شعر فارسی، آیینهای روشن از طبیعت و زندگی ایرانی است. در این شعر، هر فصل از سال جایگاه و معنای ویژهای دارد. بهار، فصل زایش و امید است؛ پاییز، فصل اندوه و دگرگونی؛ زمستان، نماد سکون و دشواری؛ و تابستان، فصل گرما، باروری، کمال و رسیدن ثمرهی تلاشهاست. اگرچه شاعران فارسی بیش از هر فصل دیگری به بهار پرداختهاند، اما تابستان نیز در آثار بسیاری از آنان حضوری پررنگ دارد. خورشید فروزان، گرمای سوزان، باغهای پرمیوه، تاکستانها، خرمنهای زرین و آسمان صاف تابستان، همگی زمینهای برای آفرینش تصاویر شاعرانه بودهاند.
تابستان در شعر فارسی تنها یک فصل طبیعی نیست؛ بلکه نمادی از پختگی، کمال، توانایی، تلاش، صبر و گاه سختیهای زندگی است. شاعران با بهرهگیری از جلوههای این فصل، مفاهیم اخلاقی،.سروده اند
طبیعت تابستان در شعر شاعران
یکی از نخستین شاعرانی که طبیعت را با دقت وصف کرده است، منوچهری دامغانی است. او دلبستهی طبیعت بود و باغ، تاکستان، رود، آفتاب و میوههای تابستانی را با زبانی زنده و تصویری توصیف میکرد. در قصاید او، خواننده خود را در میان باغهای سرسبز و درختان پرثمر احساس میکند.
در شعر فرخی سیستانی نیز تابستان با شکوه طبیعت و فراوانی نعمت همراه است. او گرمای خورشید را نشانهی قدرت و شکوه طبیعت میداند و از رسیدن میوهها و خرمنها سخن میگوید.
سعدی و تابستان
سعدی شیرازی طبیعت را بهترین آموزگار انسان میشمارد. او بارها از باغ، درخت، میوه و سایهی درختان سخن گفته و از آنها درس اخلاق گرفته است
در این نگاه، طبیعت تابستانی کتابی است که انسان با اندیشیدن در آن، عظمت آفرینش خداوند را درمییابد
حافظ و باغ های تابستان
در غزلهای حافظ شیرازی باغ، گل، سرو، جویبار، میوه و نسیم جایگاه ویژهای دارند. بسیاری از این تصاویر یادآور روزهای گرم و سرسبز تابستاناند.
فردوسی و گرمای تابستان
در شاهنامه، فردوسی هنگام روایت جنگها و سفرها، از گرمای خورشید و تابش سوزان تابستان بسیار یاد میکند. او بارها از خورشید با شکوه و قدرت سخن میگوید:
چو خورشید تابان برآورد سر
پدید آمد آن لشکر و بوم و بر
خورشید در شاهنامه تنها یک پدیدهی طبیعی نیست، بلکه نمادی از قدرت، روشنایی و آغاز حرکت است؛ همان ویژگیهایی که با تابستان پیوندی نزدیک دارند
مولوی و معنای رمزی تابستان
در آثار مولانا جلالالدین بلخی، فصلها بیشتر جنبهای نمادین دارند. تابستان، زمان رسیدن میوهی جان و پختگی روح انسان است. مولوی بارها تأکید میکند که انسان نیز مانند درخت، پس از گذر از رنج و سختی به ثمر میرسد. از نگاه او، گرمای تابستان یادآور آزمونهای زندگی است که انسان را کاملتر میسازد.
نظامی و تصویر طبیعت
نظامی گنجوی در منظومههای خود، طبیعت را با دقتی شگفتانگیز وصف میکند. باغهای سرسبز، میوههای رسیده، تاکستانها، چشمهها و سایهی درختان در آثار او حضوری چشمگیر دارند. این توصیفها نشان میدهد که تابستان برای نظامی، فصل زیبایی، نشاط و فراوانی است.
تابستان؛ نماد پختگی و باروری
در فرهنگ ایرانی، تابستان فصل برداشت محصول است. کشاورز پس از ماهها تلاش، حاصل زحمت خود را در این فصل به دست میآورد. شاعران نیز از همین ویژگی بهره بردهاند و تابستان را نماد نتیجهی کوشش انسان دانستهاند. درختی که در بهار شکوفه داده، در تابستان میوه میآورد؛ همانگونه که انسان نیز با تلاش و صبر، به موفقیت دست می یابد.
از سوی دیگر، گرمای شدید تابستان گاهی نماد دشواریهای زندگی است. انسان باید این گرما را تحمل کند تا به خنکای پاییز و آرامش برسد. از این رو، تابستان در شعر فارسی هم نشانهی نعمت است و هم صبر و استقامت.
کوتاه سخن آنکه ؛ تابستان در شعر فارسی، اگرچه به اندازهی بهار موضوع شعر قرار نگرفته است، اما جایگاهی ارزشمند و تأثیرگذار دارد. شاعران بزرگی چون منوچهری، فرخی، سعدی، حافظ، فردوسی، مولوی و نظامی و شعرای معاصر با بهرهگیری از جلوههای این فصل، زیبایی طبیعت، فراوانی نعمت، شکوه خورشید، پختگی انسان و ثمرهی تلاش را به تصویر کشیدهاند. در نگاه آنان، تابستان تنها فصل گرما نیست، بلکه نمادی از بلوغ، امید، استقامت و رسیدن به کمال است.
از این رو، مطالعهی اشعار مربوط به تابستان، ما را با زیباییهای طبیعت ایران و اندیشههای عمیق شاعران فارسی آشنا میکند و نشان میدهد که طبیعت در ادب فارسی همواره پلی برای بیان مفاهیم اخلاقی، عرفانی و انسانی بوده است.
سعدی گوید :
آن ماه که گفتی ملک رحمانست
این بار اگرش نگه کنی شیطانست
رویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستانست
***
کژدم را گفتند: چرا به زمستان به در نمیآیی؟
گفت: به تابستانم چه حرمت است
که به زمستان نیز بیایم؟!
***
مور گرد آورد به تابستان
تا فراغت بود زمستانش
مولانا گوید :
در عینِ زمستانی چون گرم کنی مَرکَب
از گرمی مِیدانَت بر سوزد تابستان
***
ای از ورای پردهها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما
تا سبزه گردد شورهها تا روضه گردد گورها
انگور گردد غورهها تا پخته گردد نان ما
ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما
شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
عراقی گوید :
در بیابان، به فصل تابستان
چون ببارد به تشنه ای باران
گرچه یک لحظه زآن بیاساید
هم به آب اشتیاقش افزاید
می بیفزا ، چو شوقم افزودی
روی پنهان مکن ، چو بنمودی
باز مخمور عشق را می ده
چون مدامم دهی، پیاپی ده
تا دگر بار مستی آغازم
توصیف تابستان
ملک الشعرای بهارگوید :
ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب
کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب
مرداد ماه باغ به بار است گونه گون
از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب
هم شاخ راز میوه دگرگونه گشت چهر
هم باغ را به جلوه دگرگونه شد ثئیاب
بنگر بدان گلابی آویخته ز شاخ
چون بیضههای زرین پر شکر و گلاب
سیب سپید و سرخ به شاخ درخت بر
گویی ز چلچراغ فروزان بود حباب
یا کاویان درفش است از باد مضطرب
وان گونه گون گهرها تابان از اضطراب
انگور لعل بینی از تاک سرنگون
وانغژمهاش یکبهدگر فربی و خوشاب
پستان مادریست فراوان سر اندر
و انباشته همه سرپستان به شهد ناب
یک خوشه زردگونه به رنگ پر تذرو
دیگر سیاه گونه بهسان پرغراب
یک رز چو اژدهایی پیچیده بر درخت
یک رز چو پارسایی خمیده بر تراب
یکرزکشیده همچو طنابی و دست طبع
دیبای رنگ رنگ فروهشته برطناب
یک رز نشسته همچو یکی زاهدی که دست
برداردی ز بهر دعاهای مستجاب
وانک ز دست و گردنش آویخته بسی
سبحهٔ رخام ودانه بههر سبحه بیحساب
باغست نار نمرود آنگه کجا رسید
از بهر پور آزرش آن ایزدی خطاب
آن شعلهها بمرد و بیفسرد لیک نور
اخگر بسی به شاخ درختان بود بتاب
روی شلیل شد به مثل چون رخ خلیل
نیمی ز هول زرد و دگر سرخ از التهاب
آلوی زرد چون رخ در باخته قمار
شفرنگ سرخ چون رخ دریافته شراب
شفتالوی رسیده بناگوش کود کیست
وان زردمو یکانش به صندل شده خضاب
فریدون مشیری” گوید :
راستی را بوسه تو ؛ بوسه بدرود بود
بسته شد آغوش تابستان؟ خدایا زود بود
***
شب از سماجت گرما
تن از حرارت مي
لب از شكايت يكريز تشنگي پر بود
میان تاريكي
نسیم گرمي با من نفس نفس مي زد
و ھردو با ھم دنبال آب میگشتیم
و در سیاھي سیال خلوت دھلیز
نھیب ظلمت ما را دوباره پس مي زد
ھجوم باد دري را به سمت مطبخ بست
و ھرم وحشت ما رابه سوي ايوان راند
میان ايوان چشمم به آب و ماه افتاد
كه آب جان را پیغام زندگي مي داد
و ماه شب را از روي شھر مي تاراند
به روي خوب تو مي نوشم اي شكفته به مھر
چون روزني به رھايي ھمیشه روشن باش
سیاھكاران را ھان اي سپید سار بلند
چون تیغ صبح به ھر جا ھمیشه دشمن باش
سهراب سپهری گوید :
ظهر تابستان است.
سایهها میدانند، که چه تابستانی است.
سایههایی بیلک،
گوشه ای روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی اینجاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. “
***
زندگی چیزی نیست،
که لب طاقچهی عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که میچیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه
در دهان گس تابستان است….
«فروغ فزخزاد» گوید :
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصلهای خشک گذر می کردند
به دستههای کلاغان
که عطر مزرعههای شبانه را
برای من به هدیه میآورند
میآیم، میآیم، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانهٔ پر عشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد
منوچهر آتشی گوید :
زمستان گرمت
می کند
بهار منظرت را می آراید
و تابستان که فرارسد
سایه می اندازد تا دراز بکشی
و زنبوران خورشیدی را نظاره کنی
فیض کاشانی گوید :
فصل تابستان بود هر میوه ی را جلوه ی
هر یکی را رنگی و بوئی و طعم دیگر است
…… گوید :
عصر شهریور شد و فنجان چایم داغ داغ
باز تنها مانده ام هم بی دل و هم بی دماغ ….
Recent Comments/نظرات اخیر