محمود مجاهد
بی تفاوتی؛ پژمردگی خاموش روح در آینهٔ فرهنگ، جامعه و روان
امروز در این فکر بودم که یادداشت این هفته را به یکی از مسایل اجتماعی اختصاص دهم که کمتر بدان توجه شده است گاهی مشکلات زندگی به گونه ای است که بعضی از اهمیت می افتد و نکته سنجان بدان می اندیشند و به اهمیت آن پی می برند و درمی یابند که چه بلای بزرگی است .! از جمله این بلای کشنده و سم مهلک « بی تفاوتی » است .!
بی تفاوتی، واژهای کوتاه اما سنگین، همچون غباری نامرئی بر جان و جهان آدمی می نشیند. این حالت نه طوفانی آشکار دارد و نه آتشی سوزان، بلکه به آهستگی چون شبنم سرد پاییز بر برگهای سبز حیات می لغزد و آن را پژمرده می کند. بیتفاوتی، گاه واکنشی است به فرطِ تلخیها و ناتوانی در تغییر، و گاه زادهٔ عادت و تکرار بیامان روزمرگی. از دیدگاههای گوناگون ـ فرهنگی، اجتماعی و روانشناختی ـ میتوان به ریشهها و پیامدهای این حالت نگریست؛ چرا که این رخوت، نه تنها فرد، بلکه بافت جمعی و حتی حافظهٔ فرهنگی یک ملت را نیز در خود می بلعد.!
بیتفاوتی نه خشم است و نه طغیان؛ بلکه سکوتی است سنگین که آرام آرام روح را در بر می گیرد. در ادبیات فارسی و جهانی، اندیشمندان فراوانی نسبت به این حالت هشدار داده اند. مارتین لوتر کینگ جونیور گفته است: «جهان را نه ظلم بدکاران، که سکوت نیکان و بی تفاوتی خوبان ویران می کند.» این جمله، عصارهٔ نگرانی بزرگان تاریخ در برابر گسترش بی تفاوتی است.
مقالهٔ حاضر، با نگاهی رشته ای، ابعاد گوناگون این پدیده را بررسی کرده و بر نقش« انگیزه» به عنوان درمان آن تأکید خواهد کرد.
الی ویزل می گوید : «اگر به رنج دیگران بی تفاوت باشی، روزی رنج تو نیز در میان سکوتها گم می شود.» .
بی تفاوتی از منظر فرهنگی
فرهنگ، همچون خاکی است که ریشههای احساس و اندیشهٔ ما را تغذیه می کند. در سرزمینی که ارزشهای فرهنگی پویایی خود را از دست می دهند، بیتفاوتی آرام آرام در جان مردم رسوخ می کند.
وقتی آیینها، هنر و ادبیات دیگر نیروی برانگیختنِ شور جمعی را ندارند، انسانها از ارتباط عاطفی با میراث خود فاصله می گیرند. این جدایی، تنها از دست دادنِ دانستهها نیست؛ بلکه بریدن ریشهای است که ما را به گذشتهٔ خویش پیوند می دهد. در چنین شرایطی، نسل جوان نه از سر کینه، بلکه از سر بیاعتنایی، پشت به گنجینههای هویت می کند.
بیتفاوتی فرهنگی می تواند چنان بیصدا پیش برود که حتی اهل فرهنگ نیز متوجه خاموشی چراغها نشوند؛ تا روزی که دیگر هیچ مراسم، هیچ شعر و هیچ نغمهای نتواند قلبها را به تپش وادارد.
بیتفاوتی از منظر اجتماعی
جامعه، مجموعهای از پیوندها و مسئولیتهای متقابل است. وقتی این پیوندها سست میشوند، هرکس به جزیرهای تنها بدل می گردد. در چنین ساحتی، دیدن رنج دیگران، شنیدن فریاد بی صدا و حتی احساس خطر برای آینده، به ندرت واکنشی را برمی انگیزد.
بیتفاوتی اجتماعی غالباً محصول تجربههای مکرر ناکامی در اثرگذاری است. شهروندی که بارها دیده تلاشش برای تغییر وضع بینتیجه مانده، کمکم به تماشاگر خاموش بدل می شود.
در این حالت، جامعه به نمایش بزرگی می ماند که بازیگرانش بیجان و تماشاگرانش بیحوصلهاند. نتیجهٔ چنین وضعی، از میان رفتن اعتماد عمومی و گسترش بیاعتمادی به نهادها و روابط انسانی است. این بیماری اجتماعی، هرچند نامرئی، در نهایت به فروپاشی سرمایهٔ اجتماعی و کاهش همبستگی می انجامد.
بی تفاوتی از منظر روان شناسی
از دید روانشناسی، بیتفاوتی گاه سپری دفاعی است که ذهن برای حفاظت از خود در برابر فشار بیش از حد به کار می گیرد. فردی که مکرراً با ناکامی، بیعدالتی یا خشونت مواجه شده، ممکن است به تدریج راهی جز خاموشکردن واکنشهای عاطفیاش نیابد.
این خاموشی، گرچه موقتاً آرامش بخش می نماید، اما در بلند مدت به فرسودگی هیجانی و افسردگی پنهان منجر می شود. انسان بی تفاوت دیگر شوق آغاز ندارد، خطر را جدی نمی گیرد و فرصت را غنیمت نمی شمارد. در حقیقت، او نه با دنیا می جنگد و نه با آن آشتی می کند؛ فقط تماشاگر محض زندگی خویش است.
روانشناسان هشدار میدهند که این حالت، اگر به عادت بدل شود، به «فلج اراده» می انجامد؛ جایی که حتی برای انتخاب مسیرهای کوچک، انگیزهای در کار نیست.
انگیزه؛ سپر و شمشیر در برابر بی تفاوتی
انگیزه، همان جرقهای است که یخ بیتفاوتی را میشکند. در ادبیات کهن ما، انگیزه را به «شور درونی» تعبیر کردهاند؛ نیرویی که انسان را از کرانهٔ سکون به میانهٔ رود حرکت می رساند. بیتفاوتی، همچون مهی سنگین، مسیر را میپوشاند و انگیزه همان نسیم صبحگاهی است که این مه را میزداید.
انگیزه، صرفاً یک میل لحظهای نیست؛ بلکه ترکیبی از معنا، هدف و باور به توانمندیهای خود است. روانشناسان انگیزه را به دو دسته تقسیم میکنند:
انگیزهٔ درونی که از عشق، علاقه و رضایت شخصی سرچشمه می گیرد.
انگیزهٔ بیرونی که از پاداشها، تشویقها یا حتی ترس از پیامدهای منفی ناشی می شود.
در برابر بیتفاوتی، انگیزهٔ درونی مهمترین نیروی رهاییبخش است؛ زیرا حتی در غیاب شرایط ایدهآل بیرونی، می تواند شعلهٔ عمل را روشن نگاه دارد.
راههای پرورش انگیزه برای غلبه بر بی تفاوتی
انسان زمانی به حرکت میافتد که بداند چرا باید حرکت کند. معنا، همان ستارهٔ قطبی است که مسیر را حتی در تاریکترین شبها نشان میدهد. اگر فرد هدف خود را در قالبی والا ـ خدمت به دیگران، آفرینش هنری یا جستجوی حقیقت ـ بازتعریف کند، بیتفاوتی جایی برای ماندن نخواهد داشت.
مقابله با بیتفاوتی نیازمند حرکتهای عظیم و ناگهانی نیست. یک کار نیک کوچک، یک گفت وگوی سازنده یا حتی یک لبخند آگاهانه می تواند آغازگر تغییر باشد. تداوم این گامهای کوچک، موتور انگیزه را روشن نگاه میدارد.
ذهن انسان با خاطرات موفقیت تغذیه می شود. مرور لحظاتی که تلاشها به نتیجه رسید هاند، یادآور این حقیقت است که عمل فردی بی اثر نیست. این یادآوری همانند سوخت تازهای برای مشعل انگیزه عمل می کند.
انرژی انسانها سرایت پذیر است. همنشینی با کسانی که پر از شور و هدف هستند، همچون ایستادن کنار آتشی است که سرمای بی تفاوتی را ذوب می کند.
احساس خشم از بیعدالتی یا اندوه از رنج دیگران، اگر در قلب بماند، تبدیل به سنگینی و رخوت می شود. اما همین احساسات، اگر به کنش سازنده بدل شوند، سرچشمهٔ انگیزه خواهند شد.
کوتاه سخن آنکه؛ بیتفاوتی، اگرچه در ظاهر نوعی آرامش و رهایی از فشارها را القا می کند، در باطن چون خورهای پنهان جان و جهان را می ساید. فرهنگ، اجتماع و روان هر سه از آن آسیب می بینند و این زوال، گاه چنان بی صداست که بیداری از آن نیازمند تکانی عمیق است.
اما نیرویی که میتواند این خواب سنگین را بشکند، همان« انگیزه» است. انگیزه، به روح جهت می دهد و به اراده بال می بخشد.
بازگرداندن انگیزه یعنی بازگرداندن رنگ به چهرهٔ خاکستری زندگی؛ یعنی پذیرفتن اینکه هر واکنش ما، هر سخن و هر قدم، توان تغییر دارد ؛ کوچک باشد.
چنان که شاعر گفته است:
به یک شراره، شبستانِ سرد، گرم شود
به یک نگاه ، دل افسرده، نرم شود
بنابراین، درمان بیتفاوتی نه در انتظار شرایط ایدهآل، بلکه در آفریدن انگیزه در همین لحظه است. اگر فردی بتواند چراغی کوچک بیفروزد، حتی اگر جهان هنوز در تاریکی باشد، خود به تنهایی پاسخی به راههای پرورش انگیز برای غلبه بر بیتفاوتی است .
بی تفاوتی، آفتی خاموش است
بیتفاوتی، آفتی خاموش است که می تواند فرهنگ را از درون تهی، جامعه را منزوی و روان را فرسوده کند. اما انگیزه، همچون چراغی در دل شب، قادر است این تاریکی را بشکند. راه مقابله با بیتفاوتی، انتظار برای شرایط بهتر نیست، بلکه خلق انگیزه و معنا در همین لحظه است.
بیتفاوتی، آفتی است که همزمان در سه بُعد فرهنگ، اجتماع و روان می تند و گاه به قدری آرام حرکت می کند که قربانیانش از حضور آن آگاه نمی شوند. مقابله با این پدیده، نیازمند احیای ارزشهای فرهنگی، تقویت همبستگی اجتماعی و بازآفرینی انگیزههای فردی است.
باید یاد گرفت که حتی کوچکترین واکنش، می تواند چون جرقها ی در تاریکی بدرخشد. بیتفاوتی، اگرچه بیماری خاموشی است، اما درمان آن با آگاهی، همدلی و عمل ممکن است. هر گامی در مسیر حساسیت و توجه، در حقیقت بازگرداندن رنگ به چهرهٔ خاکستری زندگی است.
چنان که حکیمی گفته است: «اگر به درد هم نرسیم، دردمان بی درمان می شود . »
Recent Comments/نظرات اخیر