جامی :عارف قرن نهم هجری -قمری


خارکش پیری با دلق درشت/ پشته‌ای خار همی برد به پشت
لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت/ هر قدم دانهٔ شکری می‌ کاشت
کای فرازندهٔ این چرخ بلند! /وی نوازندهٔ دل‌های نژند!
کنم از جیب نظر تا دامن/ چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی/ تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن/ گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور/ رخش پندار همی‌راند ز دور
آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش/ گفت کای پیر خرف گشته، خموش!
خار بر پشت، زنی زین سان گام/ دولتت چیست، عزیزیت کدام؟
عمر در خارکشی باخته‌ای/ عزت از خواری نشناخته‌ ای
پیر گفتا که: «چه عزت زین به/ که نی‌ام بر در تو بالین نه ؟
کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام/ نان و آبی (که) خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت/ به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد/ بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با این همه افتادگی‌ام /عز آزادی و آزادگی‌ ام


مفهوم شعر : جامی، ملقب به خاتم الشعرا، در این اثر می گوید :
پیر خارکشی با لباس کهنه و زبر و خشن، یک کوله بار خار بر پشت خود گذاشته و با خود
حمل می کرد. او، هنگام قدم برداشتن پاهایش می لنگید اما با هر قدم برداشتن شکر خدا را
بر زبان می آورد. می گفت : ای کسی که آسمان را برافراشتی و ای کسی که موسیقی دل
های افسرده ای ( و به آنها تسکین می دهی). من سر تا پایم را نگاه می کنم و می بینم تو
چقدر مرا عزیز کرده ای.د ر خوشبختی را به رویم بازکرده ای و مرا عزتمند نموده ای. من
در حدی نیستم که تو را ستایش کنم. در حدی نیستم که بتوانم شکر تو را که همچون مروارید
گران بهایی است، بسایم. ( یعنی آنگونه که شایسته توست نمی توانم شکرگزارت باشم)
در آن هنگام نوجوان مغروری که پندار و گمانش مانند اسبی سریع بود، از دور آمد.
شکر گزاری پیرمرد را شنید و گفت: ای پیر کم عقل ساکت شو. تو خار بر پشتت داری و این
چنین (لنگ لنگان) گام برمی داری، دولت و خوشبختی ات چیست؟ بزرگی و عزتت کو؟ ثر
می گوید :(که بابتشان خدایت را شکر می کنی؟)تو عمرت را در خارکشی تلف کرده ای و به
همین دلیل است که فرق عزت و ذلت را نمی فهمی.؟ پیر گفت: چه عزتی بهتر از این که
محتاج آدمی مثل تو نیستم؟ (خودم کار می کنم و محتاج کسی هم نیستم ؟ ) .
خدا را شکر می کنم که مرا ذلیل نکرد و به آدم پَستی چون تو گرفتارم نساخت. خدا با همه
این نداری هایم، در عوض- با وجود فقر و نداری-،عزت و آزادی به من بخشید.
جامی در این داستان به ما گوشزد می‌کند بهترین نعمت عزت و آزادگی و بی‌نیاز بودن از
دیگران است.