اثری از: فریدون مشیری شاعر معاصر
فریدون مشیری یکی از شاعران بزرگ معاصر است که ازبرجسته ترین سرایندگان شعر نو شناخته می شود. او در سی ام شهریور سال ۱۳۰۵ هجری شمسی در تهران به دنیا آمد و از سالهای کودکی شروع به سرودن شعر کرد .
سبک شعر فریدون مشیری، نیمایی است، اما با ویژگیهای منحصر به فرد خود از جمله تلفیق با اسطورهها و ادبیات کهن.
استفاده از اسطورهها: شعر او با گرایش به اسطوره گرایی، دارای مضامین عمیق و کهن است.
پیوند با ادبیات کهن: پیوند شعر مشیری با زبان و ادبیات کهن فارسی از دیگر ویژگیهای سبک اوست.
دکترعبدالحسین زرینکوب در بارهٔ شعر مشیری می نویسد :
«در طی سالها شاعری، فریدون از میان هزاران فراز و نشیب روز، از میان هزاران شور و هیجان و رنج و درد هرروزینه آنچه را به روز تعلق دارد، به دست روزگاران می سپارد و به قلمرو افسانههای قرون روانه می کند. چهل سالی – بیش و کم – هست که او با همین زبان بیپیرایهٔ خویش، واژه واژه با همزبانان خویش همدلی دارد… زبانی خوشآهنگ، گرم و دلنواز. خالی از پیچ و خمهای بیان ادیبانهٔ شاعران دانشگاه پرورد و در همان حال خالی از تأثیر ترجمههای شتابآمیز شعرهای آزمایشی نو راهان غرب »
از زنده یاد مشیری بیش از ده مجموعه شعر به نامهای ” تشنه ی طوفان ” ، ” گناه دریا ” ، ” نایافته ” ، ” ابر و کوچه ” ، ” بهار را باور کن ” ، ” پرواز با خورشید ” ، برگزیده ی شعرها ” ، ” مروارید مهر ” ، ” از خاموشی ” ، ” آه باران ” ، و ” گزیده ی اشعار ” به چاپ رسیده است.
فریدون مشیری در روز سوم آبانماه سال ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگی چشم از جهان فرو بست
نمونه آثار
یکی از معروف ترین شعر او «كوچه” می باشد : این شعر از زیباترین و عاشقانهترین شعرهای نو زبان فارسی است:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم …..
انسان باشیم
دانه می چید کبوتر،
به سرافشانی بید
لانه می ساخت پرستو،
به تماشا خورشید
صبح، از برجِ سپیداران ، می آمد باز
روز ، با شادی گنجشکان ، می شد آغاز.
نغمه سازانِ سراپردء دستان و نوا
روی این سبزء گسترده سراپرده رها.
دشت، همچون پر پروانه پرُ از نقش و نگار
پَرزنان هر سو پروانهء رنگین بهار.
هست و من یافته ام در همه ذرات ، بسی
روح شیدای کسی ، نور و نسیم نفسی!
می دمد در همه، این روح نوازشگرِ پاک
می وزد بر همه، این نور و نسیم از دل ِ خاک!
چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز
نیک بیند که چه غوغاست در این چشم انداز:
مهر، چون مادر، می تابد، سرشاز از مهر
نور می بارد از آینه پاک سپهر
می تپد گرم، هم آوازِ زمانِ ، قلب زمین
موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین ،
ابر، می آید سر تا پا ایثار و نثار
سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار
رود، می گرید تا سبزه بخندد شاداب
آب، می خواهد جاری کند از چوب، گلاب!
خاک، می کوشد، تا دانه نماید پرواز!
باد، می رقصد تا غنچه بخواند آواز !
مرغ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ
مهر می خواهد تا لعل بسازد از سنگ !
تاک، صد بوسه ز خورشید رباید از دور
تا که صد خوشه چو خورشید برآرد انگور !
سرو ، نیلوفرِ نشکفته نوخاسته را
می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا !
سرخوشانند ، ستایشگر خورشید و زمین
همه مهر است و محبت نه جدال است و نه کین .
اشک می جوشد در چشمه چشمم ناگاه
بغض می پیچد در سینه سوزانم، آه !
پس چرا ما نتوانیم که این سان باشیم؟
به خود آییم و بخواهیم که :
انسان باشیم !
Recent Comments/نظرات اخیر