تأملی جامعه‌ شناختی، فرهنگی و روان‌ شناختی بر رنج نسل امروز

محمود مجاهد

جوانی، در حافظه‌ تاریخی بشر، همواره فصل شکفتن بوده است؛ فصلی آکنده از امید، جسارت، شورِ کشف و تمنای ساختن جهانی نو. در ادبیات کهن، جوانی را به بهار تشبیه کرده‌اند؛ بهاری که در آن، جان آدمی از طراوت لبریز می ‌شود و روح، میل پرواز می ‌یابد. اما انسان معاصر، به‌ویژه جوان امروز، گویی در میانه‌ این بهار، سرمایی پنهان را تجربه می‌کند!؛ سرمای اضطراب، ناامنی، فشار اقتصادی، آشفتگی هویتی و فرسودگی روانی. در روزگاری که تکنولوژی به اوج رسیده و امکانات زندگی بی‌ سابقه شده است، رخدادی تلخ رخ نموده است :

  نسل جوان، بیش از هر زمان دیگری، احساس  خستگی و محرومیت می کند .

جوان امروز، پیش از آنکه فرصت رؤیاپردازی بیابد، ناچار است بار سنگین واقعیت‌های تلخ اجتماعی را بر دوش کشد. دغدغه‌ اشتغال، نگرانی از آینده، بحران مسکن، تورم، رقابت‌های فرساینده و نااطمینانی نسبت به فردا، آرامش روانی او را ربوده است. جامعه‌شناسان بر این باورند که هرگاه ساختارهای اقتصادی و اجتماعی از تعادل خارج شوند، نخستین قربانیان آن، جوانان خواهند بود؛ زیرا آنان هنوز در حال ساختن هویت و آینده‌ خویش‌اند و کوچک‌ترین اختلال در مسیر زندگی، می ‌تواند تمام افق امیدشان را تیره سازد.

از منظر جامعه‌شناسی، نسل امروز در دلِ «جامعه‌ پرشتاب» زندگی می ‌کند؛ جامعه‌ای که در آن، سرعت تغییرات از ظرفیت روان انسان فراتر رفته است. در گذشته، انسان‌ها فرصت داشتند با تحولات اجتماعی هماهنگ شوند، اما اکنون، فناوری، رسانه و شبکه‌های مجازی، هر روز سبک تازه‌ای از زندگی را به جوان تحمیل می ‌کنند. او دائماً خود را با دیگران مقایسه می ‌کند؛ با ثروت دیگران، زیبایی دیگران، موفقیت دیگران و حتی شادیِ نمایش‌داده‌شده‌ دیگران. این مقایسه‌ بی‌پایان، احساس ناکافی بودن را در ذهن او تقویت می ‌کند و آرام‌آرام اعتماد به ‌نفسش را می ‌فرساید.

فرهنگ معاصر نیز در شکل‌گیری این وضعیت بی‌تأثیر نیست. جهان امروز، بیش از آنکه انسان را به «بودن» دعوت کند، او را به «داشتن» سوق می‌دهد. ارزش انسان‌ها نه بر پایه‌ فضیلت، دانش یا انسانیت، بلکه بر اساس میزان ثروت، شهرت و نمایش بیرونی سنجیده می ‌شود. جوانی که توان دستیابی به این معیارهای پرزرق ‌وبرق را ندارد، احساس شکست می ‌کند؛ حتی اگر از نظر اخلاقی، علمی یا انسانی، شخصیتی ارزشمند داشته باشد. بدین‌ترتیب، فرهنگ مصرف‌گرا، آرام‌آرام روح جوان را از معنا تهی می ‌سازد و او را به موجودی مضطرب و همیشه ناراضی بدل می ‌کند.

از سوی دیگر، شکاف میان نسل‌ها نیز عمیق‌تر شده است. بسیاری از جوانان احساس می‌کنند که والدین و جامعه، زبان آنان را نمی‌فهمند. نسل پیشین با معیارها و تجربه‌هایی متفاوت رشد کرده و گاه قادر نیست پیچیدگی‌های جهان جدید را درک کند. این ناتوانی در گفت‌وگو، جوان را به انزوا می ‌کشاند؛ انزوایی که در ظاهر، با حضور مداوم در شبکه‌های اجتماعی پنهان شده، اما در باطن، نوعی تنهایی عمیق و خاموش است.

روان‌شناسی معاصر، از پدیده‌ای به نام «فرسودگی زودرس روانی» سخن می ‌گوید؛ حالتی که در آن، انسان پیش از رسیدن به میانسالی، احساس خستگی عاطفی و ذهنی می ‌کند. بسیاری از جوانان امروز، در آغاز راه زندگی، چنان زیر فشار اضطراب و توقعات قرار گرفته‌اند که گویی سال‌ها بار رنج بر دوش داشته‌اند.! اضطرابِ موفق شدن، ترس از شکست، نگرانی از قضاوت دیگران و احساس بی‌ثباتی، روان آنان را فرسوده می‌سازد. به همین دلیل است که آمار افسردگی، اضطراب و ناامیدی در میان نسل جوان، در بسیاری از جوامع رو به افزایش است.

با این همه، نباید جوان امروز را نسلی شکست‌ خورده پنداشت. در دل همین رنج‌ها، ظرفیت عظیمی برای تحول نهفته است. تاریخ نشان داده که بزرگ‌ترین دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی، همواره از دلِ نسل‌های رنج‌کشیده برخاسته‌اند. جوان امروز، اگرچه خسته و نگران است، اما آگاه ‌تر از نسل‌های پیشین نیز هست. او مسائل جهان را می‌شناسد، نسبت به حقوق انسانی حساس‌تر است، تبعیض را آسان‌تر تشخیص می‌دهد و آرمان عدالت را جدی‌تر دنبال می‌کند. این آگاهی، سرمایه‌ای ارزشمند است؛ سرمایه‌ای که می‌تواند آینده را دگرگون سازد

جامعه نیز وظیفه‌ای سنگین بر عهده دارد. هیچ جامعه‌ای بدون امیدِ جوانانش، به شکوفایی نخواهد رسید. اگر جوان، احساس امنیت، احترام و امکان پیشرفت نکند، نیروی خلاق جامعه خاموش خواهد شد. فراهم‌کردن فرصت‌های عادلانه، کاهش فشارهای اقتصادی، تقویت گفت ‌وگوی میان نسل‌ها، حمایت از سلامت روان و بازگرداندن معنا به زندگی فرهنگی، از مهم‌ترین مسئولیت‌های نهادهای اجتماعی و فرهنگی است.در نهایت، جوانی هرچند در روزگار ما با رنج و دشواری همراه شده، اما همچنان می‌تواند فصل رویش باشد. انسان، موجودی است که حتی در تاریک‌ترین روزها نیز توانِ امید داشتن دارد. شاید جوان امروز، بیش از هر نسل دیگری، زخمی و خسته باشد؛ اما در همان حال، می‌تواند آغازگر جهانی انسانی‌تر نیز باشد. اگر جامعه بتواند دست او را بفشارد، سخنش را بشنود و شأن انسانی‌اش را پاس دارد، جوانی دوباره به فصل شکفتن بدل خواهد شد؛ فصلی که در آن، انسان نه زیر بار اضطراب، بلکه در سایه‌ امید و کرامت، زندگی را تجربه کند.