احمد علی مشکسار – پژوهشگر
قسمت چهارم
در شاهنامه فردوسی ، جمشید به عنوان پادشاهی بلند پایه و دادگر مطرح است که فرَّه ایزدی یعنی
نور خدایی را در دل خود دارد ، اما هنگامی که کبر می ورزد و تنها خود را در میان می بیند ، فرَّه
ایزدی از او جدا می شود و سقوط می کند . فردوسی در این رابطه آورده است :
منم گفت با فرّه ایزدی /همم شهریاری و هم موبدی
بدان را ز بد دست کوته کنم /روان را سوی روشنی ره کنم
منی کرد آن شاه یزدان شناس/ ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
چو این گفته شد ، فرّ یزدان از اوی/ بگشت و جهان شد پر از گفت و گوی
به جمشید بَر ، تیره گون گشت روز/ همی کاست آن فرّ گیتی فروز

این همان ادعای خدایی کردن و دچار کبر و غرور شدن است که جمشید دچار آن شد . همان گونه که
در ابتدا ابلیس سرنمون آن بود . در تعبیرات قرآنی به این امر “اِحباط عمل” می گویند . معنی آن این
است که هر کس حتی با وجود داشتن سابقه اعمال نیک بسیار ، اگر فقط لحظاتی کوتاه دچار نخوت ،
کبر و غرور گردد ، کلیه اعمال نیک او برای همین لحظه های نخوت و غرور بی اثر خواهد شد .
در دنباله شعر مولانا که از دفتر دوم مثنوی معنوی از زبان شیطان نقل گردید ، آمده است :
از برای لطف عالم را بساخت/ ذره ها را افتاب او نواخت
فُرْقَت از قهرش اگر ابستن است/ بهر قدر وصل او دانستن است
می گوید خیلی به سناریوی ظاهری توجه نکنید اگر در ظاهر قضیه قهری اتفاق افتاد و این قهر آبستن
دوری و فُرقت بود برای آن است که منِ شیطان بیشتر قدر وصل او را بدانم و در حقیقت او مرا
آزمایش می کند تا با این دوری که در اثر قهر او اتفاق افتاد ، قدر وصل او را بیشتر بدانم . در دنباله
شعر می افزاید :
تا دهد جان را فراقش گوشمال/ جان بداند قدر ایام وصال
چند روزی که ز پیشم رانده ست/ چشم من در روی خوبش مانده ست
مطلب بعدی که در ادامه همین شعر آمده تصویری است از این که سجده نیاوردن شیطان بر آدم از
روی غیرت عاشقانه شیطان بود و نه در حقیقت از انکار او . مولانا از زبان شیطان می گوید :
ترک سجده ، از حسد گیرم که بود/ آن حسد از عشق خیزد نه از جحود
“جحود” در این جا به معنی “انکار” آمده است . می گوید : “درست است که من ترک سجده کرده
ام ولی سجده نکردن من ، از حسد عاشقانه بود ، اما این حسد عاشقانه ، اصلاً ریشه انکار ندارد بلکه
ریشه در عشق من نسبت به او دارد . در ادب عرفانی به این امر “غیرت عشق” می گویند . به قول
خواجه شیراز :
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید/ کز کجا سِرّ غمش در دهن عام افتاد
و یا به تعبیر زیبای دیگر از او :
می خواست گل که دم زد از رنگ و بوی دوست /از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
که باز هم در این جا ، غیرت عاشقانه باد صبا ، مانع از دم زدن گل از رنگ و بوی دوست می شود
و بنابراین نفس او در دهانش خفه می ماند . شیطان هم چشم دیدن آدم را نداشت . زیرا نمی توانست
بپذیرد که به جای خدا به موجودی خاکی سجده کند . مولانا در ادامه همین شعر از زبان شیطان می
گوید که صحنه آفرینش مانند صفحه شطرنجی بود که خداوند همه مهره ها را از قبل بر روی آن
چیده بود و فقط یک خانه را خالی گذاشت و بعد به منِ شیطان گفت :
“بازی کن” ، در حالی که من فقط مجاز به یک حرکت بودم ، بنابراین چه کار دیگری می توانستم
انجام دهم ؟
چون که بر نطعش جز این بازی نبود/ گفت “بازی کن” ! چه دانم در فزود ؟
“نطع” مجازاً به معنای مطلق “فرش” و “گستردنی” است . ولی در این جا منظور ، “صفحه
شطرنج”یا “تخته نرد” می باشد . مولانا مجدداً از زبان شیطان ادامه می دهد :
آن یکی بازی که بُد من باختم /خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم میچِشَم لذات او/ ماتِ اویم ، ماتِ اویم ، ماتِ او
چون رهاند خویشتن را ای سَرِه ؟/ هیچ کس در شش جهت ، از ششدره ؟
در توضیح بیت آخر ، “سَرِه” یعنی “پاک و خالص” و خطابش به انسان های پاک است . می گوید :
ای آدم خالص ، چگونه آن کس که در شش جهت ، ششدره شده می تواند خود را نجات دهد ؟ شش
جهت اشاره به دو مطلب دارد ، یکی پنج حس ظاهری به اضافه حس مشترک یا عقل ، و دیگری
شش جهت هندسی در فضای سه بعدی که منظور همه عالم طبیعت است . “ششدره” در اصطلاح
تخته نرد زمانی اتفاق می افتد که همه خانه های حریف پر است و مهره ها در آن چیده شده و برای
بازی کن دیگر ، هیچ خانه خالی وجود ندارد تا مهره خود را بنشاند . شیطان می گوید : در کل این
عالم هستی چه کسی می تواند خود را نجات دهد در حالی که هیچ گونه جایی برای عمل کردن ندارد
، و باز هم ادامه می دهد :
جزو شش ، از کل شش ، چون وا رهد ؟ /خاصه که بی چون ، مر او را کژ نهد ؟
چگونه جزء خیلی کوچکی از کل این عالم هستی می تواند از کل مطلق رهایی یابد ، به خصوص که
آن خالق بی مانند ، آن را کج هم گذاشته باشد ؟ یعنی در جای اصلی خودش نباشد .
هر که در شش ، او درون آتش است/ اوش برهاند که خلاق شش است
اگر کسی در عالم هستی گرفتار محسوسات شد ، مانند آن است که درون آتش افتاده و تنها خالق عالم
هستی می تواند او را نجات دهد .
خود اگر کفر است و گر ایمانِ او/ دست باف حضرت است و آنِ او
این عمل من ، خواه کفر و خواه ایمان ، هر چه که هست محصول دست خود اوست .

سنایی هم در سروده های خود از زبان شیطان مطالبی مشابه مولانا دارد . او می گوید :
با او دلم به مهر و مَوَدّت یگانه بود/ سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود
بر درگهم ز جمع فرشته ، سپاه بود/ عرش مجید ، جاه مرا آستانه بود
در راه من نهاد نهان دام مکر خویش/ آدم میان حلقه آن دام ، دانه بود
میخواست تا نشانه لعنت کند مرا /کرد آنچه خواست ، آدم خاکی بهانه بود
اما عطار از دیدگا زیبای دیگری به قضیه شیطان نگاه کرده . در الهی نامه ، در حکایت شِبلی و
ابلیس ، از زبان شیطان مطالبی دارد که ابیاتی از آن نقل می شود .
اگر بی علتی ، با این همه کار/ بِرانْد از درگه خویشم به یکبار
اگر بی علتی ، ببذیردم باز/ عجب نبود ، که نتوان گفت این راز
چو بی علت شدستم رانده او/ شوم بی علتی هم ، خوانده او
چو قهرش کرد حکم و راندم آغاز/ عجب نَبْوَد که فضلش ، خوانَدَم باز
شیطان می گوید : خیلی هم تعجب نکنید اگر خدا دوباره مرا صدا بزند و بگوید : “تو همان عزازیل
خودم هستی ، تو فرشته خودم هستی .” اگر او بی علت و دلیل مرا اخراج کرد ، جای شگفتی نیست
که دو مرتبه بدون علت و دلیل مرا بپذیرد .
در متون دینی هم صحبت از سبقت رحمت خداوند بر غضب اوست . این همان حدیث معروف
“سَبَقَتْ رَحْمَتْی غَضَبْی” است یعنی : ” رحمت من بر غضبم پیشی دارد .” قهر و غضب تنها یک
روی سکه است اما رویه دیگرش لطف و رحمت است . خداوند با اسماء جلالی و جمالی شناخته می
شود . اسماء جلالی یعنی خشم ، قهر ، غضب و غیره و اسماء جمالی مانند لطف ، رحمت ، عشق ،
محبت و … . در قرآن مجید هم به این دو وجه خداوند اشاره شده . از دیدگاه بعضی از اصحاب
شریعت ، وجه جلالی خداوند پر رنگ تر است و بر عکس نزد اهل طریقت ، وجه جمالی
دیدگاه منصور حلاج در رابطه با شیطان قدری با سایر عرفا متفاوت است . می دانیم که منصور
حلاج با آن شَطْح بزرگش یعنی “انا الحق” [من حق هستم] گفتن ، به دار آویخته شد . به اعتقاد
پیروان او ، این “انا الحق” گفتنش در حقیقت نه تنها بوی کفر نمی داد ، که عین معرفت و وحدت بود
. و بعدها پس از قتلش به صورت یک اسطوره در عرفان در آمد . او کسی است که هنگام قتلش ، با
خون خود وضو می گیرد .

کسی است که بر دارش می کشند و دار زدن و قتلش هم بسیار دردناک است . این گونه نیست که یک
مرتبه راحتش کنند ، بلکه در همان حالت آویزان بر سر دار ، او را به تدریج مُثْلِه می کنند ، یعنی
تکه تکه از بدنش را می برند و هر قطعه ای که از بدنش جدا می کنند ، او با تمام وجود فریاد بر می
آورد که : “یک قدم به معبود خود نزدیک تر شدم .” منصور حلاج کتابی دارد به نام “الطّواسین” که
به عربی است و به فارسی هم ترجمه شده است . طواسین جمع “طس” (طا – سین) بر گرفته از
سوره هایی از قرآن کریم است که با این دو حرف مقطّعه (طس) شروع می شود (مانند سوره نمل) و
دارای ده طا سین می باشد که در بعضی از آن ها به بحث درباره شیطان پرداخته است .
در بخشی از این کتاب آمده است : “ابلیس کسی است که قدرت اختیار را به انسان می آموزد اگر او
آدم و حوا را اغوا نمی کرد و سبب رانده شدن آن ها از بهشت نمی شد ، نسل بشر هرگز نمی
تواست لذت تشخیص خوب و بد را بچشد . این ابلیس بود که راه انتخاب خوب و بد را پیش روی
انسان قرار داد و چشمان خواب آلود او را بر روی راه پر خطر گشود .” در جایی دیگر می گوید :
” من در سراسر این عالم هستی ، دو موحد بیشتر نمی شناسم . یکی در عالم خاک ، پیامبر اکرم و
دیگری در آسمان ها ، شیطان .” این گفته منصور حلاج خیلی سر وصدا به پا کرد .
این قسمت از بحث را با طنزی دلنشین از سعدی بزرگ ، رب النوع کلام در ادب فارسی ، از باب
اول بوستان او به پایان می بریم .
ندانم کجا دیده ام در کتاب/ که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر به دیدار حور/ چو خورشید از چهره می تافت نور
فرا رفت و گفت ای عجب این توئی/ فرشته نباشد بدین نیکوئی
تو کاین روی داری به حسن قمر !/ چرا در جهان به زشتی سمر (سمر =
افسانه)
چرا نقشبندت در ایوان شاه/ دُژم روی کرده است و زشت و تبا (نقشبند =
نقاش)
تو را سهمگین روی پنداشتند/ به گرمابه در ، زشت بنگاشتند
شنید آن سخن بخت برگشته دیو/ به زاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیکبخت آن نه شکل من است/ ولیکن قلم در کف دشمن است
برانداختم بیخشان از بهشت/ کنونم به کین می نگارند زشت
مرا همچنان نام نیک است لیک/ ز علت نگوید بداندیش نیک
Recent Comments/نظرات اخیر