که طبق روایت
قرآن مجید، از فرشتگان مقرب درگاه بوده اما در برابر امر خداوند و سجده در مقابل
آدم ، نافرمانی کرد و عصیان ورزید و به نفرین ابدی و رانده شدن از عالم ملکوت و
بارگاه رحمت الهی محکوم شد.

از دیدگاه توحیدی، یکی از ابزارهای نیرومند ارتباط بین شیطان بیرونی و درونی،
وسوسه است.
به تعبیر دیگر، وسوسه از جانب شیطان بیرونی و آراستن و زیبا جلوه دادن زشتی ها
موجب تحریک نفس امّاره ( شیطان درون) و حرکت لجام گسیخته و بعضاً غیرقابل
کنترل این توسن سرکش در وادی عصیان و ظلمت می گردد.
نوشتار حاضر از روی لوح فشرده ی ضبط شده در سالن اجتماعات سازمان نظام
مهندسی ساختمان مرکز شیراز در طی سه جلسه سخنرانی این جانب در سال ۱۳۹۸
هجری شمسی تحت عنوان :
” شیطان در ادیان، اساطیر و ایران و جهان” پیاده گردیده و پس از حذف و
اضافه های ضروری و تغییر زبان گفتاری به نوشتاری، آماده ی ارائه گردیده است.
امید آنکه مورد استفاده ی علاقمندان قرار گیرد.

به نام خداوند جان و خرد


بحث را با بخش هایی از یک غزل شورانگیز از دیوان شمس مولانا شروع می کنیم :
معشوقه به سامان شد ، تا باد چنین بادا /کفرش همه ایمان شد ، تا باد چنبن بادا
ملکی که پریشان شد ، از شومی شیطان شد/ باز آن سلیمان شد ، تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی ، در بر رخ ما بستی/ غمخواره یاران شد ، تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش ، زان شیوه شیرینش/ عالم شکرستان شد ، تا باد چنین بادا
شب رفت و صبوح آمد ، غم رفت و فتوح آمد/ خورشید درخشان شد ، تاباد چنین بادا
عید آمد و عید آمد ، یاری که رمید آمد/ عیدانه فراوان شد ، تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل ، در زیر مکن منزل/ کان زهره به میزان شد ، تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی ، با آن همه بدبختی /نک موسی عمران شد ، تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی ، با جهل و فرامشتی/ نک یوسف کنعان شد ، تا باد چنین بادا
از “اَسْلَمَ شَیْطانْی” ، شد نفس تو ربانی/ ابلیس مسلمان شد ، تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد ، زهرش همه شربت شد / ابرش شکرافشان شد ، تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد ، مقصود سنایی شد/ این بود همه آن شد ، تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی ، از بس که درآمیزی/ تبریز خراسان شد ، تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم ، بربست کسی دستم/ اندیشه پریشان شد ، تا باد چنین بادا
این غزل بسیار جذاب ، در حقیقت روایت یک تجربه درونی و شخصی مولاناست . تجربه ای که در
ضمن آن این عارف بزرگ ، موقتاً از دنیای کثرت ، تضاد و رنگ عبور کرده و وارد عالمی می
شود که کاملاً با دنیایی که ما می شناسیم متفاوت است. او به تجربه “بی رنگی” می رسد .
بی رنگی یعنی هستی محض و حقیقت ناب که به هیچ رنگی محدود نمی شود . مولانا ریشه گرفتاری
ما انسانها را در اسارت در رنگ می بیند . چه زیبا سروده :
چون که بی رنگی اسیر رنگ شد/ موسیئی با موسیئی در جنگ شد
چون به بی رنگی رسی کان داشتی /موسی و فرعون دارند آشتی
عالم حس ، مرتبه کثرت ، تعیّن و تضاد است زیرا سراسر رنگ است . در این عالم ، حتی دو پیرو
موسی با یکدیگر به ستیز و خصومت برمی خیزند . اما همان گونه که مولانا گوشزد می کند ، اگر
ما انسان ها به مقام بی رنگی و وحدت برسیم که در اصل آن را داشته ایم ، ثنویت موسی – فرعون
که ریشه شیطانی دارد ، از میان بر می خیزد و تضاد درون ما ، به وحدت و سازگاری بدل می شود
موسی و فرعون در هستی توست /باید این دو خصم را در خویش جست


سفر دل


مولانا این تجربه سترگ درونی را “سفر دل” نامیده و یا به تعبیر قرآن کریم “سیر انفس” ، در
جایی می گوید :
قَمَری ، مه صفتی در ره دل پیدا شد /در ره دل چه لطیف است سفر ، هیچ مگو!
اما این سفر دل برای هر کسی مقدور نیست ، نیاز به آماده سازی قبلی دارد و مطمئناً بدون آن ،
امکان وقوع چنین رخداد بزرگی در درون ما انسان ها ، امری ناممکن است .
خواجه شیراز چه زیبا به این مضمون اشاره دارد :
منظر دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود ، فرشته در آید

همه ما انسان ها در درون خودمان دیوی داریم که نمی گذارد فرشتگی وجود ما بر خود ما آشکار
شود . این را عرفای بزرگ ما بارها با شیوه های مختلف بیانی ، ابراز داشته اند . در سرتاسر
مثنوی و دیوان شمس ، مولانا دو ترسیم کلی از ما انسان ها به دست می دهد . یکی تصویر هستی
زشت ، آلوده ، تهی ، بی ریشه و پر رنج و اِدباری است که اکنون اسیر آن هستیم و در آن دست و پا
می زنیم . این هستی پوشالی بر ساخته ذهن و فکر ماست که به دلایلی که از حوصله این بحث
بیرون است ، اجباراً به جای واقعیت ، با تصاویر و علائم واقعیت سر و کار پیدا کرده و به جای
اندیشه گری ، به پندار متوسل شده است . این هستی مرداب گونه ، هستی عَرَضی و بی اصل ما
انسان هاست که به زور ، به ما تحمیل شده ، اما مولانا امیدوارانه هم راه برون رفت از دنیای
تهی وبی ریشه را می آموزد .
و هم راه های ورود به عالم تابناک معنوی را نشان می دهد . تصویر دیگری که مولانا از
ما انسان ها ترسیم می کند ، آن هستی پاک ، روشن و شکوهمند است که سرشار از عشق ، زیبایی ،
خیر و خجستگی است . هستی ای که از چشمه زلال فطرت ما سیراب می شود و با جان و دل
مرتبط است . ورود به دنیای دل ، در حقیقت ورود به عالم معناست که به هیچ وجه با حواس مادی و
ظاهری ما قابل درک نیست . حواس ظاهری ما ، اگر در شرایط مطلوب باشند ، ابزاری سودمند
برای رفع نیازهای مادی ما هستند ، اما به دنیای باطن و معنوی راهی ندارند .
مولانا راه آماده سازی برای سفر درون و سیر باطن را ، در اولین قدم ، جدا شدن از همان
فکر و اندیشه ویرانگر مبتنی بر پندار می داند که صد البته کاری است بسیار مشکل . می گوید :
چون در معنا زنی ، بازت کنند/ پرّ فکرت زن که شهبازت کنند
یعنی به شرطی در معنا به رویت گشوده می شود که بال و پر مرغ فکر را قیچی کنی ، آن وقت
خواهی دید که به یک شهباز یا مرغ اوج تبدیل خواهی شد و این همان تجربه سترگ و کمیاب رهائی
از خود است .
در دنباله بیت بالا ، مولانا به شرح و بسط بیشتری در رابطه با فکر و اندیشه مخرب می پردازد :
من چو مرغ اوجم ، اندیشه مگس/ کی بود بر من مگس را دسترس ؟
زان که من ، زا اندیشه ها بگذشته ام/ خارج اندیشه ، پویان گشته ام
جان گشوده سوی بالا بال ها /تن زده اندر زمین چنگال ها
سیر بیرونی است قول و فعل ما/ سیر باطن هست بالای سما

ناتمام