مرثیهای برای آرزوهایی که هرگز به بار ننشستند
اثر: دکتر مهدی حمیدی شیرازی
در شعر «آمد خزان»، دکتر مهدی حمیدی شیرازی، شاعر بلندآوازه و سخنپرداز توانا، پاییز تنها فصلی از سال نیست؛ استعارهای است از سرنوشت انسان، گذر فرصتها و فروریختن آرزوهایی که روزگاری با شور و امید در دل او ریشه دواندهاند. هنر شاعر در آن است که از تصویری آشنا در طبیعت، به حقیقتی تلخ در زندگی انسان می رسد: گاه زمان می گذرد، فصلها عوض میشوند و انسان درمییابد که بسیاری از آنچه به انتظارش نشسته بود، هرگز تحقق نیافته است.!
دکترحمیدی با تصویر باغی که رنگ و بوی خود را از دست داده، جهانی را پیش چشم ما میگشاید که گویی زیباییهایش به پایان رسیده است. گلها رفتهاند، آوازها خاموش شدهاند و از آن همه جنبوجوش، جز صدایی کمجان باقی نمانده است. اما این باغ، تنها باغ طبیعت نیست؛ میتوان آن را نمادی از زندگی انسانی دانست که روزگاری سرشار از امکان، اشتیاق و امید بوده و اکنون، زیر بار گذر زمان، با خلأ میان آنچه میخواست و آنچه به دست آورده است، روبهرو میشود..
آرزوهای بر باد رفته، از آن رو دردناکاند که روزگاری واقعیترین بخش وجود ما بودهاند. انسان با آرزوهایش زندگی میکند؛ آینده را در ذهن خود میسازد، برای رسیدن به خواستههایش نیرو میگیرد و گاه سالهای عمر را در انتظار تحقق آنها سپری میکند. اما زندگی همیشه با نقشههای ما همراه نیست. بعضی آرزوها در برخورد با واقعیتهای سخت فرو میریزند؛ برخی قربانی فرصتهای ازدسترفته میشوند و برخی دیگر، بیآنکه علت روشنی داشته باشند، در پیچوخم روزگار رنگ میبازند. آنچه باقی میماند، فاصلهای است میان رؤیای گذشته و واقعیت امروز؛ فاصلهای که گاه از هر ناکامی آشکار دیگری دردناک تر است.
در این شعر، خزان را میتوان لحظه آگاهی انسان از همین فاصله دانست؛ لحظهای که دیگر نمیتوان به آسانی به گذشته بازگشت و آنچه را از دست رفته، از نو به دست آورد. اندوه شاعر تنها در فقدان گلها نیست، بلکه در آگاهی از ناپایداری زیباییها و فرصتهاست. او با زبانی ساده و تصاویری ملموس، تجربهای را بیان میکند که بسیاری از انسانها در سکوت با آن زندگی میکنند: حسرت کارهایی که انجام ندادند، راههایی که نپیمودند، سخنانی که نگفتند و امیدهایی که به فردا واگذاشتند تا سرانجام، فردا دیگر دیر شده بود.
با این همه، ژرف ترین لایه شعر در آنجاست که شاعر از آرزوهای ازدسترفته به آرزوی ماندن در خاطره دیگری می رسد. گویی پس از آنکه بسیاری از خواستههای زندگی رنگ میبازند، انسان درمییابد که هنوز چیزی برایش اهمیت دارد: اینکه حضورش بیاثر نبوده باشد و پس از رفتنش، یاد و نشانی از او در دل کسی باقی بماند. این خواسته، خود نوعی آرزوی بزرگ انسانی است؛ آرزوی عبور از مرز فراموشی، هنگامی که دیگر فرصت جبران و بازگشت وجود ندارد…
به گمان من ؛ راز تأثیرگذاری «آمد خزان» در این حقیقت نهفته باشد که هر انسانی، در گوشهای از خاطرات خویش، باغی دارد که روزگاری سرسبز و پرآواز بوده است؛ باغی که اکنون، با گذشت سالها، تنها یاد آن در خاطر مانده است.
و شاید پیام پنهان «آمد خزان» این باشد که تراژدی زندگی تنها در برآورده نشدن آرزوها نیست، بلکه در آن است که گاه ارزش فرصتها را هنگامی درمییابیم که زمان بهرهبردن از آنها گذشته است. انسان تا زمانی که در بهار زندگی ایستاده، گمان میکند گلها همیشه خواهند شکفت؛ اما خزان به او یادآوری می کند که هیچ فرصتی تضمین شده نیست و هیچ فصلی تا ابد دوام نمیآورد.
« دکتر گوهر نو »
آمد خزان
آمد خزان و بر رخ گل رنگ و بو نماند
وز گل بجز حکایت سنگ و سبو نماند
زآن نقشهای دلکش زیبا به روی باغ
از ابر و بادها اثر رنگ و بو نماند
در پای گل که آنهمه آواز بود و بانگ
جز بانگ برگ و زمزمه ی نرم جو نماند
بر شاخه ها از آنهمه مرغان و نغمه ها
الای مرغ کوکو و بغض گلو نماند
ای آرزوی من! همه گلها ز باغ رفت
غیر خیال روی توام رو به رو نماند
چیزی به روزگار بماند ز هر کسی
وز ما به روزگار به جز آرزو نماند
باری ز من بپرس و ز من یاد کن شبی
زآن پیشتر که پرسی و گویند او نماند .
Recent Comments/نظرات اخیر