محمد جعفر مصفا :روانشناس معاصر
نوعی تفکر
ذهن ما عادت كرده است به اينكه جريانات و رويدادهاي زندگي را از دو جنبه و ديد نگاه كند و با آنها
دو نوع رابطه داشته باشد: يكي ديد يا رابطهي واقعي ديگري ذهني. من می بينم شما به فرم خاصي راه
مي رويد، دستتان را تند يا آهسته حركت مي دهيد، پايتان را بلند يا كوتاه برمي داريد، راست يا خميده راه
مي رويد. در اين ديد من به راه رفتن شما به صورتي كه واقعاً هست نظر دارم ـ بدون هيچ تعبير و معناي
خاصي. ولي من تنها به اين ديد اكتفا نميكنم. به راه رفتن شما از جنبهي ديگري هم نگاه ميكنم و در آن
چيزي ميبينم كه مربوط به واقعيت راه رفتن نيست، بلكه تعبير و تفسيري است كه ذهن خود من از راه
رفتن شما ميكند. مثلاً ميگويد اين طرز راه رفتن موقرانه يا غير موقرانه است، متواضعانه يا
متكبرانه است، متشخصانه يا حقيرانه است. ما با تمام جريانات و پديدههاي زندگي به همين شكل در
رابطه ايم. من به اين مبل از دو جنبه نگاه ميكنم. يكي بعنوان وسيلهاي براي نشستن ديگري به عنوان
وسيلهي تفاخر. همسر شما امروز غذا تهيه نكرده است و شما احساس گرسنگي ميكنيد. تهيه نكردن غذا
و احساس گرسنگي يك واقعيت است. ولي شما در تهيه نكردن غذا يك جنبه و معناي ديگر هم ميبينيد كه
مربوط به نفس واقعيت نيست، بلكه تعبير ذهن خود شما از واقعيت است. مثلاً فكر ميكنيد نسبت به شما
بي اعتنايي شده است، لابد مرد با جذبه و قابل اعتنايي نيستيد كه همسرتان زحمت تهيه غذا به خودش
نداده است، و نظاير اين تعبيرات.
ديد ذهني يا ديد “تعبير و تفسير“ي براي انسان نه ذاتي و طبيعي است و نه لازم؛ بلكه يك فعاليت ذهني
زايد و غيرضروري است كه بر مغز انسان تحميل شده است. و چنانكه نشان خواهيم داد، مسايلي از آن به
بار مي آید كه براي انسان بسيار وخامتبار است.
در اين بحثها ميخواهيم ببينيم چطور ميشود كه اين حركت مخرب بر ذهن انسان تحميل ميشود، چه
ماهيت و خصوصياتي در آن هست، چگونه علت تمام رنجها و گرفتاريهاي انسان ميشود؛ و چگونه
ميتوانيم ذهن را از چنين حركت غيرضروري و مخربي بازداريم.
براي درك روشن اين مسايل و موضوعات بياييم بجاي فرضيه پردازي و گيج كردن خود در كليات، به
روابط خود با ديگران، كه يك جريان واقعي است، و مخصوصاً به كيفيت رابطهاي كه با بچه ها داريم توجه
كنيم. زيرا عين رابطهاي كه ما با اين بچه ها داريم ديگران هم با ما داشته اند. ما هم بچههايي بوده ايم با
همين شرايط تربيتياي كه اينها دارند. با اين كار ميتوانيم مسايل را به يك شكل دقيق و قابل لمس، و به
ترتيبي كه شروع شده و پيش آمده اند درك كنيم و بشناسيم.
هماكنون اين بچهها در اين پارك مشغول بازي هستند. ضمن بازي فرضاً با هم دعوا ميكنند. يكي از
آنها ديگري را ميزند و من و شما كه شاهد جريان هستيم، به علت اينكه ذهن خودمان عادت به تعبير و
تفسير رفتارها و رويدادها دارد، به بچهاي كه كتك زده ميگوييم: “چه بچه شجاعي“، يا “چه بچه وحشي
و بيتربيتي“. به بچهاي هم كه كتك خورده ميگوييم “چه بچهي ترسو، بيدست و پا و بيعرضهاي“. يا
وقتي ميبينيم يكي از اين بچهها اساببازي يا چيزي را كه ميخورد به ديگري هم ميدهد به او ميگوييم
“چه بچهي سخاوتمندي“، يا “چه بچهي هالويي“، چيزهايش را بيجهت به ديگران ميبخشد؛ و نظاير
اين تعبيرات، كه فراوان است و همهي ما هم محققاً با آنها آشنا هستيم. در روز صدها بار به شكلهاي
متفاوت، صريح و غيرصريح، به وسيلهي الفاظ، به وسيله رفتارها و حركات مخصوص، به وسيلهي
نگاه يا حتي به وسيلهي سكوت، رفتار خودمان وديگران را معنا و تفسير ميكنيم.
خوب، حالا قدم به قدم جلو برويم و ببينيم نتيجهي اين تعبير و تفسيرها چيست.؟ بعد از اينكه بچه با
تعبير و تفسير آشنا شد چه فعل و انفعالي در ذهن او صورت ميگيرد و چه استنباطي از زندگي و روابط
پيدا ميكند؟
محققاً اولين استنباط بچه اين خواهد بود كه در زندگي و در روابط انسانها تنها واقعيتها مطرح
نيست، بلكه هر واقعيت، هر حركت، هر رفتار و هر رويداد و جرياني يك معناي خاص هم دارد كه مثل
سايهاي نامريي به آن چسبيده است و هميشه همراه آنست. ميفهمد كه كتك زدن يا كتك خوردن، تنها كتك
زدن و كتك خوردن نيست، بلكه يك معنايي هم پشت آن نهفته است. غذا دادن به بچه ديگر علاوهبر اينكه
يك واقعيت است معناي “سخاوت“ هم ميدهد. به اين طريق ذهن بچه از شروع رابطه با زندگي يك كيفيت
“تعبيركنندگي“ پيدا ميكند. ذهنش عادت ميكند به اينكه هيچ چيز را خالص و به عنوان يك واقعيت نبيند،
بلكه به محض انجام هر عمل فوراً به دنبال معناي آن نيز بگردد و بر عمل خود برچسبي بزند. بنظرش
ميرسد كه عمل بدون تعبير و معنا ناقص است. مثل اينكه تعبير و برچسبگذاري جزء لايتجزاي چيزها و
رويدادها است. و اينكه بعدها عليرغم درك روشن قضايا انسان به سختي ميتواند خود را از اسارت زنجير
ذهنيات خود رها كند به خاطر آن است كه از كودكي واقعيتها، و تعبير ذهني واقعيتها را طوري به بچه
عرضه و القا كردهاند كه انگار اينها يك چيزاند ـ يك چيز جداييناپذير. و به اين جهت است كه انسان بعدها
نميتواند صورت ناب و خالص واقعيتهاي زندگي را آنطور كه هست ببيند. به نظر او هر واقعيت حتماً
بايد يك توصيف و تعبير و معنا هم داشته باشد. و اگر چه آن معنا و تعبير صرفاً ذهني است، اما چون از
كودكي معنا و واقعيت را با هم و بصورت يك واحد به او القا كردهاند تفكيك آنها به نظرش مشكل ميرسد.
رفته رفته كه بچه با “تعبير و تفسير“ها آشنا ميشود متوجهي اين واقعيت نيز ميگردد كه اگر چه
“تعبير و تفسير“ها با الفاظ مختلف و عناوين و توجيهات متفاوت صورت ميگيرد، ولي همهي آنها حول
يك چيز دور ميزنند؛ و آن “ارزش“ است. شكل تعبيرات متفاوت است، اما در پشت همهي آنها و در
محتواي همهي آنها تنها “ارزش“ نهفته است. بچه هر چه بيشتر با زندگي آشنا ميشود و روابط بيشتري
پيدا ميكند، اين حقيقت را بهتر و روشنتر درك ميكند كه انگار هدف زندگي انسانها و هدف تمام
فعاليتها و روابطشان كسب “ارزش“ و اجتناب از “بيارزش“ي است.
استنباط منطقي ديگري كه از نحوهي زندگي و كيفيت روابط انسانها براي بچه حاصل ميشود اين است
كه انگار معنا و تفسيري كه به صورت “ارزش“ يا “بيارزشي“ از واقعيات ميشود مهمتر از خود
واقعيات است. وقتي اين بچه كتك ميخورد و متحمل يك درد جسمي و فيزيكي ميگردد من و شما چندان
توجهي به درد او نداريم؛ دردي كه بر او وارد شده است برايمان كمتر از معنا و تفسيري كه خودمان از
كتك خوردن ميكنيم اهميت دارد. و همين موضوع را بچه هم خيلي خوب درك ميكند. از مجموعهي
حالات، برخوردها، و رفتارهاي ما ميفهمد كه عبارت “چه بچهي بيعرضهي ترسويي“ براي ما مهمتر از
دردي است كه بر او وارد شده است. يا نفس غذا دادن به بچه ديگر آنقدر مهم نيست كه ارزش “سخاوتمند
بودن“. اگر توجه كنيم ميبينيم كه وضع فعلي خود ما هم حكايت بر اين ميكند كه براي ما تعبير ذهني
واقعيات مهمتر از خود واقعيات است. من يا شما بيست سال پيش از كسي سيلي خوردهايم، يا كسي كلاه
سرمان گذاشته است. درد جسمي سيلي همان وقت تمام شده است، يا موضوع كلاهگذاري خيلي ناچيز بوده
است. ولي درد “چه آدم ضعيف، توسري خور، ترسو و بيعرضهاي هستم“ هنوز در حافظهي ما ثبت
است و آزارمان ميدهد. احساس گرسنگي، كه يك واقعيت است، به اندازهي تصور اينكه “من چه مرد
بيجذبه و غير قابل اعتنايي هستم“ اسباب رنج و آزار شما نيست.
از اينكه انسان براي ارزشهاي “تعبير و تفسيري“ اهميتي بيش از واقعيات قايل ميشود دو مسأله
اساسي بوجود ميآيد كه براي انسان فاجعهآميز است. مسألهي اول مربوط به رابطهي انسان با عالم خارج
است. بعد از اينكه “ارزش“ها بعنوان يك ضرورت مبرم و حياتي مطرح و بر ذهن انسان تحميل شد، انسان
چنان شيفتهي آنها ميشود و به آنها مشغول ميگردد كه از دنيا و هر آنچه واقعاً در آن ميگذرد غافل
ميماند. از “ارزش“هاي پيرايهاي براي خود هستي و عالم مخصوصي ميسازد و در آن عالم
“خودساخته“ بسر ميبرد. “ارزش“ها به معناي واقعي كلمه انسان را مسحور ميكنند، او را به خود جذب
ميكنند، در خود نگه ميدارند و مانع علاقه و توجه او به دنياي واقعيات ميشوند.
معناي اين جريان آنست كه انسان بجاي ارتباط با خود زندگي، با سايهي زندگي رابطه برقرار ميكند.
اينكه گفته ميشود انسان در خواب زندگي ميكند، به اين معناست كه زندگي واقعي را از دست داده، از
واقعيات زندگي منفك شده و از اوهام، پندارها، تصاوير و تعابير براي خود يك زندگي و يك عالم ذهني
ساخته است و در آن عالم رؤياگونه بسر ميبرد.
مسألهي دوم مربوط به درون انسان و تغييري است كه در جوهر و ماهيت انساني او حادث ميشود. در
جريان آشنايي با “ارزش“ها، ماهيت ذاتي انسان از دست ميرود و بجاي يك پديدهي قراردادي و اعتباري
حاكم بر وجود او ميگردد. در بچهي انسان يك مقدار حالات و كيفيات معنوي هست كه اعمال و رفتار او
تحت تأثير آن حالات است. مثلاً به حكم يك كيفيت دروني ميل دارد از غذايي كه ميخورد به ديگري هم
بدهد، يا اگر چنين ميلي در او نيست، نميدهد. به حكم ماهيت انساني خود معاشرتي يا گوشهگير است، ذاتاً
ملايم و باگذشت يا سختگير است، و بسياري حالات و كيفيات ديگر كه مجموعاً ماهيت انساني او را تشكيل
ميدهد. تا قبل از آشنايي با زبان “تعبير و تفسير“ زندگي و روابط او تحت ”تأثير اين حالات است. بچه به
خودش نميگويد چون من آدمي اجتماعي هستم بايد با ديگران معاشرت و دوستي داشته باشم؛ يا چون آدم
سخاوتمندي هستم بايد به ديگري غذا بدهم. بلكه جوهر و ماهيت انساني او اقتضا ميكند كه چنين يا چنان
كند. اما بعد از آشنايي با ارزشهاي تعبيري، رابطهي انسان با حالات دروني خود قطع ميگردد و در هر
مورد آنطور عمل ميكند كه “ارزش“ها به او ديكته ميكنند. بعد از اينكه كلمهي “سخاوتمند“ بعنوان يك
صفت باارزش و بعنوان يك پديدهي لازم و حياتي كه هر كس بايد آنرا داشته باشد در ذهن او ثبت شد،
ديگر توجهي به ميل يا عدم ميل ذاتي و دروني خود نميكند؛ بلكه هميشه و در هر مورد خود را موظف
ميبيند به اينكه “سخاوتمندانه“ عمل كند. بعد از حاكميت “ارزش“ها بر ذهن، انسان ديگر صداي باطن
خود را نميشنود، با فطرت و اصالت خود بيگانه ميشود، رابطهاش با حالات دروني خود قطع ميگردد و
پديدهاي كه از خارج بر ذهن او تحميل شده است حاكم بر رفتار، روابط و مجموعهي زندگي او ميشود.
بعبارت ديگر “انسان ماهيتي“ تبديل به “انسان اعتباري و قراردادي“ ميگردد.
مسألهي ديگري كه همزمان با اين جريانات پيش ميآيد اين است كه از تراكم “تعبير و تفسير“ها در
ذهن، يك پديدهي موهوم در حافظهي انسان شكل ميگيرد كه آنرا بعنوان “من“ يا هويت رواني خويش
خواهد شناخت. تا قبل از آشنايي با زبان “تعبير و تفسير“ انسان پديدهاي به نام “من“ براي خود متصور
نيست. حالات و كيفياتي معنوي در او وجود دارد، ولي از آنها “من“ نساخته است؛ زيرا برچسبي بعنوان
اينكه فرضاً “تو آدم شجاع، متواضع، سخاوتمند، باعرضه يا بيعرضهاي هستي“ بر آن حالات نخورده
است. اما بعد از اينكه حالات و رفتار بچه را به فلان “ارزش“ يا “بيارزش“ي معنا و تفسير كرديم، يعني
به وسيلهي توصيفها و برچسبهايي آنها را مشخص كرديم و اين توصيفها در حافظهي او ثبت شد، از
تراكم آنها يك مركز موهوم ذهني بوجود ميآيد كه بچه آنرا عبارت از “من“ يا هويت رواني خويش فرض
خواهد كرد.
ارزشهاي تعبير و تفسيري داراي كيفيت گسترشي است ـ مثل غدهي سرطاني. همين كه جرثومهي آن
در ذهن لانه كرد تشكيل يك كانون فساد را ميدهد كه روز بروز ابعاد گستردهتري پيدا خواهد كرد. از هر
خصوصيت آن، خصوصيت و مسايلي ببار ميآيد و از آن خصوصيات و مسايل نيز خصوصيات و مسايل
ديگري حادث ميشود. يكي از خصوصيات اساسي “ارزشهاي“ تعبيري كيفيت “مقايسهاي“ بودن آنها
است. هر ارزش تعبيري و قراردادي تنها از طريق مقايسه با ضد خودش قابل تصور است. (و هر دوي
آنها پيرايههاي ذهني و اعتباري است.) شما اگر مثلاً “باعرضگي“ را با “بيعرضگي“ مقايسه نكنيد
هيچكدام از آنها معنايي نخواهد داشت. اگر تصوري از “خست“ نداشته باشيد “سخاوت“ هم برايتان
مفهومي ندارد. “كمرويي“ تنها در مقايسه با “پررويي“ قابل تصور است، “حقارت“ در مقابل “تشخص“
ميتواند معنا داشته باشد. تمام ارزشهاي پيرايهاي و قراردادي داراي چنين كيفيتي هستند. حال آنكه
پديدههاي واقعي خودشان مستقل از ضد است. سرما يك كيفيت واقعي است كه بدون مقايسه با گرما هم
قابل احساس است. (اگر چه ذهن ما به علت عادت به مقايسه، اين چيزها را هم از طريق مقايسه نگاه
ميكند. و مقايسه حتي در امور واقعي هم به رنج انسان كمك ميكند. تو اگر گرماي شديد تابستان را با
خنكي هواي بهار مقايسه نكني گرماي تابستان چندان رنجت نخواهد داد.
حالا توجه كنيد كه از خصوصيت “مقايسهاي بودن“ ارزشها چه مسايلي به بار ميآيد. در مقايسه
وجود رقابت مستتر است. اگر به خاطر رقابت نيست چه ضرورتي ما را واميدارد تا در هر قدم از زندگي،
خود و متعلقات خود را با ديگران مقايسه كنيم؟ آيا اين مقايسات دايمي حكايت بر آن نميكند كه ما درگير
نوعي مبارزه پنهان و رقابت با يكديگريم؟ خوب به روابط خود توجه كنيد ببينيد اينطور هست يا نه. من
ميگويم بچه من ياد گرفته است از يك تا صد بشمارد؛ شما بلادرنگ ميگوييد بچه منهم شنا ياد گرفته
است. من شعري از مولوي ميخوانم تا دانش مولويشناسي خود را به رخ شما بكشم، شما هم فوراً
حافظشناسي خود را مطرح ميكنيد. اگر خوب توجه كنيم ميبينيم سراسر زندگي ما يك سلسله مقايسه
است ـ و در پشت مقايسه رقابت نهفته است. البته مقايسه و رقابت هميشه صريح نيست، بلكه اغلب با
توجيهات و لفافههايي پوشيده است. ولي از مجموعه روابط و زندگيمان ميتوان به روشني ديد كه در
زير تمام توجيهات و لفافهها جرثومه مخرب رقابت نهفته است. و اگر ريشه رنجها و مسايل خود را
بررسي كنيم ميبينيم ـ جز رنجهاي مادي و فيزيكي ـ هيچ رنج و مسألهاي نيست كه از بطن مقايسه و
رقابت زاده نشده باشد…
در اين جريان انسان وسعت معناي زندگي را از دست ميدهد. تشبيهاً مثل اين است كه من در يك دشت
وسيع و باز ايستادهام، ولي به من ميگويند تو حق داري تنها به يك جهت نگاه كني. بعد از اينكه انسان با
ديد رقابت وارد زندگي و روابط آن شد، هدف و معناي زندگي را خلاصه شده در جنگ و مبارزه ميبيند.
چنان است كه انگار زندگي همين يك هدف و همين يك معنا را دارد. درست است كه من هدفهاي متفاوتي
را دنبال ميكنم، درست است كه دست به فعاليتهاي گوناگوني ميزنم ـ كتاب مينويسم، ثروت حاصل
ميكنم، دنبال شهرت و منصب و مقام هستم و خيلي كارهاي ديگر ـ اما به همه آنها تنها از يك بعد نگاه
ميكنم؛ همه چيز را به عنوان ابزار و حربه تفوق و پيروزي در جنگ و مبارزه پنهاني “ارزش“ها نگاه
ميكنم. آيا در اين جريان كم ضايعهاي نهفته است؟ آيا زندگي تنها يك هدف و يك معنا دارد؟! وسعت زندگي
را از دست دادن و در آن تنها يك بعد ديدن كم فاجعهايست؟ ـ آنهم چه بعد دلهرهآور، مخرب و تباهكنندهاي!
در جريان مقايسه مدام ارزشي را به ما ميدهند و پس ميگيرند. با توجه به اينكه ارزشها حيات،
هستي و هويت رواني ما را تشكيل ميدهند هر ارزشي كه از ما گرفته ميشود در حقيقت انگار يك تكه از
وجودمان را كندهاند، يك گوشه از حيات رواني ما را مختل كردهاند. در اينصورت چه احساس و تصوري
نسبت به خود و ديگران پيدا خواهيم كرد؟ من احتياج دارم به اينكه از شما زرنگتر، تواناتر، باهوشتر،
داناتر باشم. اين صفات براي من بسيار مبرم و حياتي است. اما در مقايسهي با شما ميبينم كه اين صفات
را ندارم. آيا در اينصورت احساس نخواهم كرد كه جاي يك چيز حياتي در وجود من خالي است؟ آيا
احساس حقارت، نقص و بيارزشي جزء هميشگي وجود من نخواهد بود؟ فكر ميكنيد علت اينكه ما هرگز
از وضع موجود خود راضي نيستيم چيست؟ چرا هميشه در احساس حسرت ـ حسرت به خاطر چيزي كه
فكر ميكنيم بايد داشته باشيم، و نداريم ـ بسر ميبريم؟ چرا بهر جا برسيم باز هم با عطش و ولع ميدويم
تا بجايي ديگر برسيم؟ چرا هميشه به آينده نگاه ميكنيم؟ آيا در آينده زندگي كردن حكايت بر آن نميكند كه
در وضع موجود خود نقصي ميبينيم كه بايد آنرا در آينده جبران كنيم؟ اگر خوب توجه كنيم ميبينيم
سراسر زندگي ما را اين جريان تشكيل ميدهد كه صبح كه از خواب بيدار ميشويم اين موضوع برايمان
مطرح است كه: “من يك شخصيت ناقص و نامطلوب دارم و بايد آنرا تبديل به شخصيت ديگري جز اين كه
هست گردانم.“ و اين جريان در تمام طول عمر ادامه دارد.
با توجه به اين كيفيات آيا ما ميتوانيم احساس مطلوبي نسبت به يكديگر داشته باشيم؟ هر يك از ما
براي ديگري يك عامل خطرناك و تهديدكنندهايم و بنابراين بشدت از يكديگر ميترسيم. در اين صورت آيا
طبيعي نيست كه از يكديگر عميقاً نفرت و بيزاري داشته باشيم؟ تا زماني كه مقايسه و رقابت حاكم بر
روابط انسانهاست، اميد عشق و محبت اصيل يك امر محال است. تا وقتي رقابت وجود دارد، احساس
حقارت و ترس هم وجود خواهد داشت؛ و ايندو مخل عشق و هرگونه احساس مطلوباند. اگر ارزشهاي
ما بر ديگران بچربد نتيجهي آن احساس نوعي سرمستي نخوتآلود و در عين حال توأم با هراس و دلهره
خواهد بود. زيرا ارزشهايي كه احساس سرمستي در ما ايجاد كردهاند هر آن ممكن است از ما گرفته
شوند. شما امروز رئيس هستيد ولي فردا ممكن است نباشيد. و اگر ارزشهاي ديگران بر ما بچربد
نتيجهي آن احساس حقارت، ناكامي، حسرت و نفرت خواهد بود. و آنچه در رابطهي رقابتي و
مقايسهاي ابداً وجود ندارد احساس تساوي و برابري است. رابطهي ما را ارزشها تعيين ميكنند. و
ميدانيم كه ارزشهاي تعبيري محدود به يكي دو تا نيست. صدها ارزش متفاوت هويت ما را تشكيل داده
است. در زمينه بعضي از آنها احساس برتري و در زمينه بعضي ديگر احساس عدم برتري داريم.
بنابراين رابطهي ما با يكديگر يك رابطه دوگانه و متضاد است، معجوني است از احساس نخوت و احساس
حقارت. احساس حقارت بيشتر از احساس نخوت است. احساس نخوت درواقع سرپوشي است براي
پوشاندن احساس حقارت). لابد توجه كردهايد كه ما در اولين برخورد با هر كس چه وضع نگران، مردد و
ناآرامي پيدا ميكنيم. علت اين ناآرامي و ترديد آنست كه برايمان روشن نيست چه جبههاي بايد انتخاب
كنيم. در چند لحظهي اول برخورد شروع ميكنيم به برآورد ارزشهاي طرف. اگر ديديم ارزشهايش بر ما
ميچربد وضع و رفتار زيردستانه به خود ميگيريم، و اگر برعكس بود رفتارمان را هم متناسب با كسي كه
برتر است تنظيم ميكنيم. در اولين آشنايي اولين چيزي كه از طرف ميپرسيم، شغل او است. بوسيله تعيين
شغل او ميخواهيم نوع جبههي خود را در مقابل او مشخص كنيم.
رابطهي “ارزشي“ حكايت ضمني بر يك اصل ديگر هم ميكند؛ و آن اين است كه ما با جوهر و ماهيت
انساني يكديگر در رابطه نيستيم. من با ماهيت انساني شما كاري ندارم. براي من ارزشهاي اعتباري شما
مهم است. زيرا از وقتي چشم به جهان باز كردهام تمام مشغوليت و سروكارم با “ارزشها“ بوده است نه
با ماهيتها. پس رابطهي ما رابطهي “ارزش“ با “ارزش“ است، نه رابطه انسان با انسان و تازه اين
رابطه هم واقعاً رابطه نيست، بلكه يك وضعيت طفره و گريز و دفاع دارد. ارزشها براي ما حكم يك سپر و
قالب را دارند كه با يك كيفيت دفاعي هميشه خود را در پشت آن پنهان ميكنيم. توجه نكردهايد كه چگونه
براي يكديگر گارد شخصيت ميگيريم؟ چگونه در شناساندن خود به ديگران محتاطانه پيش ميرويم و
نميگذاريم ديگران از حد معيني به حريم خصوصي دنياي ارزشي ما نزديكتر بشوند؟
مسألهي ديگري كه از رابطهي رقابتي و مقايسهاي ببار ميآيد اين است كه انسان خودبخود به طرف
يك زندگي سطحي، نمايشي، متظاهرانه و بيعمق كشانده ميشود. بعد از اينكه انسان در صحنهي جنگ
قرار گرفت و همه چيز را به عنوان ابزار رقابت نگاه كرد علاقهاش خودبخود به نفس پديدهها و بخاطر
خود آنها از بين ميرود و امور زندگي را نه تنها فقط از يك بعد نگاه ميكند، بلكه همان يك بُعد را هم بطور
اصولي و اساسي نگاه نميكند. به هر چيز فقط تا آن حد علاقه و توجه پيدا ميكند كه بتواند بوسيلهي آن
برتري خود را نسبت به رقباي شناخته و ناشناخته احراز نمايد. فرضاً شما مشغول ياد گرفتن يك زبان
خارجه هستيد. اگر علاقهي شما به نفس آن زبان باشد، يادگيريتان يك كيفيت عميق و اساسي خواهد
داشت. ولي اگر داريد آنرا براي اين ميآموزيد كه به ديگران نشان دهيد شما هم يك زبان خارجه ميدانيد،
در ياد گرفتن فقط تا آن حد پيش مي رويد كه اين نيت و مراد حاصل شود. وضع ما مثل سربازي است كه
فقط سعي ميكند سلاح خود را به دشمن پر جلوه دهد. اگر سلاحش پوچ هم بود مهم نيست. مهم فقط اين
است كه دشمن را در اين تصور نگه دارد كه سلاحش پُر است.!
Recent Comments/نظرات اخیر