احمد علی مشکسار – پژوهشگر

قسمت شش

در ادب فارسی ، علاوه بر شعرای کلاسیک ، برخی از شعرای نو پردار هم به موضوع شیطان
پرداخته اند . در این قسمت ، بحث را با مُسَمَّط زیبایی که بعداً راجع به آن توضیح خواهم داد
ادامه می دهیم .
ای مرغِ سحر! چو این شبِ تار

بگذاشت ز سر، سیاه‌کاری،
وز نفحه‌ی روح‌بخشِ اسحار
رفت از سرِ خفتگان، خماری،
بگشود گره ز زلفِ زرتار
محبوبه‌ی نیلگونْ عماری،
یزدان به‌ کمال شد پدیدار
و اهریمنِ زشت‌خو حصاری،
یادآر ز شمعِ مرده! یادآر!

ای مونسِ یوسف اندر این بند!
تعبیرْ عیان چو شد تو را خواب،
دلْ پُر ز شعف، لب از شکرخند
محسودِ عدو، به‌ کامِ اصحاب،
رفتی برِ یار و خویش و پیوند
آزادتر از نسیم و مهتاب،
زان کو همه‌ شام با تو یک ‌چند
در آرزوی وصالِ احباب
اختر به‌ سحر‌ شمُرده، یادآر!

چون باغ شود دوباره خرّم
ای بلبلِ مستمندِ مسکین!

وز سنبل و سوری و سپرغم (سِپَرغَم یا اِسْپَرْغَم یعنی گل و
گیاه معطر ، ریحان)
آفاق، نگارخانه‌ی چین،
گلْ سرخ و به‌ رخ عرق ز شبنم،
تو داده ز کف زمامِ تمکین،
زان نوگلِ پیش‌رس که در غم
نا‌داده به‌ نارِ شوقْ تسکین،
از‌ سردیِ‌ دی‌ فسرده، یادآر!
ای هم‌رهِ تیهِ پورِ عمران!
بگذشت چو این سنینِ معدود،
وآن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفان
بنمود چو وعدِ خویشْ مشهود،
وز مذبحِ زر چو شد به کیوان،
هر صبحْ شمیمِ عنبر و عود،
زان کو به گناه قومِ نادان،
در حسرتِ روی ارضِ موعود
بر‌ بادیه‌ جان‌ سپرده، یادآر!

چون گشت ز نو زمانه، آباد
ای کودکِ دوره‌ی طلایی!
وز طاعتِ بندگان خود شاد
بگرفت ز سَرْ خدا خدایی،
نه رسمِ ارم، نه اسمِ شدّاد
گِل بست زبانِ ژاژ‌خایی،
زان کس که ز نوکِ تیغِ جلاد
مأخوذ به جرمِ حق‌ستایی
تسنیمِ وصالْ خورده، یادآر! (تسنیم نام چشمه ای در بهشت است)
این شعر زیبا ، از سروده های زنده یاد علی اکبر دهخداست که همه او را با لغت نامه
اش می شناسند ، اما او واقعاً یکی از ستاره های درخشان ادب فارسی است و شاید
حقش آن چنان که باید و شاید ادا نشده . دهخدا مدتی منشی سفیر ایران در اروپا بود .
زبان فرانسه را خوب می دانست ، یک کتاب لغت نامه فرانسه به فارسی هم از او در
دست است . همچنین یکی از کارهای مونتسکیو ، متفکر سیاسی برجسته فرانسوی را
در کارنامه خود دارد . دیوان شعرش هم تسلط او را بر ادب فارسی نشان می دهد و
بالاتر از همه ، تشریک مساعی اش با میرزا جهانگیرخان شیرازی ملقب به صور
اسرافیل در مجله صور اسرافیل است که تحت عنوان چرند و پرند ، با اسم مستعار دَخُو
که مخفف اسم خودش یعنی دهخدا است ، قلم می زد . این مجله با زبان طنز به انتقاد از
دوران حکومت ظلم و استبداد آن زمان می پردازد. مسمط مزبور در ادب فارسی به چند
دلیل جایگاه ویژه خود را دارد . دلیل اول این است که این شعر ، به یک واقعه تاریخی
خیلی دردناک در تاریخ ما اشاره دارد که به چیزی حدود 110 سال پیش ، یعنی زمان
سلطنت محمد علی شاه قاجار بر می گردد که در آن زمان مجلس شورای ملی آن وقت

را به توپ بست و عده ای از مشروطه طلبان و آزادی خواهان را دستگیر کرد ، از
جمله همین میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل که در همان زمان به طناب دار آویخته شد
اما تعداد دیگری از دستگیر شدگان مثل دهخدا و چند نفر دیگر به وساطت
سفارت وقت انگلیس در تهران ، به اروپا تبعید می شوند .
دهخدا به ایوردون در سوئیس می رود و در خانه یکی از دوستانش به صورت موقت
ساکن می شود . او در خاطراتش می نویسد :
در ایوردون سوئیس شبی جهانگیرخان را به خواب دیدم با همان لباس سفید
همیشگی که فقط یک جمله به من گفت. او گفت : “چرا نگفتی او جوان افتاد؟” می
نویسد : بلافاصله پیام او را دریافت کردم و فهمیدم می خواهد به من بگوید که چرا در
مرگش چیزی ننوشتم یا شعری نسرودم ؟ و بعد ادامه می دهد که در همان عالم خواب ،
این مصراع در ذهنم جرقه زد. “یاد آر ز شمع مرده یاد آر” دهخدا بنا به نوشته خودش
همان شب از خواب بر می خیزد و شروع به سرودن شعر در قالب مسمط می کند و
صبح روز بعد آن را تصحیح وتکمیل می نماید و در روزنامه صوراسرافیل چاپ
سوئیس ، یعنی چاپ خارج از کشور به طبع می رساند . این مسمط جمعاً شش بخش
(رشته) دارد که هر بخش آن شامل نه مصراع است. این شعر در واقع یک سوگنامه هم
هست . دهخدا به دنبال سفارش صوراسرافیل در عالم رؤیا ، سوگنامه ای در رثای او
سروده ، اما به صورت مستقیم به نامش اشاره ای نکرده ، بلکه این کار را با زبان
نمادین زیبایی انجام داده که این خود در ادب فارسی یک نوآوری است .
در بخش اول این مسمط ، ضمن خطاب به مرغ سحر ، از او می خواهد که اگر شب
تیره دست از پلیدی و سیاه کاری بردارد ، اگر نسیم صبح که روح بخش هم هست ،
خماری خواب را از سر خفتگان بیرون کند ، اگر محبوبه نیلگون اماری ، یعنی
خورشید ، که سوار بر کجاوه نیلگون آسمان شب است ، زلف های زرین خود
را باز کند یعنی خورشید طلوع نماید و بالاخره اگر فروغ ایزدی در تمامیت خودش
تجلی پیدا کند و اهریمن بد سرشت زندانی گردد ، آن وقت “ای مرغ سحر یاد آر ز شمع

مرده یادآر .” شمع مرده تعبیر خیلی زیبایی دارد. می دانیم که شمع در غیاب خورشید
کارش ظلمت شکنی است اما این به بهای خیلی سنگینی هم تمام می شود . یعنی شمع با
هر پرتو افکنی خود قسمتی از هستی اش را از دست می دهد ، ذوب می شود ، آب می
شود و وقتی واقعاً این شمع با خیال راحت می میرد که خورشید طلوع کرده و شمع پیام
خودش را رسانده باشد ، یعنی در حد توان خودش ظلمت شکنی کرده باشد . در زبان
نمادین ، ظلمت همان استبداد است و مبارزه دائم برای رسیدن به آزادی همان پرتو
افکنی شمع است و شمع مرده ، مبازری است که جانش را در راه آزادی فدا کرده که
مصداق عینی و واقعی آن همان جهانگیر صوراسرفیل است .
مبارزه خیر بر علیه شر که نماد کلی شیطان است ، نه فقط در عالم مادی که در دنیای
معنا و باطن نیز باید به صورت مستمر جریان داشته باشد. این امر اساس و پایه همه
ادیان از جمله آیین زرتشت است . بخش اول این مسمطْ بسیار با اهمیت است و برای
درک بهتر آن بایستی فلسفه آیین زرتشت و اسطوره های مربوط به آن توضیح داده شود
، اما قبل از آن ، به دو بخش دیگر این مسمط که به قصص قرآن تلمیح دارد مختصراً
اشاره می شود .
(تلمیح در لغت یعنی “با گوشه چشم نگریستن” اما در ادب فارسی تلمیح از جمله صنایع
معنوی بدیع است که در آن نویسنده یا گوینده در ضمن نوشتار یا گفتار خود ، به آیه ،
حدیث ، داستان یا مثل قرآنی و یا واقعه معروف تاریخی و غیره اشاره داشته باشد .)
بخش دوم این مسمط تلمیحی به داستان زندانی شدن یوسف توسط عزیز مصر دارد :
ای مونس یوسف در این بند/ تعبیر عیان چو شد تو را خواب


ناتمام