به مناسبت سالروز تولد علی اسفندیاری (نیما یوشیج) – ۲۱ آبان

در تاریخ ادب فارسی، گاه شخصیت‌هایی ظهور کرده‌اند که مرزهای سنت را درنوردیده و راهی تازه پیش پای ادبیات نهاده‌اند. علی اسفندیاری، که ما او را با تخلّص نیما یوشیج می‌شناسیم، یکی از همین چهره‌های سرنوشت‌ساز است؛ شاعری که نه‌تنها شیوه‌ی گفتن، بلکه شیوه‌ی اندیشیدن در شعر فارسی را دگرگون کرد. روز ۲۱ آبان، سالروز تولد اوست؛ روزی که می‌توان آن را آغاز «طلوع شعر نو» در ایران دانست.

نیما و دگرگونی در قالب و زبان

پیش از نیما، شعر فارسی قرن‌ها در قالب‌های سنتی چون غزل، قصیده و مثنوی و…جریان داشت. هرچند شاعران بزرگی چون حافظ، سعدی و مولوی قله‌های این سنت بودند، اما تکرار بی‌پایان همان وزن‌ها و قافیه‌ها سبب نوعی رکود شده بود.

نیما با درک روح زمانه و آشنایی با ادبیات غرب، به ‌ویژه رمانتیسم اروپایی، تصمیم گرفت شعر را از حصار قالب آزاد کند. او در مقدمه ‌ی منظومه‌ی معروفش، «افسانه»، چنین می‌نویسد:

من به راه خود می‌روم،

قافیه را می‌کُشم،

واژه را از بند می‌رهانم.

این جمله‌ها اعلام استقلال شاعری است که می ‌خواهد «آواز طبیعت و انسان معاصر» را به گوش برساند، نه فقط موسیقی وزن و قافیه را.

شعر نیما؛ روایت انسان در بستر طبیعت و اجتماع

در شعر نیما، انسان، طبیعت و اجتماع سه محور اصلی‌اند. او شاعری است که با چشمی نگران به دردهای مردم زمانه می ‌نگرد و هم‌زمان زیبایی‌های کوه و جنگل زادگاهش، یوش، را به شعر می‌کشد.

در شعر معروف «ققنوس» می‌خوانیم:

در شب تیره یکی مرغ شگفت،

ناله‌ها می‌ریزد از منقار خویش،

شعله در جان دارد و در دیده دود،

می ‌زند بر آتش خود بال و پر…

اینجا نیما از ققنوس، نماد رستاخیز و نوزایی، برای بیان آرزوی تولد دوباره‌ی جامعه سخن می‌گوید. این تصویرپردازی تازه، فاصله‌ای آشکار با بیان سنتی شعر کلاسیک دارد.

میراث ماندگار نیما

پس از نیما، شاعران بزرگی چون فریدون توللی  ، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد؛ مشیری ؛ نادر پور و سهراب سپهری راه او را ادامه دادند و هر یک شاخه‌ای تازه بر درخت شعر نو افزودند. اگر نیما را «پدر شعر نو» بنامیم، این  سخنوران فرزندان فکری اویند که جهان شعر فارسی را به عرصه ‌ی مدرن وارد کردند.

نکته‌ی مهم در کار نیما آن است که او هرگز قصد انکار سنت را نداشت؛ بلکه باور داشت شعر باید همچون زندگی، پویا و در حال دگرگونی باشد. خودش گفته بود:

 «من نمی‌خواهم دیوار کهنه را ویران کنم، می‌خواهم روزنی در آن بگشایم ».

بهر حال نیما یوشیج تنها بنیان‌گذار نوعی وزن و قالب تازه نبود، بلکه نگاهی نو به جهان، انسان و زبان به شعر فارسی آورد. او با شجاعت، سنت هزارساله را به چالش کشید تا شعر بتواند بیانگر اندیشه و احساس انسان معاصر باشد. امروز، پس از گذشت دهه‌ها، هنوز صدای او در گوش ادبیات ایران طنین‌انداز است؛ صدایی که از دل کوه‌های یوش برخاست و افق‌های شعر فارسی را روشن‌تر کرد.

 تحلیل شعر «مهتاب» از نیما یوشیج

شعر «مهتاب» از آثار شاخص نیماست که میان سال‌های پایانی عمرش سروده شد؛ دورانی که شاعر به پختگی فکری و زبانی رسیده بود. این شعر نه‌تنها تصویری شاعرانه از طبیعت شبانه است، بلکه تجلی اندیشه ‌ی فلسفی و اجتماعی نیما نیز به شمار می ‌آید.

در نگاه نخست، شعر «مهتاب» وصفی از طبیعت شبانه و حضور ماه است، اما در لایه‌های عمیق‌تر، بیانگر تنهایی، تأمل، و امید شاعر در دل تاریکی اجتماع است. در این شعر، مهتاب نمادی از روشنی و آگاهی است .

این شعر نیز مثل بسیاری از شعرهای آزاد و کامل نیما خالی از تشبیه و تصویرهای شعری به شیوة قدماست. شعر در رمزها و استعاره­های بدون قرینه شکل گرفته است

می تراود  مهتاب

می درخشد شبتاب ،

نيست يکْ دَمْ شِكَنَدْ  خواب به چشمِ كس و ليک

غمِ اين خفتۀ چند

خواب در چشمِ تَرَمْ  می شِکَنَد.

نگران با من اِستاده سَحَر

صبح می خواهد از من

كز مبارکْ دمِ او آوَرَم اين قومِ به جانْ باخته را بلكه خبر …

  تحلیل محتوایی

  طبیعت؛ بستری برای اندیشه

نیما یوشیج در بیشتر شعرهایش از طبیعت زادگاه خود الهام گرفته است. در «مهتاب»، طبیعت دیگر صرفاً توصیفی زیباشناسانه ندارد، بلکه آیینه‌ی اندیشه و احساس شاعر است.

او شب و مهتاب را بهانه می‌کند تا از وضع انسان، از تنهایی و از فاصله‌ی میان روشنایی و تاریکی درونی سخن بگوید.

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

مانده پایْ آبله  از راهِ دراز

بر دمِ دهكده مردی تنها

كوله بارش بر دوش

دستِ او بر در، می گويد با خود:

غمِ اين خفتۀ چند

خواب در چشمِ تَرَمْ می شكند…..

روشنایی ماه، برخلاف نور خورشید، نوری آرام و اندوه‌بار است؛ نوری که از خود نیست، بلکه بازتابی از دیگری است. در اینجا نیما با ظرافت می‌پرسد:

آیا مهتاب از خود می‌تابد یا بازتاب نوری دیگر است؟

این پرسش استعاره‌ای از انسان معاصر است که شاید روشنایی و آگاهی‌اش نیز وام‌دار دیگران باشد، نه برخاسته از خویشتن.

در سراسر شعر، تضادی بنیادین میان دو مفهوم «روشنایی» و «تاریکی» وجود دارد.

اما در جهان نیما، این تضاد ساده نیست؛ او در دل روشنایی، تاریکی می‌بیند و در دل تاریکی، امکان روشنی را می‌جوید:

« من مانده‌ام که در دل این روشنی چه تاریکی است؟ »

این پرسش فلسفی، دغدغه‌ی دائمی شاعر است: چرا با وجود آگاهی و پیشرفت ظاهری، انسان هنوز تنها و سردرگم است؟

به بیان دیگر، مهتاب نماد روشنایی بیرونی است، اما درون انسان هنوز گرفتار سایه‌هاست.!

 . تحلیل زبانی و ساختاری

  زبان ساده و طبیعی

یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی شعر «مهتاب»، زبانی است که از تکلف و تعقید شعر کلاسیک دور شده است.

نیما با واژگان ساده‌ی روزمره   جهانی می‌سازد شاعرانه، اما در عین حال انسانی و ملموس. این زبان طبیعی سبب می‌شود خواننده با شعر احساس نزدیکی کند، نه فاصله.

 . مهتاب؛ استعاره‌ای از خود نیما

می ‌توان گفت که در سطحی دیگر، «مهتاب» خودِ شاعر است.

نیما، در روزگار غربت ادبی خویش، همچون مهتاب می‌درخشد اما در تنهایی. او می‌ تابد، اما نمی‌داند آیا کسی روشنایی‌اش را می‌بیند یا نه.؟

این حسِ بی‌پناهی و بی‌فهمی، در بسیاری از اشعار متأخر نیما نیز تکرار می‌شود؛ از جمله در «خانه‌ام ابری‌ست» و «تو را من چشم در راهم».

بدین‌سان، شعر «مهتاب» می‌تواند حدیث نفس شاعری باشد که میان روشنایی هنر و تاریکی جامعه، در جست ‌وجوی معناست.

نیما در این شعر نشان می‌دهد که شعر نو تنها شکستن قالب نیست، بلکه نوعی اندیشیدن تازه است؛ اندیشیدن به نسبت انسان با طبیعت، جامعه و خویشتن.