پیری و سالخوردگی دورهای است که هر یک از ما با آن روبرو می شویم. زمانی که سرشار از تجربه بوده ولی نمیتوان به راحتی و با همان انرژی جوانی از آن بهره گرفت.
کهنسالی دوران افسردگی و تنهایی نیست ولی ناگزیر به دلیل ضعف جسمانی به این سمت پیش می رود. گذر عمر یک لحظه است. انگار که چشم ببندی و باز کنی. خود را سپید موی و ناتوان ببینی و کارهایی که همه نیمه تمام مانده اند …
پیر در پنهان هر رخداد، نکته ها می بیند که دیده دیگران به دیدن آن نابیناست سالمندی، موهبتی الهی است و سالمند اگر چه خسته ی راه است، ولی تجربه ی گرانبهایش، از بزرگ ترین گنجینه هاست …
شاعران پارسی گو ؛ هریک به گونه ای بدان نگریسته و به تشریح احساس خود پرداخته اند .دیوان آنان را ورق می زنیم و ابیاتی را باز گو می کنیم : ابتدا از رودکی پدر شعر پارسی یاد می کنیم این قصیده بیانگر تأثر شاعر از گذشت زمان و از دست دادن زیباییها و تواناییهای جوانی است.
در این قصیده، رودکی با حسرت از دندانهایی که چون ستاره سحر و قطره باران بودند و اکنون همه از بین رفتهاند، سخن میگوید. او به زمانی اشاره میکند که چهرهاش چون دیبا و موهایش چون قطران سیاه بود و زیباییاش چون مهمان عزیز، همه را به خود جذب می کرد. او همچنین به روزهایی اشاره می کند که شاد و خرم بود و غم و اندوه نمی شناخت:
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود / نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
سپید سیم زده بود و در و مرجان بود / ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت / چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود
کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم / عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود…
« رودکی »
نشاط جوانی ز پیران مجوی / که آب روان باز ناید به جوی *
پیری و جوانی پی هم جون شب و روزند / ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
*
چو بر سر نشیند ز پیری غبار / دگر چشم عیش از جوانی مدار
«سعدی»
کار به پیری و جوا ننیستی / پیر بمردی و جوان زیستی
بانگ خر نفست اگر کم شدی / دعوت عقل تو مسیح یستی
«مولانا »
آدمی پیرچو شد حرص جوان می گردد / خواب در وقت سحرگاه گران می گردد
*
ریشه نخل کهنسال از جوان افزونتر است / بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را
*
این سطرهای چین که ز پیری به روی مااست / هر یک جدا ؛جدا خط معزولی قوا است
« صائب تبریزی »
پیری رسید و قوت طبع جوان گذشت ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
*
تعلّقم به حیات است وقت پیری پیش / که مفت باخته ام موسم جوانی را
*
بدنامی حیات دوروزی نبود بیش / آنهم « کلیم» با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد باین وآن / روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
«کلیم کاشانی »
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم / هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
من پیـــر سال و ماه نیم، یـار بی وفا است / بـر من چـو عمر می گذرد پیر از آن شدم
***
پیرانه سَرَم عشقِ جوانی به سر افتاد / وان راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
از راهِ نظر مرغِ دلم گشت هواگیر / ای دیده نگه کن که به دامِ که درافتاد
«حافظ »
عهد جوانی گذشت در غم بود ونبود / نوبت پیری رسید صدغم دیگر فزود
«شیخ بهایی»
غافلی از قدر جوانی که چیست / تا نشوی پیر ندانی که چیست
*
دریغا جوانی و آن روزگار / که از رنج پیری تن آگه نبود
*
جوانی گفت پیری را چه تدبیر / که یار از من گریزد چون شوم پیر
جوابش داد پیر نغز گفتار / که در پیری تو خود بگریزی از یار
*
شاهد باغ است درخت جوان / پیر شود ، بشکندش باغبان
شاخ تر از بهر گل نوبر است هیزم خشک از پی خاکستر است
«نظامی »
در دایره ای که آمد و رفتن ماست / او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست / کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
« خیام »
ای سرو که اسباب جوانی همه داری / با ما به جفـــــا پنجه مینــداز که پیریم
«اوحدی مراغه ای »
گفتیم که ما و او بهم پیــــر شویــــم / مـا پیر شدیم و او جوان است هنوز
«عبید زاکانی »
بیم آن است که تا چشم زنم پیر شوم / خستگی آید و پیری و نشیند بـر من
«دکتر مهدی حمیدی شیرازی»
پیـــــرانه سرم تاخت به دل، عشق جــوانی / در فصل زمستـان منـم و تـازه نهالی!
*
پیرما میگفت دریاها فزون از خاک ما است / پس مگو دیگر که نقش زندگی برآب نیست
«مهدی سهیلی»
چشم بگشودم و دیدم زپس صبح شباب / روزپیری به لباس شب تار آمده بود
*
پیری هر چند مالدار و غنی است / هرگزش لطف زندگانی نیست
*
جوانی شمع ره کردم که یابم زندگانی را / نجستم زندگانی را، و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری، آرزومندم که برگردم / به دنبال جوانی، کوره راه زندگانی را
«شهریار»
پیری رسید و فصل جوانی دگر گذشت / دیدی دلا که عمر، چسان بی خبر گذشت؟
«نظام وفا»
روح پیران داشتم در جسم زیبای جوانی / این زمان روح جوان از عشق و جسمی پیر دارم
«پژمان بختیاری »
هر چند پیر و خسته ام عیش جوانی می کنم / یک بار دیگر آشتی با زندگانی می کنم
«ابوالحسن ورزی »
پیری به رخ ما خط از آن روی کشیده است / تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدیم
«امیری فیروزکوهی »
یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد / خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
« ایرج میرزا »
جوانی چنین گفت روزی به پیری / که چون است با پیریت زندگانی
بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم / که معنیش جز وقت پیری ندانی…
« پروین اعتصامی »
پایان این مطلب را با شعری از فریدون توللی شاعر بزرگ معاصر پایان می دهیم ؛ این شعر بیانگر احساس پشیمانی و اندوه از گذر عمر و از دست دادن جوانی و نشاط است. کلمه “غبار” نشان دهنده فرسودگی و زوال است و “زمان” نیز به عنوان عاملی که این فرسودگی را ایجاد می کند، معرفی شده است. مصرع “خورشید عشق تیرگی جاودان گرفت” نیز به این معناست که عشق و شور جوانی جای خود را به تاریکی و اندوه داده است:
ای داد! چهر عمر غبار ِ زمان گرفت / خورشید ِ عشق، تیرگی ِ جاودان گرفت
موی ِ سپید، پرچم ِ تسلیم بر کشید / دیدار ِ مرگ، تیر ِ ستیز از کمان گرفت
دست ِ فسوس، بر سر ِ امواج ِ خاطرات / بس عشق های ِ مرده که از هر کران گرفت
پای ِ امید، پیشرو ِ کاروان ِ عمر / آزرده شد ز راه و دل از کاروان گرفت
تصویر ِ آرزو، چو غباری به دست باد / آهسته از نظر شد و رخت از میان گرفت
گنج مراد، در دل ِ ویران ِ انتظار /ناجسته ماند و مرگ بر او سایبان گرفت
آه از چراغ ِ دل؛ که دمادم به راه ِ عمر / خاموش گشت و روشنی از دیگران گرفت…
Recent Comments/نظرات اخیر