در این ضربالمثل، «گرگ» نماد فردی است که ذاتاً خطرناک است و به هیچ عنوان نمیتوان به او
اعتماد کرد.
ظاهر فریبنده: «پوستین دوز» به فردی اطلاق میشود که می کوشد تا با ظاهری مهربان و فریبنده
به دیگران نزدیک شود، اما در حقیقت همچنان دشمنی است که قابل اعتماد نیست.
ضربالمثل “گرگ و پوستین دوزی” به این مفهوم است که افراد یا دشمنانی که در گذشته رفتارهای
منفی و خصمانهای از خود نشان دادهاند، حتی اگر در ظاهر ادعای محبت و مهربانی کنند، نباید به
آنها اعتماد کرد.
- این ضربالمثل به ما هشدار میدهد که نباید فریب ظاهر افرادی را که سابقهای بد دارند بخوریم.
-شناخت رفتارهای واقعی افراد: “گرگ و پوستین دوزی” به ما هشدار میدهد که نباید به ظاهر یا
رفتارهای فریبنده دیگران اعتماد کنیم. گرگ، که در ظاهر پوستینی به تن کرده، نشان میدهد که
میتوان فردی خطرناک را پشت لایهای از رفتارهای دوستانه و مهربان پنهان کرد.
این ضربالمثل به اهمیت -شناخت عمیقتری از شخصیت افراد تأکید می کند و میآموزد که باید
بیشتر از ظاهر و کلمات، به رفتار و نیت درونی دیگران توجه کنیم.
سعدی بزرگ در کتاب گلستان می فرماید :
هر که با بدان نشیند، نیکی نبیند.
گر نشیند فرشتهای با دیو
وحشت آموزد و خیانت و ریو
از بدان نیکویی نیاموزی
نکند گرگ پوستین دوزی
سعدی به این نکته اشاره دارد که اگر کسی با افراد بد و نادرست معاشرت کند، نمیتواند انتظار
نیکی و خوبی داشته باشد. حتی اگر فرشتهای هم با دیو نشسته باشد، تاثیرات منفی آن دیو بر فرشته
مشهود خواهد بود. در نهایت، نتیجه می گیرد که از دوستان بد نمیتوان خوبی آموخت و هیچگاه
نمیتوان به حیلهگری و مکر از طرف آنها اعتماد کرد.
تاریخچه و داستان ضرب المثل گرگ و پوستین دوزی
شیر همیشه مانند گذشته، سلطان جنگل بود و گرگ از او دل خوشی نداشت؛ چرا که نه توانایی مبارزه
با شیر را داشت و نه شیر به او اجازه میداد تا با آرامش به شکار بپردازد. گرگ برای رهایی از این
وضعیت و مقابله با شیر ساعتها فکر کرد و در نهایت نقشهای کشید.
فردای آن روز، گرگ به طرف شیر رفت و با احترام به او سلام کرد و گفت: «حضرت سلطان، همه
میدانند که شما پادشاه حیوانات هستید. اما اخیراً خرسی در جنگل پیدا شده که میگوید: «شیر سگِ
کی باشد؟ از این به بعد من سلطان جنگل هستم.» شیر که بدون تحقیق و پرس و جو به حرف گرگ
اعتماد کرده بود، از این موضوع به شدت عصبانی شد و گفت: «دماری از روزگار خرس در میآورم!
برو و هر طور شده او را به اینجا بیاور!
گرگ که دید اولین قسمت از نقشهاش عملی شده، خوشحال شد و تعظیمی دروغین کرد و به سمت
خرس رفت. خرس بیخبر از همهچیز زیر درختی نشسته بود. گرگ به او نزدیک شد و گفت: «مژده
بده، خبر خوبی برایت دارم.»
خرس گفت: «خوش خبر باشی! بگو ببینم چه خبری داری؟»
گرگ گفت: «شیر تصمیم جالبی گرفته است. به من گفت که از خرس قویتر حیوان دیگری
نمیشناسد و تصمیم گرفته او را معاون خود کند. حالا مرا فرستاده تا تو را پیش او ببرم!» خرس
خوشحال شد و گفت: «پس بیا همین حالا راه بیفتیم!»
گرگ گفت: «بله، هرچه زودتر برویم بهتر است. وقتی شیر را دیدی، با عجله به طرفش برو و بغلش
کن تا بفهمد که داری از او تشکر میکنی !»
گرگ و خرس به راه افتادند و به نزدیکی شیر رسیدند. گرگ که از دور شیر را دید گفت: «درست
نیست من به حضور سلطان بیایم. خودت تنها برو »
گرگ خودش را به پشت درختی رساند و از دور شیر را زیر نظر گرفت که ببیند چه خواهد کرد.
دومین قسمت نقشه گرگ هم عملی شد و خرس با سرعت به طرف شیر دوید تا او را در آغوش بگیرد
و از او تشکر کند. اما شیر که دید خرس با عجله به سمت او میآید، متوجه شد که خرس قصد حمله
دارد. به همین دلیل، شیر پیشدستی کرد و به طرف خرس حمله کرد.
تا خرس به خود بیاید، شیر گلویش را فشرد و پوستش را کند. گرگ با ادب و احترام نزد شیر آمد و
گفت: «تبریک میگویم حضرت سلطان! شما قویترین دشمن خود را از بین بردید »
سپس نگاهی به پوست خرس انداخت و گفت: «چه پوست نرم و گرمی! اگر اجازه بدهید با پوست
خرس برای شما پوستینی زیبا بدوزم که در سرمای زمستان شما را از سرما نجات دهد »
شیر که از این تعریفها مغرور شده بود، گفت: «نمیدانستم که تو پوستیندوزی هم بلدی! »
گرگ با چرب زبانی گفت: «اختیار دارید، قربان! اجازه بدهید نخ و سوزنم را بیاورم و پوست خرس را
به تنتان اندازه کنم !»
گرگ رفت و با سوزن و نخ برگشت و با مهارت پوست تازه خرس را به تن شیر پوشاند. بعد
شکافهای آن را دوخت و گفت: «بهتر است تمام روز را زیر آفتاب بمانید تا پوستین به شکل تن شما
درآید. »
شیر هم کاری که گرگ گفته بود را انجام داد. اما به دلیل تابش آفتاب، پوست خرس خشک شد و شیر
دیگر قادر به حرکت نبود. عصر که شد، گرگ به کنار شیر آمد و بدون اجازه مشغول خوردن گوشت
خرس شد. شیر که گرسنه شده بود گفت: «بیا پوستین را از تنم در بیاور، خیلی گرسنهام.»
گرگ گفت: «بهتر است همانطور بمانی تا از گرسنگی بمیری! آخر حیوان کمعقل! فکر نکردی که
گرگ را چه به پوستیندوزی؟ »…
**
پیام ضرب المثل
این ضربالمثل زمانی به کار میرود که فردی دشمنی خود را در قالب محبت و مهربانی نشان دهد،
در حالی که به هیچ وجه نباید به او اعتماد کرد.
Recent Comments/نظرات اخیر