دکتر گوهر نو – پژوهشگر

جهان معاصر بیش از هر زمان دیگری صحنه‌ی تلاطم، نگرانی و بی‌ثباتی است. حوادث گوناگون، چه در عرصه‌ی اجتماعی و چه در گستره‌ی سیاسی و فرهنگی، انسان امروز را در حصاری از پریشانی گرفتار ساخته است. ما در عصر سرعت و فناوری زندگی می ‌کنیم؛ اما همین سرعت که می‌تواند آسایش بیافریند، اضطراب نیز به همراه آورده است. زندگی دیجیتالی، هرچند جهان را به هم نزدیک کرده، اما فاصله‌ی قلب‌ها را افزایش داده و روابط انسانی را شکننده ‌تر ساخته است.

پریشانی امروز، تنها ناشی از جنگ‌ها و بحران‌های اقتصادی نیست؛ بلکه بیش از همه، ریشه در بحران معنا دارد. انسان مدرن با همه‌ی پیشرفت‌هایش هنوز در جست‌وجوی پاسخ به پرسش‌های بنیادین خویش است: «من کیستم؟»، «به کجا می‌روم؟» و «آینده چه خواهد شد؟». در روزگاری که ارزش‌ها رنگ باخته و سودجویی بر بسیاری از مناسبات سایه انداخته است، انسان در هجوم اخبار و تصویرهای بی ‌پایان، خود را تنها و درمانده می ‌بیند.

در کنار این بحران معنوی، حوادث ناگهانی نیز بر پریشانی می‌افزایند. جنگ‌های منطقه‌ای، بحران‌های زیست‌محیطی، بیماری‌های جهانی و شکاف‌های طبقاتی، همگی ذهن بشر را درگیر کرده‌اند. هیچ کشوری و هیچ ملتی از این زنجیره‌ی آشفتگی مصون نیست. آنچه امروز در یک نقطه از جهان رخ می‌دهد، به سرعت اثراتش را در سراسر کره‌ی خاکی بر جای می ‌گذارد. در چنین شرایطی، امنیت و آرامش، که بنیادی‌ترین خواست انسان است، به رؤیایی دوردست بدل شده است.

با این همه، دنیای پریشانی تنها روی تیره ندارد. تاریخ نشان داده است که از دل بحران‌ها، همواره امکان زایش نو و حرکت تازه وجود دارد. پریشانی می‌تواند هشدار باشد؛ زنگ خطری که بشر را وادار می ‌سازد به بازاندیشی در ارزش‌ها و روش‌های خود بپردازد.

اگر جهان امروز آکنده از تنش است، این خود فرصتی است برای بازگشت به انسانیت، برای احیای همبستگی و جست‌وجوی معنا در ورای هیاهوی مصرف و رقابت.

قدرت اندیشه و اراده‌ی انسان، اگر با اخلاق و مسئولیت همراه شود، می‌تواند این پریشانی را به پویایی بدل سازد. آنچه بیش از هر چیز ضروری است، تقویت فرهنگ گفت ‌وگو، عدالت اجتماعی، و باور به کرامت مشترک انسانی است. تنها در چنین صورتی است که دنیای پریشانی می ‌تواند به دنیای امید دگرگون گردد.

                                   ***

به طور کلی  : پریشانی، واژه‌ای است که هم در زبان ادبی و هم در گفتمان روان‌شناسی و جامعه‌شناسی بار معنایی گسترده‌ای دارد. این واژه از یک‌سو به آشفتگی درونی و ناهماهنگی روانی انسان اشاره می ‌کند و از سوی دیگر در ادبیات به مثابه نمادی از گم‌گشتگی، اضطراب و ناپایداری زندگی بشر به تصویر کشیده می‌ شود. در جامعه نیز پریشانی را می ‌توان به‌عنوان نشانه ‌ای از بحران‌های فردی و جمعی، فروپاشی ارزش‌ها یا سردرگمی در مواجهه با تغییرات سریع فرهنگی و اجتماعی در نظر گرفت.

شاعران فارسی، هر یک به فراخور جهان ‌بینی خود، این مفهوم را بازتاب داده ‌اند. در میان آنان، وحشی بافقی بیش از بسیاری دیگر، روحی آشفته و دلی پریشان را در اشعار خود به تصویر کشیده است. پریشانی در اشعار او تنها حالت روانی نیست، بلکه نشانی از جست ‌وجوی بی‌پایان، بی‌قراری عاشقانه و درماندگی انسانی است که از دست یابی به معشوق یا آرامش محروم مانده است. این نگاه می ‌تواند پلی میان ادبیات، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی بزند و ماهیت چندلایه پریشانی را آشکار سازد.:

دوستان! شرحِ پریشانیِ من، گوش کنید          داستانِ  غمِ   پنهانیِ  من،  گوش   کنید

قصهٔ بی‌سر و سامانیِ  من، گوش  کنید /       گفت‌وگویِ من و حیرانیِ من، گوش کنید

                          شرحِ این آتشِ جان‌سوز، نگفتن تا کی؟

                         سوختم، سوختم، این راز، نهفتن تا کی؟           « وحشی بافقی  »

  پریشانی در ادبیات

ادبیات همواره آیینه‌ای از روح بشر بوده است. شاعران و نویسندگان، پریشانی را در قالب‌های گوناگون به تصویر کشیده‌اند:

ادبیات فارسی سرشار از توصیف و تصویر پریشانی است. شاعران و نویسندگان با بهره‌ گیری از نمادها و تشبیهات، آشفتگی درونی انسان را به زبانی زیبا و قابل درک منتقل کرده‌اند.

در شعر کلاسیک فارسی، پریشانی غالباً با عشق و فراق همراه است.

 حافظ می ‌گوید:

 بارها   گفته ‌ام  و بار دگر می  ‌گویم

که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس  آینه طوطی   صفتم   داشته‌اند

آن چه  استاد  ازل گفت  بگو می ‌گویم

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست

که از آن دست که او می ‌کشدم می‌ رویم…

  این شعر از شاعرانی چون حافظ نگاهی به دل و احساسات عشق و عرفان دارد. حافظ  می  ‌گوید   ؛  که بارها گفته و باز هم تکرار می ‌کند که او، به عنوان یک عاشق د ل‌شده، این راه (راه عشق) را نه به اختیار خود، بلکه به فرمان دل می ‌پیماید. این بیت نشان‌دهنده‌ ی تسلیم و وابستگی کامل او به عشق است.که او بر سر راهی قرار دارد که نه به خاطر خود بلکه به خاطر عشق و محبت به آن ادامه می ‌دهد.  

دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟

چون  بشد  دلبر و با  یار ِ وفادار چه  کرد

آه از آن نرگسِ جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردمِ هشیار چه   کرد

اشکِ من رنگِ شفق یافت ز بی‌مِهری یار

طالعِ بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد…

  در این شعر حافظ،  به احساسات ناشی از عشق و جدایی اشاره می ‌کند. او از غم و درد ناشی از دوری معشوق صحبت می ‌کند و به تأثیرات منفی آن بر روح و دل خود می ‌پردازد:

 ای دل! دیدی که غم عشق دوباره چه بر سرم آورد؟ دیدی دلبر چگونه با من یار وفادارش چکار کرد؟   آه که چشم زیبا و سحر آمیز او چگونه من را به بازی گرفت ، آه از آن دلبر که با حالت مست ما مردم هشیار را به بازی گرفت . اشک‌ های من همانند لحظه غروب از خون سرخ شده‌ اند  به خاطر بی ‌محبتی و سردی معشوق. ببین چگونه سرنوشت بی‌رحم عمل کرده است.و..

وحشی بافقی:

وحشی بافقی شاعری است که سراسر دیوانش با ناله، بی‌قراری و اضطراب درونی آمیخته است. او در بسیاری از غزل‌ها، پریشانی را نه ضعف، بلکه نشانه ‌ای از عمق عشق و شدت عاطفه معرفی می‌ کند:

“پریشانم چو گیسوی تو ای یار

دل خسته ‌ام  چو بختِ  بی ‌کار”

در این‌جا پریشانی نه فقط یک وضعیت ذهنی، بلکه تصویری عینی و شاعرانه است که با گیسوی آشفته معشوق پیوند می ‌خورد. وحشی پریشانی را لازمه عشق می ‌داند؛ کسی که آرام است، عاشق واقعی نیست.

تا روح سرگشته خویش را به زبان آورد. در نگاه او، پریشانی نشانه ‌ای از کمال عشق است؛ عاشقی که آرام و متین بماند، هنوز به عمق آتش عشق فرو نرفته است.

این تصویرپردازی شاعرانه، نشان می ‌دهد که در ادبیات فارسی، پریشانی می‌تواند یک ارزش و فضیلت باشد؛ چرا که بیانگر صداقت دل و شدت سوز درونی است:

   تو مپندار که مِهر از دلِ محزون نرود            آتشِ  عشق  به  جان  افتد و  بیرون   نرود

وین مُحَبَّت به صد افسانه و افسون نرود             چه گمان غلط است این؟ برود، چون نرود؟

                                  چند کس از تو و یارانِ تو آزرده شود؟          

                                 دوزخ از سردیِ این طایفه، افسرده شود….   « وحشی »

 همان طور که گفته شد وحشی شاعری عاشق و پریشان حال است که از غم و درد قلبی‌اش می  ‌گوید. او از عشق بی‌پاسخ و تنهایی‌اش صحبت می ‌کند و به توصیف حالاتی می ‌پردازد که در آن گرفتار عشق شده و جانش به آتش عشق می‌سوزد: هرگز فکر نکن که عشق از دلِ غمگین برطرف می ‌شود، زیرا آتش عشق به جان می ‌افتد و هرگز خاموش نمی ‌شود. این عشق و دوستی به راحتی با داستان‌ها و جذابیت‌ها نمی‌رود، چرا که این تصور نادرستی است که فکر کنیم ممکن است از بین برود؛ چون در واقع چنین چیزی امکان ‌پذیر نیست.

نگاه مولوی:

مولوی نگاه متفاوتی دارد. از نظر او، پریشانی مرحله ‌ای گذرا در مسیر تکامل روح است. آشفتگی دل، نشانه جست ‌وجوی حقیقت است:

..دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:

 «آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو »

گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر می ‌ترسم »

گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر»، هیچ مگو

گفتم: «این روی، فرشته ‌ست، عجب یا بشرست؟ »

گفت:  «این غیر فرشته ‌ست و بشر،»  هیچ  مگو

در این شعر، شاعر محبت و عشق را به صورت عمیقی بیان می ‌کند. می‌گوید که در این حالت باید فقط به عشق وفادار ماند و از نگرانی‌ها دور شد. مولانا اشاره می ‌کند که زیبایی عشق و دل را نمی ‌توان با کلمات توصیف کرد و بهترین کار سکوت و تمرکز بر احساسات است:

 شب گذشته  دیوانه شدم و عشق مرا دید. او گفت: «آمده ‌ام، فریاد نزن و چیزی نگو!» . شخصی از عشق می ‌خواهد بگوید که از چیزی دیگر می ‌ترسد. اما عشق به او پاسخ می ‌دهد که آن چیز دیگری وجود ندارد و بهتر است دیگر از چنین چیزی سخن نگوید. در واقع، عشق به او یادآوری می ‌کند که ترسش بی ‌مورد است و باید به عشق خود اعتماد کند

 گفتم: «آیا این کسی که می ‌بینم، موجودی فرشته ‌سان است یا انسانی عادی؟» او پاسخ داد: «این موجود نه فرشته است و نه انسان، پس هرگز درباره ‌اش صحبت نکن.»

پریشانی در اشعار سعدی   :

سعدی در آثار خود (به‌ویژه بوستان و گلستان و غزلیات) بارها از پریشانی سخن گفته است. این پریشانی گاه از عشق برمی ‌خیزد، گاه از فراق و هجران، و گاه به‌عنوان نمادی از ناآرامی انسان در برابر سرنوشت یا در جستجوی کمال مطرح می ‌شود. در ادامه چند نمونه  ذکر می گردد :

پریشانی عاشق

دوش  دیدم  که پریشان ز غم دوست  شدم

تا یکی موی ز زلفش به سر انگشت گرفتم                    « غزلیات سعدی »

سعدی پریشانی را نتیجه ‌ی دلبستگی عاشقانه می ‌داند. معشوق چنان قدرتی دارد که حتی موی او می‌تواند عاشق را از خود بی ‌خود و پریشان سازد. این پریشانی نوعی شوریدگی است که با لذت همراه است، نه صرفاً رنج و محنت .

پریشانی عقل و دل

عقل می ‌گفت مرا دل بفکن در هوسش

و اندرین واقعه بین عقل پریشان دل شاد                      « غزلیات سعدی »

 در این بیت  سعدی کشمکش درونی را نشان می‌دهد: عقل می ‌خواهد راهی منطقی پیش گیرد، اما دل در عشق می ‌تپد. پریشانی، در این تقابلِ عقل و دل معنا می ‌یابد؛ عقل آشفته است، ولی دل شادمان از عشق.

پریشانی اجتماعی

جهان پر بلا دیدم ای نیک ‌بخت

ز کس خیر و خوبی ندیدم به تخت                               « بوستان »

سعدی تنها به پریشانی عاشقانه بسنده نمی‌کند؛ او از پریشانی‌های اجتماعی نیز می ‌گوید. در این ابیات، از بی‌وفایی و نامهربانی مردم گلایه دارد. پریشانی او ریشه در تجربه‌های اجتماعی و اخلاقی دارد، و این جنبه انسانی و جهان‌شمول به شعرش می ‌دهد   و..

در نگاه سعدی، پریشانی صرفاً اندوه و آشفتگی نیست؛ بلکه می‌تواند سرچشمه شور عاشقانه، تفکر فلسفی، یا نقد اجتماعی باشد. او پریشانی را بخشی از سرنوشت انسان می ‌داند که یا باید آن را با عشق معنا بخشید، یا با اخلاق و حکمت درمان کرد.

                               پریشانی در ادبیات معاصر

در ادبیات معاصر فارسی، پریشانی بیشتر بازتابی از بحران‌های فردی و اجتماعی انسان امروز است. شاعران و نویسندگان این دوره، برخلاف ادبیات کلاسیک که پریشانی را غالباً در قالب عشق یا حکمت بیان می ‌کردند، آن را به‌عنوان نماد اضطراب‌های روحی، تنهایی، بی‌هویتی، سرگشتگی در برابر مدرنیته و مسائل سیاسی‌اجتماعی مطرح کرده‌اند. مثلاً در شعر نیما یوشیج، فروغ فرخزاد ، پریشانی حالتی است از گسست با گذشته و جستجوی هویتی تازه؛ نوعی آشفتگی که با امید به رهایی و تغییر همراه است.

پریشانی در نگاه دکتر مهدی حمیدی شیرازی

در نگاه او پریشانی نه فقط حالتی فردی و روحی، بلکه انعکاس جدال انسان با جامعه، عشق، ناکامی، و بی ‌ثباتی زمانه است.

 پریشانی به‌عنوان تجربه‌ی عاشقانه

دکتر مهدی حمیدی شیرازی شاعری است که بیشتر با زبان پرشور و لحنی عاشقانه و گاه تراژیک شناخته می‌ شود. در اشعار او بارها با پریشانی، اضطراب و سرگشتگی روحی و عشقی روبه ‌رو می ‌شویم.  

حمیدی در بسیاری از غزل‌ها و مثنوی‌هایش، پریشانی را ثمره‌ی عشق می‌داند. او عاشق را انسانی می‌بیند که دل و جانش از شدت شوریدگی از هم گسیخته است. در این منظر، پریشانی بیانگر نوعی فقدان تعادل میان عقل و دل است؛ جایی که عشق بر تمام قوای فردی مسلط می ‌شود و شاعر را به شور و بی‌قراری می ‌کشاند.

پریشانی در برابر روزگار و جامعه

او در اشعار اجتماعی‌اش نیز پریشانی را به تصویر می‌کشد؛ پریشانی‌ای که ناشی از نابسامانی‌های اجتماعی، سقوط ارزش‌ها و بی‌وفایی زمانه است. در این‌جا پریشانی دیگر فقط حالت فردی نیست، بلکه نوعی اندوه جمعی است که بر دوش جامعه و شاعر سنگینی می ‌کند. حمیدی گاه این پریشانی را با واژه‌هایی چون غربت، غبار، ویرانی و دل‌آشوبی همراه می ‌سازد.

برای روشن ‌تر شدن نگاه  دکتر مهدی حمیدی شیرازی به پریشانی، چند نمونه از اشعار او را می‌آورم و توضیح کوتاهی در کنار هر بیت می‌دهم:

 «به یاد گیسوی تو زلف شب پریشان شد

ستاره سوخت، دل  ماه  بی ‌قراران  شد»

  اینجا پریشانی با تصویر «زلف شب» و «بی ‌قراری ماه» پیوند خورده است که نشان ‌دهنده آشفتگی شاعر در فراق معشوق است:

 «به هر کجا که نظر کردم و گذر کردم

نشان ز آشفتگی  خویش  بر سر کردم »

   حمیدی از نوعی سرگشتگی درونی سخن می ‌گوید که حتی در سفر و حرکت نیز رهایش نمی ‌کند

    پریشانی عاشقانه

در غزلی می ‌گوید:

 «من آن پریشانِ دلِ بی ‌قرارِ بی‌ساحلم

که موج عشق ز جا کنده، بی ‌کرانه شدم »

  در این‌جا «پریشانی» معادل بی ‌قراری عاشق است؛ دلی که چون موج از ساحل آرامش جدا افتاده و به بی ‌کرانی پرتاب شده است:

 «دلی که با غم عشق تو آشنا باشد

همیشه در غم و اندوه و ماجرا باشد »

  این پریشانی حاصل تجربه عشق سوزان و بی‌فرجام است.

 «شبی که طوف به جان آمد و چراغ شکست

دل  من از غم  تو چون غبار  داغ  شکست »

  تصویر «طوفان» و «چراغ شکسته» نماد آشفتگی و پریشانی دل شاعر است.

 پریشانی اجتماعی

در شعری دیگر که رنگ اجتماعی دارد، می ‌سراید:

 به هر طرف نگری جز غبار و ویرانی‌ست

 دلم ز این همه  آشوبِ   روزگار،  غمگین

  پریشانی شاعر، پریشانی یک فرد تنها نیست؛ بلکه بازتاب جامعه‌ای است که پر از آشوب، غبار و نابسامانی است. بنابراین، همان‌طور که می‌بینیم، دکتر مهدی حمیدی شیرازی با زبان پرطنین و تصویرهای پرهیجان، پریشانی را هم در عشق، هم در اجتماع و هم در هستی، بازتاب داده است.

پریشانی در شعر فریدون توللی

فریدون توللی نیز که گرایش به رمانتیسم و غزل‌سرایی داشت، در اشعارش از عشق‌های ناکام، دل‌های آشفته و روح‌های تنها سخن می ‌گوید. لحن او اغلب نوستالژیک و همراه با غم غربت است.

در سنگلاخ تیره و تاریک زندگی

در این درشتناک بیابان پر هراس

می ‌آیدم هماره زسویی نهان به گوش

آوای آشنای یکی یار ناشناس

آوای دلربای زنی، چون طنین جام

کز ژرفنای شام

می‌ خواهد م مدام

می‌ خواندم به نام

می ‌جویدم به‌ کام و نمی ‌یابمش به‌ کام .

بیچاره من به هرکه دل آویختم به مهر

روزی دو سوخت جانم وپنداشتم که اوست

دردا که نا سپرده دو گامی به  نیمراه

دیدم سراب چشمه جوشان  آرزوست…

پریشانی به‌عنوان حقیقت هستی

در بعضی از اشعار توللی، پریشانی رنگی فلسفی می ‌گیرد. زندگی را آمیخته با آشوب و بی ‌ثباتی می‌بیند؛ گویی که پریشانی جزئی جدایی ‌ناپذیر از سرنوشت انسان است. در این برداشت، شاعر به ‌جای مقاومت، بیشتر بر جنبه‌ی تراژیک و محتوم بودن پریشانی تأکید دارد.

فریدون توللی از هم ‌نسلان مهدی حمیدی است، اما نگاه او به پریشانی لطیف ‌تر، عاشقانه‌تر و گاه تغزلی‌تر است. اگر حمیدی پریشانی را بیشتر با شور و فریاد و زبان پرطنین بیان می ‌کند، توللی با لحنی نرم، اندوهگین و آمیخته به موسیقی کلام، آن را تصویر می ‌سازد.

نمونه:

در غزل‌های او می‌خوانیم:

 «دلم ز دست غمت بی‌قرار و پریشان شد

چو برگِ  خسته  به بادِ  خزانِ  توفان  شد »

  در این بیت، پریشانی دل عاشق همانند برگ پاییزی تصویر می ‌شود: لرزان، سرگردان و بی ‌پناه.

 کوتاه سخن آنکه :

حمیدی: پریشانی را پرشور، تراژیک و گاه اجتماعی می ‌بیند.

توللی: پریشانی را عاشقانه، ظریف و تغزلی می ‌نمایاند؛ بیشتر در حیطه ‌ی دل و عشق، نه اجتماع

  بنابراین، پریشانی در ادبیات همواره همزاد عشق، اندیشه و حقیقت ‌جویی بوده و به جای آن‌که صرفاً نکوهیده باشد، به سرچشمه‌ای برای آفرینش هنری بدل شده است.

 پریشانی در آیینه روان‌شناسی و جامعه

پریشانی یکی از بنیادی ‌ترین تجربه‌های انسانی است. هر انسانی در طول زندگی با لحظاتی از اضطراب، تردید و آشفتگی روبه ‌رو می ‌شود که تعادل روان و زندگی اجتماعی او را به هم می ‌زند. ادبیات فارسی، از شعر وحشی بافقی تا غزل‌های نوگرای دکتر حمیدی و فریدون توللی، سرشار از ناله‌های پریشان‌دلی و اضطراب‌های وجودی است. روان‌شناسی نوین نیز با نگاه‌های گوناگون کوشیده است تا این حالت را بفهمد و راهی برای درمان یا تعالی آن بیابد. در این میان سه چهره برجسته ــ زیگموند فروید، کارل گوستاو یونگ و آلفرد آدلر ــ هر یک از زاویه‌ای متفاوت به ماهیت پریشانی نگریسته‌اند.

پس بیایید پریشانی را از نگاه سه متفکر بزرگ روان‌شناسی ــ فروید، یونگ و آدلر ــ دقیق‌تر بررسی کنیم:

 . زیگموند فروید (Freud)

دیدگاه کلی: فروید پریشانی را نتیجه ‌ی تعارضات ناخودآگاه می ‌دانست. به ‌ویژه زمانی که غرایز درونی (نهاد) با الزامات اخلاقی و اجتماعی (فرامن) در تضاد قرار گیرند، فرد دچار اضطراب و پریشانی می ‌شود.

سه نوع اضطراب در نظریه فروید:

اضطراب واقعی: ترس از خطرات بیرونی (مثل بلایای طبیعی یا تهدید دشمن).

اضطراب نوروتیک: ترس ناخودآگاه از این ‌که غرایز و امیال سرکوب‌شده ناگهان بروز کنند و کنترل فرد از دست برود.

اضطراب اخلاقی: ناشی از سرزنش وجدان (فرامن) در برابر تمایلاتی که خلاف ارزش‌های اخلاقی یا فرهنگی جامعه‌اند.

مکانیسم‌های دفاعی: فروید توضیح می ‌دهد که انسان‌ها برای کاستن از پریشانی از سازوکارهای ناخودآگاه مانند فرافکنی، سرکوب، انکار یا والایش استفاده می ‌کنند.

  کارل گوستاو یونگ (Jung)

دیدگاه کلی: یونگ پریشانی را نشانه ‌ی ناهماهنگی بین «خودآگاه» و «ناخودآگاه جمعی» می‌دانست. به نظر او هر انسان برای رسیدن به فردیت ؛ باید نیروهای متضاد روان خود را آشتی دهد.

ناخودآگاه جمعی و کهن‌الگوها: پریشانی گاه ناشی از رویارویی با محتواهای کهن‌الگویی (مثل سایه، آنیما/آنیموس) است که در روان فرد سر برمی‌آورند و با خودآگاه در تضاد قرار می ‌گیرند.

سایه : بخش تاریک و ناپذیرفته شخصیت ماست. اگر فرد آن را نپذیرد و ادغام نکند، موجب پریشانی، کابوس، یا رفتارهای ناخواسته می ‌شود.

راهکار یونگ: از نظر او پریشانی صرفاً منفی نیست؛ بلکه می ‌تواند فرصتی برای رشد و «یافتن خویشتن حقیقی» باشد. روان ‌درمانی تحلیلی یونگ تلاش می ‌کند تضادها را آشکار و متعادل کند.

به نظر یونگ، انسان برای رسیدن به فردیت باید این نیروهای متضاد را به رسمیت بشناسد و با آن‌ها آشتی کند. پس پریشانی، گرچه در ظاهر رنج‌آور است، اما در حقیقت می‌تواند آستانه ‌ای برای رشد و کشف خویشتن حقیقی باشد.

نمونه‌ای از این نگاه را می‌توان در شعر دکتر مهدی حمیدی یافت که می‌گوید:

                « شب‌زده‌ام، در من غوغاست /             سایه‌ای از خویش به دوشم مانده است »

این «سایه» همان چیزی است که یونگ آن را بخش تاریک روان می ‌نامید؛ پریشانی از رویارویی با بخشی از خود که هنوز پذیرفته نشده است

 . آلفرد آدلر (Adler)

دیدگاه کلی: آدلر برخلاف فروید بر غریزه جنسی یا ناخودآگاه جمعی تأکید نداشت؛ او پریشانی را بیشتر در پیوند با احساس حقارت و روابط اجتماعی توضیح می ‌داد.

احساس حقارت: هر انسانی از کودکی نوعی ناتوانی یا کمبود را تجربه می ‌کند. اگر فرد نتواند این احساس را به «تلاش برای رشد» تبدیل کند، دچار پریشانی، ناامنی و اختلال می ‌شود.

جبران افراطی: گاهی فرد برای پنهان‌کردن ضعف‌ها به رفتارهای افراطی (قدرت‌طلبی، کنترل‌گری، یا کناره‌ گیری کامل) روی می ‌آورد که خود منشأ پریشانی تازه است.

دیدگاه اجتماعی: آدلر معتقد بود سلامت روان بدون «احساس تعلق اجتماعی» ممکن نیست. انزوا، رقابت ناسالم یا نبود همبستگی اجتماعی زمینه‌ساز پریشانی است

در شعر وحشی بافقی می‌خوانیم:

« دلی کز غم تو ویران شد ای دوست / نمی‌دانی چه ویران می‌کنی تو »

این ویرانی دل را می ‌توان هم‌چون نماد تعارضات درونی دید که فروید آن را سرچشمه پریشانی می‌دانست.

آدلر می ‌گفت کسانی که برای پنهان کردن ضعف‌های خویش به قدرت ‌طلبی، خود بزرگ ‌بینی یا کناره‌ گیری روی می ‌آورند، در حقیقت اسیر «جبران افراطی» هستند و این خود سرچشمه پریشانی تازه است.

از نگاه او تنها راه رهایی، پرورش «احساس تعلق اجتماعی» است؛ یعنی انسان خود را بخشی از جمع بداند و برای خیر عمومی بکوشد. این اندیشه در اشعار فریدون توللی نیز پژواک دارد، آنجا که از غربت انسان در میان جمع سخن می‌گوید:

      «میان خلق فراوان غریب و تنهایم /      دلی برای دلم نیست، جز دل خود من »

این غربت اجتماعی همان پریشانی‌ای است که آدلر آن را پیامد ضعف پیوندهای انسانی می‌دانست

پریشانی در بافت جامعه

پریشانی نه تنها در سطح فردی بلکه در گستره اجتماعی نیز ریشه می ‌دواند. جامعه‌ای که در آن فقر، تبعیض، بی‌عدالتی و بی‌اعتمادی حاکم باشد، بذر پریشانی را در دل مردم می ‌کارد. در چنین فضایی، فرد پریشان با رفتار ناسالم خود جامعه را پریشان ‌تر می ‌سازد؛ و این چرخه ‌ای معیوب است که به بحران روانی-اجتماعی می ‌انجامد.

راه رهایی در دو سطح باید جست:

درونی: خودشناسی، پذیرش بخش ‌های سرکوب ‌شده، و تبدیل احساس حقارت به انگیزه‌ای سازنده.

اجتماعی: تقویت عدالت و همبستگی، ایجاد فرصت‌ های برابر و پرورش فرهنگ همدلی.

چنان‌که سعدی فرمود:

                «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند          / که در آفرینش ز یک گوهرند »

اگر جامعه بتواند این پیوند را در عمل محقق سازد، پریشانی فردی و جمعی رنگ می ‌بازد و جای خود را به آرامش و امید خواهد داد

  پریشانی از دیدگاه جامعه‌شناسی

از نگاه جامعه‌شناسی، پریشانی تنها یک تجربه فردی نیست، بلکه بازتاب شرایط اجتماعی و فرهنگی است.

دورکیم مفهوم آنومی (بی‌هنجاری) را مطرح کرد: در شرایط تغییر سریع اجتماعی، ارزش‌ها فرو می ‌ریزند و جامعه دچار پریشانی می ‌شود.

در دنیای امروز، شتاب تحولات تکنولوژیک، بحران اقتصادی و فشار شبکه‌های اجتماعی، نوعی پریشانی جمعی ایجاد کرده است.

در جوامع در حال گذار شکاف میان سنت و مدرنیته، زمینه‌ ساز پریشانی اجتماعی است.

عوامل اجتماعی:

  • بیکاری، فقر، نابرابری
  • فشارهای اجتماعی، تبعیض و بی‌عدالتی
  • تغییرات سریع فرهنگی و گسست نسلی

پیامدها:

کاهش سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی ؛افزایش خشونت، پرخاشگری و جرم؛ روی آوردن به اعتیاد یا رفتارهای پرخطر به‌عنوان راه ‌گریز.

جامعه شناسان پریشانی را نه ‌تنها به سطح فردی بلکه به سطح جمعی نیز تعمیم می‌دهند. جوامع در دوران گذار و تغییرات سریع، دچار «پریشانی اجتماعی» می‌شوند.

نمادها: افزایش خشونت، ناامنی روانی، بحران اعتماد اجتماعی.

                              ***

 کوتاه سخن آنکه :

پریشانی مفهومی چند بعدی است که در ادبیات به صورت نمادین و شاعرانه، در روان‌شناسی به‌عنوان فشار روانی و در جامعه‌شناسی به شکل بحران جمعی ظهور می ‌یابد. در ادبیات فارسی، از وحشی بافقی تا شاعران معاصر   پریشانی همواره همزاد عشق و آفرینش هنری بوده است. روان‌شناسی نشان می‌دهد که این حالت اگر مدیریت شود، می‌تواند محرکی برای رشد فردی باشد. جامعه‌شناسی نیز روشن می‌سازد که فرد پریشان، بازتاب جامعه‌ای پریشان است.

از این‌رو، برای درک عمیق پریشانی باید آن را همزمان در سه سطح فرد، فرهنگ و جامعه بررسی کرد. پریشانی اگرچه ظاهراً منفی است، اما می ‌تواند سرچشمه تحول، خلاقیت و آگاهی باشد