توهم تقابل  

محمود مجاهد

تقابل سنت و مدرنیته از ماندگارترین دوگانه‌های اندیشه اجتماعی است که در بسیاری از جوامع، به‌ویژه جوامع در حال گذار، به صورت نوعی تعصب فرهنگی و معرفتی بازتولید می‌شود. در این نگرش، سنت همواره مترادف با عقب‌ماندگی و مدرنیته نماد پیشرفت تلقی می‌شود یا برعکس، سنت سرچشمه اصالت و مدرنیته عامل انحطاط معرفی می‌گردد. این نگاه دوگانه، واقعیت پیچیده تحولات اجتماعی را ساده‌سازی کرده و زمینه‌ساز تعارض‌های هویتی، شکاف‌های نسلی و تنش‌های فرهنگی می ‌شود.

 این مقاله با بهره‌گیری از دیدگاه‌های جامعه‌شناسان و روان‌کاوان برجسته، نشان می‌دهد که تقابل سنت و مدرنیته نه یک حقیقت قطعی، بلکه نوعی برساخت اجتماعی است که پیامدهای عمیقی بر شخصیت افراد و انسجام اجتماعی بر جای می‌گذارد.

 بعضی تقابل‌ها در تاریخ اندیشه، بیش از آنکه واقعیت باشند، عادت ذهن‌اند. تقابل سنت و مدرنیته نیز از همین دست است؛ دوگانه‌ای که دهه‌هاست ذهن انسان معاصر را به انتخابی کاذب فرا می ‌خواند: یا گذشته را برگزین یا آینده را. حال آنکه زندگی اجتماعی، نه در حذف یکی به سود دیگری، بلکه در گفت‌وگوی پیوسته میان هر دو جریان دارد . 

تقریباً هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان یافت که از کشاکش میان سنت و مدرنیته برکنار مانده باشد. با این حال، آنچه بیش از خود این کشاکش اهمیت دارد، شیوه‌ای است که ما آن را می‌فهمیم. سال‌هاست ذهن انسان این دو مفهوم را در قالب یک دوگانه آشتی‌ناپذیر تصویر کرده است؛ گویی هرچه به سنت نزدیک‌تر شویم، از مدرنیته دورتر می‌شویم و هرچه به مدرنیته روی آوریم، باید گذشته را انکار کنیم. این تصور چنان در فرهنگ عمومی و حتی در برخی نوشته‌های علمی ریشه دوانده که کمتر کسی درباره اصل آن تردید می‌کند.

اما آیا واقعاً سنت و مدرنیته دو نیروی متخاصمند؟ یا آنچه ما «تقابل» می‌نامیم، بیش از آنکه واقعیتی اجتماعی باشد، محصول نوعی ساده‌اندیشی در فهم پدیده‌های پیچیده است؟

سنت و مدرنیته؛ تقابل یا تداوم؟

در ادبیات کلاسیک جامعه‌شناسی، سنت و مدرنیته اغلب به عنوان دو مرحله متفاوت از تحول اجتماعی معرفی شده‌اند. با این حال، بسیاری از نظریه‌پردازان معاصر معتقدند که این دو نه در تقابل مطلق، بلکه در تعامل و تداوم با یکدیگر قرار دارند.

ماکس وبر نشان داد که مدرنیته با عقلانی شدن زندگی اجتماعی، گسترش بوروکراسی و افسون‌زدایی از جهان همراه است. از نگاه او، این فرایند اگرچه موجب افزایش کارآمدی می‌شود، اما ممکن است آزادی و معنای زندگی را نیز محدود سازد. بنابراین مدرنیته صرفاً پیشرفت نیست، بلکه هزینه‌های فرهنگی و روانی نیز به همراه دارد.

امیل دورکیم نیز معتقد بود گذار از جامعه سنتی به جامعه مدرن، همبستگی مکانیکی را به همبستگی ارگانیکی تبدیل می‌کند. اما اگر این تحول با نهادهای مناسب همراه نباشد، وضعیت «آنومی» یا بی‌هنجاری پدید می‌آید؛ شرایطی که افراد احساس سردرگمی، بی‌معنایی و ازخودبیگانگی می‌کنند.

نگارنده بر این باور است که تقابل مطلق میان سنت و مدرنیته، نوعی تعصب معرفتی است. ذهن انسان برای کاستن از پیچیدگی جهان، پدیده‌ها را به دو قطب متضاد تقسیم می‌کند؛ خیر و شر، قدیم و جدید، شرق و غرب، سنت و مدرنیته. این شیوه اندیشیدن اگرچه فهم جهان را آسان‌تر می‌کند، اما غالباً حقیقت را پنهان می‌سازد. جامعه، برخلاف این تقسیم‌بندی‌های ساده، عرصه همزیستی و تعامل عناصر گوناگون است، نه میدان حذف یکی به سود دیگری.

سنت، برخلاف تصور رایج، مجموعه‌ای از عادت‌های منجمد و غیرقابل تغییر نیست. سنت، حافظه تاریخی یک جامعه است؛ تجربه‌ای که نسل‌های متمادی آن را آزموده و به آیندگان سپرده‌اند. همان‌گونه که هیچ انسانی بدون حافظه قادر به ادامه زندگی نیست، هیچ جامعه‌ای نیز بدون حافظه تاریخی نمی‌تواند هویت خود را حفظ کند. در مقابل، مدرنیته نیز صرفاً مجموعه‌ای از فناوری‌ها یا شیوه‌های جدید زندگی نیست، بلکه نگرشی است که بر عقلانیت، نقد مستمر و اصلاح نهادهای اجتماعی تأکید می ‌کند. بنابراین، سنت به «ریشه» شباهت دارد و مدرنیته به «رشد»؛ درختی که ریشه نداشته باشد، فرو می‌افتد و ریشه‌ای که هرگز رشد نکند، به درختی بارور تبدیل   نخواهد شد .

اشتباه از آنجا آغاز می ‌شود که یکی از این دو، جای دیگری را اشغال کند. سنت هنگامی که هرگونه تغییر را تهدید بداند، به جمود می‌انجامد و مدرنیته هنگامی که گذشته را بی‌ارزش بشمارد، به بی‌هویتی منتهی می ‌شود. هر دو نگاه، از یک خطای مشترک تغذیه می‌کنند؛ این پندار که حقیقت تنها در یک سوی ماجرا قرار دارد.

جامعه‌شناسی معاصر نیز به تدریج از همین نگاه فاصله گرفته است. اگرچه نظریه‌پردازان کلاسیک، گذار از سنت به مدرنیته را مرحله‌ای تاریخی می‌دانستند، بسیاری از اندیشمندان متأخر نشان داده‌اند که جامعه مدرن نه با حذف سنت، بلکه با بازتفسیر آن شکل می‌گیرد.

 آنتونی گیدنز از «بازاندیشی» سخن می‌گوید؛ یعنی جامعه مدرن پیوسته گذشته خود را بازخوانی می‌کند. حتی ماکس وبر که عقلانی‌شدن را ویژگی برجسته مدرنیته می‌دانست، هرگز مدعی نشد که سنت به طور کامل از زندگی انسان رخت برمی‌بندد. به بیان دیگر، اندیشه جامعه‌شناختی نیز امروز بیش از آنکه بر تقابل تأکید کند، بر تعامل و دگرگونی مستمر تأکید دارد.

از منظر روان‌کاوی نیز این دوگانه، ریشه در سازوکارهای ذهن انسان دارد. فروید نشان داد که انسان برای کاهش اضطراب، جهان را ساده می‌کند و میان امور مرزهای روشن می‌کشد. یونگ نیز معتقد بود که بسیاری از نمادهای سنتی، بخشی از ناخودآگاه جمعی انسان‌اند و حذف آنها به آسانی ممکن نیست. بنابراین، نزاع میان سنت و مدرنیته را می‌توان تا اندازه‌ای بازتاب کشمکش میان نیاز انسان به امنیت و میل او به تغییر دانست؛ کشمکشی که در درون هر فرد نیز وجود دارد.!

از این منظر، مسئله اصلی نه سنت است و نه مدرنیته، بلکه ناتوانی ما در جمع کردن این دو در یک افق فکری واحد است. هرگاه جامعه‌ای یکی را مطلق و دیگری را مطرود بداند، گفت‌وگو جای خود را به تعصب می‌دهد و تعصب، نخستین گام در مسیر افول اندیشه است.

پیامدهای یک دوگانه ذهنی

هرگاه یک دوگانه ذهنی به باور عمومی تبدیل شود، از سطح اندیشه فراتر می‌رود و در رفتار فردی و ساختارهای اجتماعی اثر می‌گذارد. تقابل سنت و مدرنیته نیز از این قاعده مستثنا نیست. جامعه‌ای که اعضای آن بیاموزند میان گذشته و آینده یکی را برگزینند، به تدریج قدرت گفت‌وگو، مدارا و بازآفرینی فرهنگی را از دست می‌دهد. در چنین جامعه‌ای، هر تحول تازه به چشم تهدید دیده می‌شود و هر میراث کهن، مانعی بر سر راه پیشرفت تلقی می‌گردد. نتیجه آن است که نه سنت مجال نوسازی می‌یابد و نه مدرنیته فرصت ریشه دواندن.

نخستین قربانی این نگرش، هویت فردی است. انسان در خلأ زندگی نمی‌کند؛ او از یک سو فرزند گذشته خویش است و از سوی دیگر، شهروند جهان امروز. اگر ناچار شود یکی را نفی کند، تعادلی که شخصیت او را شکل می‌دهد، بر هم می‌خورد. بسیاری از بحران‌های هویتی نسل‌های جوان را باید در همین احساس «دوپاره بودن» جست‌وجو کرد؛ احساسی که فرد را میان ارزش‌های خانوادگی و الزامات زندگی معاصر سرگردان می‌گذارد.

اریک اریکسون، روان‌کاو نامدار، هویت را حاصل پیوند گذشته، حال و آینده می‌داند. این برداشت، بیش از آنکه یک نظریه روان‌شناختی باشد، هشداری اجتماعی است. جامعه‌ای که گذشته را انکار کند، حافظه خود را از دست می‌دهد و جامعه‌ای که آینده را نادیده بگیرد، امید خود را. هویت سالم، نه در حذف یکی، بلکه در آشتی دادن این دو شکل می‌گیرد.

پیامد دیگر این تقابل، قطبی‌شدن فضای اجتماعی است. هنگامی که سنت و مدرنیته به دو اردوگاه متخاصم تبدیل شوند، گفت‌وگو جای خود را به برچسب‌زنی می‌دهد. هر گروه، دیگری را ناآگاه، واپس‌گرا یا بی‌هویتمی‌خواند. در چنین فضایی، حقیقت قربانی داوری‌های شتاب‌زده می‌شود و جامعه، به جای آنکه ظرفیتیادگیری از تفاوت‌ها را پیدا کند، در چرخه‌ای از سوءتفاهم و بی‌اعتمادی گرفتار می‌شود.

از دیدگاه جامعه‌شناسی، توسعه پایدار تنها در سایه اعتماد اجتماعی امکان‌پذیر است. اعتماد نیز زمانی شکل می‌گیرد که گروه‌های مختلف احساس کنند صدای آنان شنیده می‌شود و ارزش‌هایشان آشکار می گردد.

 بهر حال ؛ سنت و مدرنیته دو مفهوم متضاد و حذف‌کننده یکدیگر نیستند، بلکه دو نیروی اثرگذار در شکل‌گیری حیات اجتماعی‌اند که می‌توانند در تعامل سازنده قرار گیرند. تعصب نسبت به هر یک از این دو، واقعیت پیچیده جامعه را به یک دوگانه ساده تقلیل می‌دهد و زمینه‌ساز بحران‌های فرهنگی، اجتماعی و روان‌شناختی می‌شود. جامعه‌شناسان بر ضرورت گفت‌وگوی انتقادی میان سنت و مدرنیته تأکید کرده‌اند و روان‌کاوان نیز نشان داده‌اند که هویت سالم در گرو آشتی میان گذشته، حال و آینده است. بنابراین، عبور از این تقابل و جایگزین کردن نگاهی تلفیقی و نقادانه، یکی از مهم‌ترین پیش‌شرط‌های توسعه فرهنگی و سلامت روان جامعه به شمار می‌رود. جامعه‌ای که سنت را دشمن مدرنیته بداند، گذشته خود را از دست می‌دهد؛ و جامعه‌ای که مدرنیته را دشمن سنت بشمارد، آینده خود را. آنچه هر دو را نابود می‌کند، نه سنت است و نه مدرنیته؛ بلکه توهمِ تقابلی است که میان آن دو ساخته‌ایم .