محمد جعفر مصفا :روانشناس معاصر


نوعی تفکر
ذهن ما عادت كرده است به اينكه جريانات و رويدادهاي زندگي را از دو جنبه و ديد نگاه كند و با آنها
دو نوع رابطه داشته باشد: يكي ديد يا رابطه‎ي واقعي ديگري ذهني. من می بينم شما به فرم خاصي راه
مي ‎رويد، دست‎تان را تند يا آهسته حركت مي ‎دهيد، پاي‎تان را بلند يا كوتاه برمي ‎داريد، راست يا خميده راه
مي ‎رويد. در اين ديد من به راه رفتن شما به صورتي كه واقعاً هست نظر دارم ـ بدون هيچ تعبير و معناي
خاصي. ولي من تنها به اين ديد اكتفا نمي‎كنم. به راه رفتن شما از جنبه‎ي ديگري هم نگاه مي‎كنم و در آن
چيزي مي‎بينم كه مربوط به واقعيت راه رفتن نيست، بلكه تعبير و تفسيري است كه ذهن خود من از راه
رفتن شما مي‎كند. مثلاً مي‎گويد اين طرز راه رفتن موقرانه يا غير موقرانه است، متواضعانه يا
متكبرانه است، متشخصانه يا حقيرانه است. ما با تمام جريانات و پديده‎هاي زندگي به همين شكل در
رابطه ايم. من به اين مبل از دو جنبه نگاه مي‎كنم. يكي بعنوان وسيله‎اي براي نشستن ديگري به عنوان
وسيله‎ي تفاخر. همسر شما امروز غذا تهيه نكرده است و شما احساس گرسنگي مي‎كنيد. تهيه نكردن غذا
و احساس گرسنگي يك واقعيت است. ولي شما در تهيه نكردن غذا يك جنبه و معناي ديگر هم مي‎بينيد كه
مربوط به نفس واقعيت نيست، بلكه تعبير ذهن خود شما از واقعيت است. مثلاً فكر مي‎كنيد نسبت به شما
بي اعتنايي شده است، لابد مرد با جذبه و قابل اعتنايي نيستيد كه همسرتان زحمت تهيه ‎ غذا به خودش
نداده است، و نظاير اين تعبيرات.
ديد ذهني يا ديد “تعبير و تفسير“ي براي انسان نه ذاتي و طبيعي است و نه لازم؛ بلكه يك فعاليت ذهني
زايد و غيرضروري است كه بر مغز انسان تحميل شده است. و چنانكه نشان خواهيم داد، مسايلي از آن به
بار مي آید كه براي انسان بسيار وخامت‎بار است.

در اين بحث‎ها مي‎خواهيم ببينيم چطور مي‎شود كه اين حركت مخرب بر ذهن انسان تحميل مي‎شود، چه
ماهيت و خصوصياتي در آن هست، چگونه علت تمام رنج‎ها و گرفتاري‎هاي انسان مي‎شود؛ و چگونه
مي‎توانيم ذهن را از چنين حركت غيرضروري و مخربي بازداريم.
براي درك روشن اين مسايل و موضوعات بياييم بجاي فرضيه پردازي و گيج كردن خود در كليات، به
روابط خود با ديگران، كه يك جريان واقعي است، و مخصوصاً به كيفيت رابطه‎اي كه با بچه ها داريم توجه
كنيم. زيرا عين رابطه‎اي كه ما با اين بچه ‎ها داريم ديگران هم با ما داشته اند. ما هم بچه‎هايي بوده ايم با
همين شرايط تربيتي‎اي كه اينها دارند. با اين كار مي‎توانيم مسايل را به يك شكل دقيق و قابل لمس، و به
ترتيبي كه شروع شده و پيش آمده اند درك كنيم و بشناسيم.
هم‎اكنون اين بچه‎ها در اين پارك مشغول بازي هستند. ضمن بازي فرضاً با هم دعوا مي‎كنند. يكي از
آنها ديگري را مي‎زند و من و شما كه شاهد جريان هستيم، به علت اينكه ذهن خودمان عادت به تعبير و
تفسير رفتارها و رويدادها دارد، به بچه‎‎اي كه كتك زده مي‎گوييم: “چه بچه شجاعي“، يا “چه بچه وحشي
و بي‎تربيتي“. به بچه‎اي هم كه كتك خورده مي‎گوييم “چه بچه‎ي ترسو، بي‎دست و پا و بي‎عرضه‎اي“. يا
وقتي مي‎بينيم يكي از اين بچه‎ها اساب‎بازي يا چيزي را كه مي‎خورد به ديگري هم مي‎دهد به او مي‎گوييم
“چه بچه‏ي سخاوتمندي“، يا “چه بچه‎ي هالويي“، چيزهايش را بي‎جهت به ديگران مي‎بخشد؛ و نظاير
اين تعبيرات، كه فراوان است و همه‎ي ما هم محققاً با آنها آشنا هستيم. در روز صدها بار به شكل‎هاي
متفاوت، صريح و غيرصريح، به وسيله‎ي الفاظ، به وسيله رفتارها و حركات مخصوص، به وسيله‏ي
نگاه يا حتي به وسيله‎ي سكوت، رفتار خودمان وديگران را معنا و تفسير مي‎كنيم.
خوب، حالا قدم به قدم جلو برويم و ببينيم نتيجه‎ي اين تعبير و تفسيرها چيست.؟ بعد از اينكه بچه با
تعبير و تفسير آشنا شد چه فعل و انفعالي در ذهن او صورت مي‎گيرد و چه استنباطي از زندگي و روابط
پيدا مي‎كند؟
محققاً اولين استنباط بچه اين خواهد بود كه در زندگي و در روابط انسان‎ها تنها واقعيت‎ها مطرح
نيست، بلكه هر واقعيت، هر حركت، هر رفتار و هر رويداد و جرياني يك معناي خاص هم دارد كه مثل
سايه‎اي نامريي به آن چسبيده است و هميشه همراه آنست. مي‎فهمد كه كتك زدن يا كتك خوردن، تنها كتك
زدن و كتك خوردن نيست، بلكه يك معنايي هم پشت آن نهفته است. غذا دادن به بچه ديگر علاوه‎بر اينكه
يك واقعيت است معناي “سخاوت“ هم مي‎دهد. به اين طريق ذهن بچه از شروع رابطه با زندگي يك كيفيت
“تعبيركنندگي“ پيدا مي‎كند. ذهنش عادت مي‎كند به اينكه هيچ چيز را خالص و به عنوان يك واقعيت نبيند،
بلكه به محض انجام هر عمل فوراً به دنبال معناي آن نيز بگردد و بر عمل خود برچسبي بزند. بنظرش
مي‎رسد كه عمل بدون تعبير و معنا ناقص است. مثل اينكه تعبير و برچسب‎گذاري جزء لايتجزاي چيزها و
رويدادها است. و اينكه بعدها عليرغم درك روشن قضايا انسان به سختي مي‎تواند خود را از اسارت زنجير
ذهنيات خود رها كند به خاطر آن است كه از كودكي واقعيت‎ها، و تعبير ذهني واقعيت‎ها را طوري به بچه
عرضه و القا كرده‎اند كه انگار اينها يك چيزاند ـ يك چيز جدايي‎ناپذير. و به اين جهت است كه انسان بعدها
نمي‎تواند صورت ناب و خالص واقعيت‎هاي زندگي را آنطور كه هست ببيند. به نظر او هر واقعيت حتماً

بايد يك توصيف و تعبير و معنا هم داشته باشد. و اگر چه آن معنا و تعبير صرفاً ذهني است، اما چون از
كودكي معنا و واقعيت را با هم و بصورت يك واحد به او القا كرده‎اند تفكيك آنها به نظرش مشكل مي‎رسد.
رفته رفته كه بچه با “تعبير و تفسير“ها آشنا مي‎شود متوجه‎ي اين واقعيت نيز مي‎گردد كه اگر چه
“تعبير و تفسير“ها با الفاظ مختلف و عناوين و توجيهات متفاوت صورت مي‎گيرد، ولي همه‎ي آنها حول
يك چيز دور مي‎زنند؛ و آن “ارزش“ است. شكل تعبيرات متفاوت است، اما در پشت همه‎ي آنها و در
محتواي همه‎ي آنها تنها “ارزش“ نهفته است. بچه هر چه بيشتر با زندگي آشنا مي‎شود و روابط بيشتري
پيدا مي‎كند، اين حقيقت را بهتر و روشن‎تر درك مي‎كند كه انگار هدف زندگي انسان‎ها و هدف تمام
فعاليت‎ها و روابط‎شان كسب “ارزش“ و اجتناب از “بي‎ارزش“ي است.
استنباط منطقي ديگري كه از نحوه‎ي زندگي و كيفيت روابط انسان‎ها براي بچه حاصل مي‎شود اين است
كه انگار معنا و تفسيري كه به صورت “ارزش“ يا “بي‎ارزشي“ از واقعيات مي‎شود مهم‎تر از خود
واقعيات است. وقتي اين بچه كتك مي‎خورد و متحمل يك درد جسمي و فيزيكي مي‎گردد من و شما چندان
توجهي به درد او نداريم؛ دردي كه بر او وارد شده است برايمان كمتر از معنا و تفسيري كه خودمان از
كتك خوردن مي‎كنيم اهميت دارد. و همين موضوع را بچه هم خيلي خوب درك مي‎كند. از مجموعه‎ي
حالات، برخوردها، و رفتارهاي ما مي‎فهمد كه عبارت “چه بچه‎ي بي‎عرضه‎ي ترسويي“ براي ما مهم‎تر از
دردي است كه بر او وارد شده است. يا نفس غذا دادن به بچه ديگر آنقدر مهم نيست كه ارزش “سخاوتمند
بودن“. اگر توجه كنيم مي‎بينيم كه وضع فعلي خود ما هم حكايت بر اين مي‎كند كه براي ما تعبير ذهني
واقعيات مهم‎تر از خود واقعيات است. من يا شما بيست سال پيش از كسي سيلي خورده‎ايم، يا كسي كلاه
سرمان گذاشته است. درد جسمي سيلي همان وقت تمام شده است، يا موضوع كلاه‎گذاري خيلي ناچيز بوده
است. ولي درد “چه آدم ضعيف، توسري خور، ترسو و بي‎عرضه‎اي هستم“ هنوز در حافظه‎ي ما ثبت
است و آزارمان مي‎دهد. احساس گرسنگي، كه يك واقعيت است، به اندازه‎ي تصور اينكه “من چه مرد
بي‎جذبه و غير قابل اعتنايي هستم“ اسباب رنج و آزار شما نيست.
از اينكه انسان براي ارزش‎هاي “تعبير و تفسيري“ اهميتي بيش از واقعيات قايل مي‎شود دو مسأله
اساسي بوجود مي‎آيد كه براي انسان فاجعه‎آميز است. مسأله‎ي اول مربوط به رابطه‎ي انسان با عالم خارج
است. بعد از اينكه “ارزش“ها بعنوان يك ضرورت مبرم و حياتي مطرح و بر ذهن انسان تحميل شد، انسان
چنان شيفته‎ي آنها مي‎شود و به آنها مشغول مي‎گردد كه از دنيا و هر آنچه واقعاً در آن مي‎گذرد غافل
مي‎ماند. از “ارزش“هاي پيرايه‎اي براي خود هستي و عالم مخصوصي مي‎سازد و در آن عالم
“خودساخته“ بسر مي‎برد. “ارزش“ها به معناي واقعي كلمه انسان را مسحور مي‎كنند، او را به خود جذب
مي‎كنند، در خود نگه مي‎دارند و مانع علاقه و توجه او به دنياي واقعيات مي‎شوند.
معناي اين جريان آنست كه انسان بجاي ارتباط با خود زندگي، با سايه‎ي زندگي رابطه برقرار مي‎كند.
اينكه گفته مي‎شود انسان در خواب زندگي مي‎كند، به اين معناست كه زندگي واقعي را از دست داده، از
واقعيات زندگي منفك شده و از اوهام، پندارها، تصاوير و تعابير براي خود يك زندگي و يك عالم ذهني
ساخته است و در آن عالم رؤياگونه بسر مي‎برد.

مسأله‎ي دوم مربوط به درون انسان و تغييري است كه در جوهر و ماهيت انساني او حادث مي‎شود. در
جريان آشنايي با “ارزش“ها، ماهيت ذاتي انسان از دست مي‎رود و بجاي يك پديده‎ي قراردادي و اعتباري
حاكم بر وجود او مي‎گردد. در بچه‎ي انسان يك مقدار حالات و كيفيات معنوي هست كه اعمال و رفتار او
تحت تأثير آن حالات است. مثلاً به حكم يك كيفيت دروني ميل دارد از غذايي كه مي‎خورد به ديگري هم
بدهد، يا اگر چنين ميلي در او نيست، نمي‎دهد. به حكم ماهيت انساني خود معاشرتي يا گوشه‎گير است، ذاتاً
ملايم و باگذشت يا سختگير است، و بسياري حالات و كيفيات ديگر كه مجموعاً ماهيت انساني او را تشكيل
مي‎دهد. تا قبل از آشنايي با زبان “تعبير و تفسير“ زندگي و روابط او تحت ”تأثير اين حالات است. بچه به
خودش نمي‎گويد چون من آدمي اجتماعي هستم بايد با ديگران معاشرت و دوستي داشته باشم؛ يا چون آدم
سخاوتمندي هستم بايد به ديگري غذا بدهم. بلكه جوهر و ماهيت انساني او اقتضا مي‎كند كه چنين يا چنان
كند. اما بعد از آشنايي با ارزش‎هاي تعبيري، رابطه‎ي انسان با حالات دروني خود قطع مي‎گردد و در هر
مورد آنطور عمل مي‎كند كه “ارزش“ها به او ديكته مي‎كنند. بعد از اينكه كلمه‎ي “سخاوتمند“ بعنوان يك
صفت باارزش و بعنوان يك پديده‎ي لازم و حياتي كه هر كس بايد آنرا داشته باشد در ذهن او ثبت شد،
ديگر توجهي به ميل يا عدم ميل ذاتي و دروني خود نمي‎كند؛ بلكه هميشه و در هر مورد خود را موظف
مي‏بيند به اينكه “سخاوتمندانه“ عمل كند. بعد از حاكميت “ارزش“ها بر ذهن، انسان ديگر صداي باطن
خود را نمي‎شنود، با فطرت و اصالت خود بيگانه مي‎شود، رابطه‎اش با حالات دروني خود قطع مي‎گردد و
پديده‎اي كه از خارج بر ذهن او تحميل شده است حاكم بر رفتار، روابط و مجموعه‎ي زندگي او مي‎شود.
بعبارت ديگر “انسان ماهيتي“ تبديل به “انسان اعتباري و قراردادي“ مي‎گردد.
مسأله‎ي ديگري كه همزمان با اين جريانات پيش مي‎آيد اين است كه از تراكم “تعبير و تفسير“ها در
ذهن، يك پديده‎ي موهوم در حافظه‎ي انسان شكل مي‎گيرد كه آنرا بعنوان “من“ يا هويت رواني خويش
خواهد شناخت. تا قبل از آشنايي با زبان “تعبير و تفسير“ انسان پديده‎اي به نام “من“ براي خود متصور
نيست. حالات و كيفياتي معنوي در او وجود دارد، ولي از آنها “من“ نساخته است؛ زيرا برچسبي بعنوان
اينكه فرضاً “تو آدم شجاع، متواضع، سخاوتمند، باعرضه يا بي‎عرضه‎اي هستي“ بر آن حالات نخورده
است. اما بعد از اينكه حالات و رفتار بچه را به فلان “ارزش“ يا “بي‏ارزش“ي معنا و تفسير كرديم، يعني
به وسيله‎ي توصيف‎ها و برچسب‎هايي آنها را مشخص كرديم و اين توصيف‎ها در حافظه‎ي او ثبت شد، از
تراكم آنها يك مركز موهوم ذهني بوجود مي‎آيد كه بچه آنرا عبارت از “من“ يا هويت رواني خويش فرض
خواهد كرد.
ارزش‎هاي تعبير و تفسيري داراي كيفيت گسترشي است ـ مثل غده‎ي سرطاني. همين كه جرثومه‎ي آن
در ذهن لانه كرد تشكيل يك كانون فساد را مي‎دهد كه روز بروز ابعاد گسترده‎تري پيدا خواهد كرد. از هر
خصوصيت آن، خصوصيت و مسايلي ببار مي‎آيد و از آن خصوصيات و مسايل نيز خصوصيات و مسايل
ديگري حادث مي‎شود. يكي از خصوصيات اساسي “ارزش‎هاي“ تعبيري كيفيت “مقايسه‎اي“ بودن آنها
است. هر ارزش تعبيري و قراردادي تنها از طريق مقايسه با ضد خودش قابل تصور است. (و هر دوي
آنها پيرايه‎هاي ذهني و اعتباري است.) شما اگر مثلاً “باعرضگي“ را با “بي‎عرضگي“ مقايسه نكنيد
هيچكدام از آنها معنايي نخواهد داشت. اگر تصوري از “خست“ نداشته باشيد “سخاوت“ هم برايتان
مفهومي ندارد. “كم‏رويي“ تنها در مقايسه با “پررويي“ قابل تصور است، “حقارت“ در مقابل “تشخص“

مي‎تواند معنا داشته باشد. تمام ارزش‎هاي پيرايه‎اي و قراردادي داراي چنين كيفيتي هستند. حال آنكه
پديده‎هاي واقعي خودشان مستقل از ضد است. سرما يك كيفيت واقعي است كه بدون مقايسه با گرما هم
قابل احساس است. (اگر چه ذهن ما به علت عادت به مقايسه، اين چيزها را هم از طريق مقايسه نگاه
مي‎كند. و مقايسه حتي در امور واقعي هم به رنج انسان كمك مي‎كند. تو اگر گرماي شديد تابستان را با
خنكي هواي بهار مقايسه نكني گرماي تابستان چندان رنجت نخواهد داد.
حالا توجه كنيد كه از خصوصيت “مقايسه‎اي بودن“ ارزش‎ها چه مسايلي به بار مي‎آيد. در مقايسه
وجود رقابت مستتر است. اگر به خاطر رقابت نيست چه ضرورتي ما را وامي‎دارد تا در هر قدم از زندگي،
خود و متعلقات خود را با ديگران مقايسه كنيم؟ آيا اين مقايسات دايمي حكايت بر آن نمي‎كند كه ما درگير
نوعي مبارزه پنهان و رقابت با يكديگريم؟ خوب به روابط خود توجه كنيد ببينيد اينطور هست يا نه. من
مي‎گويم بچه من ياد گرفته است از يك تا صد بشمارد؛ شما بلادرنگ مي‎گوييد بچه منهم شنا ياد گرفته
است. من شعري از مولوي مي‎خوانم تا دانش مولوي‎شناسي خود را به رخ شما بكشم، شما هم فوراً
حافظ‎شناسي خود را مطرح مي‎كنيد. اگر خوب توجه كنيم مي‎بينيم سراسر زندگي ما يك سلسله مقايسه
است ـ و در پشت مقايسه رقابت نهفته است. البته مقايسه و رقابت هميشه صريح نيست، بلكه اغلب با
توجيهات و لفافه‎هايي پوشيده است. ولي از مجموعه روابط و زندگي‎مان مي‎توان به روشني ديد كه در
زير تمام توجيهات و لفافه‎ها جرثومه مخرب رقابت نهفته است. و اگر ريشه رنج‎ها و مسايل خود را
بررسي كنيم مي‎بينيم ـ جز رنج‎هاي مادي و فيزيكي ـ هيچ رنج و مسأله‎اي نيست كه از بطن مقايسه و
رقابت زاده نشده باشد…


در اين جريان انسان وسعت معناي زندگي را از دست مي‎دهد. تشبيهاً مثل اين است كه من در يك دشت
وسيع و باز ايستاده‎ام، ولي به من مي‎گويند تو حق داري تنها به يك جهت نگاه كني. بعد از اينكه انسان با
ديد رقابت وارد زندگي و روابط آن شد، هدف و معناي زندگي را خلاصه شده در جنگ و مبارزه مي‎بيند.
چنان است كه انگار زندگي همين يك هدف و همين يك معنا را دارد. درست است كه من هدف‎هاي متفاوتي
را دنبال مي‎كنم، درست است كه دست به فعاليت‎هاي گوناگوني مي‎زنم ـ كتاب مي‎نويسم، ثروت حاصل
مي‎كنم، دنبال شهرت و منصب و مقام هستم و خيلي كارهاي ديگر ـ اما به همه آنها تنها از يك بعد نگاه
مي‎كنم؛ همه چيز را به عنوان ابزار و حربه تفوق و پيروزي در جنگ و مبارزه پنهاني “ارزش“ها نگاه
مي‎كنم. آيا در اين جريان كم ضايعه‎اي نهفته است؟ آيا زندگي تنها يك هدف و يك معنا دارد؟! وسعت زندگي
را از دست دادن و در آن تنها يك بعد ديدن كم فاجعه‎ايست؟ ـ آنهم چه بعد دلهره‎آور، مخرب و تباه‎كننده‎اي!
در جريان مقايسه مدام ارزشي را به ما مي‎دهند و پس مي‏‎گيرند. با توجه به اينكه ارزش‎ها حيات،‌
هستي و هويت رواني ما را تشكيل مي‎دهند هر ارزشي كه از ما گرفته مي‎شود در حقيقت انگار يك تكه از
وجودمان را كنده‎اند،‌ يك گوشه از حيات رواني ما را مختل كرده‎اند. در اينصورت چه احساس و تصوري
نسبت به خود و ديگران پيدا خواهيم كرد؟ من احتياج دارم به اينكه از شما زرنگ‎تر، تواناتر،‌ باهوش‎تر،
داناتر باشم. اين صفات براي من بسيار مبرم و حياتي است. اما در مقايسه‎ي با شما مي‎بينم كه اين صفات
را ندارم. آيا در اينصورت احساس نخواهم كرد كه جاي يك چيز حياتي در وجود من خالي است؟ آيا

احساس حقارت، نقص و بي‎ارزشي جزء هميشگي وجود من نخواهد بود؟ فكر مي‎كنيد علت اينكه ما هرگز
از وضع موجود خود راضي نيستيم چيست؟ چرا هميشه در احساس حسرت ـ حسرت به خاطر چيزي كه
فكر مي‎كنيم بايد داشته باشيم، و نداريم ـ بسر مي‎بريم؟ چرا بهر جا برسيم باز هم با عطش و ولع مي‎دويم
تا بجايي ديگر برسيم؟ چرا هميشه به آينده نگاه مي‎كنيم؟ آيا در آينده زندگي كردن حكايت بر آن نمي‎كند كه
در وضع موجود خود نقصي مي‎بينيم كه بايد آنرا در آينده جبران كنيم؟ اگر خوب توجه كنيم مي‎بينيم
سراسر زندگي ما را اين جريان تشكيل مي‎دهد كه صبح كه از خواب بيدار مي‎شويم اين موضوع برايمان
مطرح است كه: “من يك شخصيت ناقص و نامطلوب دارم و بايد آنرا تبديل به شخصيت ديگري جز اين كه
هست گردانم.“ و اين جريان در تمام طول عمر ادامه دارد.
با توجه به اين كيفيات آيا ما مي‎توانيم احساس مطلوبي نسبت به يكديگر داشته باشيم؟ هر يك از ما
براي ديگري يك عامل خطرناك و تهديدكننده‎ايم و بنابراين بشدت از يكديگر مي‎ترسيم. در اين صورت آيا
طبيعي نيست كه از يكديگر عميقاً نفرت و بيزاري داشته باشيم؟ تا زماني كه مقايسه و رقابت حاكم بر
روابط انسان‎هاست، اميد عشق و محبت اصيل يك امر محال است. تا وقتي رقابت وجود دارد،‌ احساس
حقارت و ترس هم وجود خواهد داشت؛ و ايندو مخل عشق و هرگونه احساس مطلوب‎اند. اگر ارزش‎هاي
ما بر ديگران بچربد نتيجه‎ي آن احساس نوعي سرمستي نخوت‎آلود و در عين حال توأم با هراس و دلهره
خواهد بود. زيرا ارزش‎هايي كه احساس سرمستي در ما ايجاد كرده‎اند هر آن ممكن است از ما گرفته
شوند. شما امروز رئيس هستيد ولي فردا ممكن است نباشيد. و اگر ارزش‎هاي ديگران بر ما بچربد
نتيجه‎ي آن احساس حقارت،‌ ناكامي،‌ حسرت و نفرت خواهد بود. و آنچه در رابطه‎‏‎ي رقابتي و
مقايسه‎اي ابداً وجود ندارد احساس تساوي و برابري است. رابطه‎ي ما را ارزش‎ها تعيين مي‎كنند. و
مي‎دانيم كه ارزش‎هاي تعبيري محدود به يكي دو تا نيست. صدها ارزش متفاوت هويت ما را تشكيل داده
است. در زمينه بعضي از آن‎ها احساس برتري و در زمينه بعضي ديگر احساس عدم برتري داريم.
بنابراين رابطه‎ي ما با يكديگر يك رابطه دوگانه و متضاد است، معجوني است از احساس نخوت و احساس
حقارت. احساس حقارت بيشتر از احساس نخوت است. احساس نخوت درواقع سرپوشي است براي
پوشاندن احساس حقارت). لابد توجه كرده‎ايد كه ما در اولين برخورد با هر كس چه وضع نگران، مردد و
ناآرامي پيدا مي‎كنيم. علت اين ناآرامي و ترديد آنست كه برايمان روشن نيست چه جبهه‎اي بايد انتخاب
كنيم. در چند لحظه‎ي اول برخورد شروع مي‎كنيم به برآورد ارزش‎هاي طرف. اگر ديديم ارزش‎هايش بر ما
مي‎چربد وضع و رفتار زيردستانه به خود مي‎گيريم، و اگر برعكس بود رفتارمان را هم متناسب با كسي كه
برتر است تنظيم مي‎كنيم. در اولين آشنايي اولين چيزي كه از طرف مي‎پرسيم، شغل او است. بوسيله تعيين
شغل او مي‎خواهيم نوع جبهه‎ي خود را در مقابل او مشخص كنيم.
رابطه‎ي “ارزشي“ حكايت ضمني بر يك اصل ديگر هم مي‎كند؛ و آن اين است كه ما با جوهر و ماهيت
انساني يكديگر در رابطه نيستيم. من با ماهيت انساني شما كاري ندارم. براي من ارزش‎هاي اعتباري شما
مهم است. زيرا از وقتي چشم به جهان باز كرده‎ام تمام مشغوليت و سروكارم با “ارزش‎ها“ بوده است نه
با ماهيت‎ها. پس رابطه‎ي ما رابطه‎ي “ارزش“ با “ارزش“ است، نه رابطه انسان با انسان و تازه اين
رابطه هم واقعاً رابطه نيست، بلكه يك وضعيت طفره و گريز و دفاع دارد. ارزش‎ها براي ما حكم يك سپر و
قالب را دارند كه با يك كيفيت دفاعي هميشه خود را در پشت آن پنهان مي‎كنيم. توجه نكرده‎ايد كه چگونه

براي يكديگر گارد شخصيت مي‎گيريم؟ چگونه در شناساندن خود به ديگران محتاطانه پيش مي‎رويم و
نمي‎گذاريم ديگران از حد معيني به حريم خصوصي دنياي ارزشي ما نزديك‎تر بشوند؟
مسأله‎ي ديگري كه از رابطه‎ي رقابتي و مقايسه‎اي ببار مي‎آيد اين است كه انسان خودبخود به طرف
يك زندگي سطحي،‌ نمايشي، متظاهرانه و بي‎عمق كشانده مي‎شود. بعد از اينكه انسان در صحنه‎ي جنگ
قرار گرفت و همه چيز را به عنوان ابزار رقابت نگاه كرد علاقه‎اش خودبخود به نفس پديده‎ها و بخاطر
خود آنها از بين مي‎رود و امور زندگي را نه تنها فقط از يك بعد نگاه مي‎كند، بلكه همان يك بُعد را هم بطور
اصولي و اساسي نگاه نمي‎كند. به هر چيز فقط تا آن حد علاقه و توجه پيدا مي‎كند كه بتواند بوسيله‎ي آن
برتري خود را نسبت به رقباي شناخته و ناشناخته احراز نمايد. فرضاً شما مشغول ياد گرفتن يك زبان
خارجه هستيد. اگر علاقه‎ي شما به نفس آن زبان باشد، يادگيري‎تان يك كيفيت عميق و اساسي خواهد
داشت. ولي اگر داريد آنرا براي اين مي‎آموزيد كه به ديگران نشان دهيد شما هم يك زبان خارجه مي‎دانيد،
در ياد گرفتن فقط تا آن حد پيش مي‎ رويد كه اين نيت و مراد حاصل شود. وضع ما مثل سربازي است كه
فقط سعي مي‎كند سلاح خود را به دشمن پر جلوه دهد. اگر سلاحش پوچ هم بود مهم نيست. مهم فقط اين
است كه دشمن را در اين تصور نگه دارد كه سلاحش پُر است.!