تأملی در آتش عشق، روان انسان و تنهاییِ پرشور هستی

دکتر گوهر نو – پژوهشگر

در طوافِ شمع می‌گفت این سخن پروانه‌ای:

سوختم زین آشنایان، ای خوشا بیگانه‌ای.

بلبل از شوقِ گل و پروانه از دیدار شمع،

هر کسی سوزد به نوعی در غم جانانه‌ای                 «.ملک‌الشعرای بهار»

  وقتی شمع و پروانه آیینه‌ی انسان می‌شوند شعر« بهار»، نه تنها داستانی از شوق و وصال است، بلکه روایتِ انسانِ همیشگی است؛ انسانی که میان عشق و رنج، میان حضور و فراق، پیوسته در آتشِ تجربه‌ی خویش می‌سوزد.

شمع، نماد روشنی و فانی‌شدن در نور است، و پروانه، مظهرِ جانِ مشتاقی که از شدتِ طلب، خویش را به آتش می‌سپارد. در این تصویر، سوختن نه نشانه ‌ی شکست، که نمادِ اوجِ تجربه‌ ی زیستن است.

بهار در این بیت، سوز را همگانی می‌کند: نه فقط پروانه و بلبل، بلکه «هر کسی» به نوعی درگیرِ غمی است که به «جان» بسته. این «غم جانانه»، ریشه در عمق روان دارد، در همان جایی که انسان با حقیقتِ خود روبه ‌رو می‌شود.

  سوز به ‌مثابه زبانِ روان

درون هر انسانی آتشی نهفته است. آتشی که زاده‌ی عشق است، اما در شعله‌اش رنج نیز پنهان است. این حقیقت دیرینه را « بهار » با یک مصرع خلاصه کرده:

                            «هر کسی سوزد به نوعی در غمِ جانانه‌ای»

و چه زیباست این تعبیر که «سوز» را نه به‌ عنوان نابودی، بلکه به‌عنوان نشانه‌ی زنده بودن معنا می‌کند.

در روان آدمی، عشق و اندوه دو چهره‌ی یک روح‌اند. روان‌شناسی یونگ می ‌گوید هر تجربه‌ی عشق، سایه‌ای از درد در خود دارد، زیرا عشق، مرز میان من و دیگری را درهم می‌ریزد. آن‌گاه که می‌خواهی یکی شوی با معشوق، بخشی از خود را از دست می ‌دهی، و این خود آغازِ سوختن است.

انسانِ عاشق، در واقع در جستجوی «تمامیت» است، در تمنای بازگشت به آن وحدتِ گمشده‌ی ازلی. از این‌رو، هر عشقی – خواه به انسان، خواه به معنا، خواه به خدا – در ژرف‌ ترین لایه‌ی خود، جستجوی خویشتن است.

و هر بار که این جستجو ناکام می‌ماند یا به پایان می‌رسد، شعله‌ای در درون ما زبانه می‌کشد: شعله‌ی دانستن، شعله‌ی دلتنگی، شعله‌ی بی‌قراری.

پس سوختن، زبانِ ناخودآگاه است؛ فریادِ خاموشِ روح که می‌گوید: «من زنده‌ام، زیرا هنوز حس می‌کنم  .

  جامعه‌ی سرد، دلِ گرمِ انسان

در روزگار ما، انسان از خویش دور افتاده است.

عصر، عصرِ شتاب و محاسبه است؛ احساسات را با منطق می‌سنجند، و عشق را با نمودهای مجازی می‌نمایانند. اما در پسِ این چهره‌ی خونسردِ تمدن، قلبی می‌تپد که هنوز هم در پیِ گرماست.

انسانِ امروز، اگرچه در ازدحام زیست می‌کند، اما تنهاتر از هر زمان است. سوزِ او نه از نبودِ دیگری، بلکه از ناتوانی در لمسِ راستینِ دیگری است.

ما در عصری زندگی می‌کنیم که احساسات راستین به پنهان‌کاری محکوم‌اند. با این‌همه، در خلوت شب، هر کس در درون خود شعله‌ای دارد؛ شعله‌ای که از عشق ناکام، آرزوی برآورده‌نشده، یا حتی حسرتِ معنا برمی‌خیزد.

شاید از همین روست که غم جانانه، چهره‌های تازه یافته: اضطراب، بی‌خوابی، دلزدگی، بی‌معنایی. اینها همان شعله‌هایی‌اند که از خاکسترِ احساس برمی‌خیزند. جامعه‌ی مدرن، با تمام امکاناتش، هنوز نتوانسته است جانِ بی‌قرارِ انسان را آرام کند، زیرا این جان، چیزی فراتر از آسایش می‌طلبد: طلبِ معنا، طلبِ عشق، طلبِ دیدنِ خویش در چشمانِ دیگری.

   روانِ عاشق: میانِ ویرانی و رهایی

سوزِ عاشقانه، همان‌قدر که می‌تواند ویران کند، می‌تواند نجات دهد.

در روانِ انسان، رنج، آستانه‌ی دگرگونی است. کسی که می‌سوزد، در حالِ پوست انداختن است؛ دردِ او، زایشِ تازه‌ای درونی را نوید می‌دهد.

به تعبیر روان‌شناسی تحلیلی، عشقِ راستین همیشه با «مرگِ منِ پیشین» همراه است. عاشق، از خویش عبور می‌کند، در دیگری حل می‌شود و از آن پیوند، خودی تازه می‌زاید. در همین گذار است که معنا پدید می‌آید: آنچه سوخت را به نور بدل می ‌کند.از این‌رو، شاید بتوان گفت:

هر رنجی که آگاهانه زیسته شود، پالایش است؛ و هر سوختنی که در خدمتِ رشد باشد، نجا ت دهنده .

غمِ جانانه فقط قصه‌ی فرد نیست؛ انعکاس درد جمعی است. مادران در غم فرزندان، عاشقان در جدایی، انسان‌ها در جستجوی معنا — همه در یک تجربه‌ی هم‌دلانه؛ شریک‌اند. در همین سوز مشترک است که جامعه انسانی می ‌شود. اگر روزی این «سوز» خاموش شود، پیوندهای انسانی نیز فرو می‌پاشد. پس شاید غم جانانه، ضامنِ انسانیت ماست.

  سوختن به‌ مثابه هنرِ زیستن

سوختن، اگر در نگاهِ نخست، نشانه‌ی درد است، در حقیقت، زیباترین شکلِ زندگی است.

انسان تا زمانی که می ‌سوزد، زنده است. سوختن یعنی درگیر بودن با هستی، یعنی نپذیرفتنِ خاموشی. در اعماق روان، سوز، همان نیروی حیاتی است که ما را وامی‌دارد بجوییم، بخواهیم، بیافرینیم.

بهار می‌گوید: «هر کسی سوزد به نوعی.. در غم جانانه ای »

آری، هرکس به‌گونه‌ای در آتشِ خویش است. یکی در عشقِ ناکام، یکی در دلبستگی به آرمان، یکی در حسرتِ گذشته یا در بیمِ آینده.اما همه در یک چیز مشترکند: میل به معنا.

در حقیقت، غم جانانه، همان عطشِ جاودانگیِ روح است؛ تمنایی برای پیوند با چیزی که فراتر از مرزهای زمان و تن است. از همین‌جاست که روانِ آدمی، در دلِ رنج، نوری می‌یابد که جز از راهِ سوختن حاصل نمی‌شود.

سوختن، اگر از معرفت برخیزد، شوق می‌شود؛ اگر از ناآگاهی باشد، اضطراب.

انسانِ بالغ، آن است که بتواند میانِ این دو تمایز گذارد: آتشِ ویرانگر را به شعله‌ی آگاه بدل کند.

چنین انسانی، از سوزِ خود شرم ندارد؛ بلکه آن را نیروی آفرینش می‌داند. شاعر، عاشق، هنرمند، فیلسوف — همگی در جوهره‌ی خویش، انسان‌هایی‌اند که سوختن را به معنا تبدیل کرده‌اند. در نهایت، رازِ زیستن شاید در همین باشد:نه در خاموش کردنِ آتش، بلکه در آموختنِ رقص در میانِ شعله‌ها.

 نگاهی دوباره به شعر بهار

بهار، در ظاهری عاشقانه، سخنی از فلسفه‌ی هستی می‌گوید؛ پروانه از آشنایی می‌سوزد و در حسرتِ بیگانگی، رهایی را می‌جوید؛ بلبل از شوقِ گل می‌نالد؛ و انسان، در میانِ عشق و عقل، مدام در رفت ‌وآمد است. او نه می ‌تواند بی‌عشق بماند، و نه از رنجِ عشق برهد.

در این دوگانگیِ شیرین، معنا پدید می ‌آید؛ و این معنا، همان شعله ‌ی جاوید است که از ازل در دلِ آدمی نهاده‌اند.

پس چه نیکوست اگر بگوییم: زندگی، آتشی است که اگر نسوزد، نمی‌درخشد .