واکاوی روان شناختی پدیده ی خودآزاری
دکترگوهرنو –پژوهشگر
در دنیای امروز که ظاهر زندگیها درخشانتر از هر زمان دیگری به نظر میرسد، بسیاری از انسانها در پشت لبخندهای روزمره زخمی عمیق را پنهان می کنند؛ زخمی که نه در پوست بلکه در روان شکل گرفته است.
«خودآزاری» از تلخترین واکنشهای انسان به دردهای عاطفی و فشارهای روانی است. این رفتار در ظاهر جسم را هدف می گیرد، اما در حقیقت فریادی است از درون روانِ زخمی که راهی برای گفتوگو با جهان نیافته است.
مطالعهی پدیدهی خود آزاری در روانشناسی مدرن، دروازهای است به سوی درک انسان در حالت شکنندهی خود؛ جایی که میان میل به بقا و تمنای رهایی از درد، تعارضی سهمگین شکل میگیرد.
مفهوم و ماهیت خودآزاری
خودآزاری به معنای وارد کردن عمدی آسیب به بدن، بدون قصد خودکشی است. این رفتار میتواند شکلهای مختلفی داشته باشد؛ از بریدن پوست و کوبیدن اندامها تا محروم کردن خود از خواب یا غذا.
بر اساس دیدگاههای روانتحلیلگرانه، این رفتار نوعی تبدیل درد روانی به درد جسمی است؛ زیرا درد جسمی ملموستر، قابل کنترل تر و موقتی است.
واژه دیگری که در این مورد به کار می رود « مازو خیسم » است .
(مازوخیسم (خودآزاری) تمایلی روانی است که در آن فرد از درد، تحقیر، یا اجبار لذت میبرد، چه به صورت جسمی یا روانی. علائم آن شامل لذت بردن از تحقیر، ناسزاگویی، یا آزار کلامی در حین رابطه جنسی، تمایل به آسیب رساندن به خود، اجتناب از ناتوانی در نه گفتن، خودانتقادی شدید و اجتناب از کمک دیگران است.)
به تعبیر کارل یونگ:
«آنچه از ناخودآگاه سرکوب شود، روزی به شکلی دردناک در بدن یا رفتار بازمیگردد »
به بیان دیگر، خودآزاری نه از میل به مرگ، بلکه از میل به بقا سرچشمه می گیرد؛ تلاشی برای بقا در برابر رنج روانیای که طاقت آن از توان انسان خارج شده است .
دیدگاه روان شناسان دربارهی خودآزاری
زیگموند فروید؛ خودآزاری بهعنوان تعارض درون روانی
فروید منشأ خودآزاری را در تعارض میان «نهاد» و «فرامن» میدانست.
او معتقد بود انسان زمانی که خشم یا میلهای سرکوب شده را نتواند بیرون کند، آنها را متوجه خود می سازد.از نظر فروید، خودآزاری نوعی خود تنبیهی است که از احساس گناه و سرکوب میلهای ناخودآگاه ناشی می شود.
در نظریهی «غریزهی مرگ فروید، بخشی از روان به سمت نابودی و سکون میل دارد و خودآزاری جلوهای از این گرایش است.
کارل یونگ؛ سایه و رنج وجودی
یونگ پدیدهی خودآزاری را در پیوند با مفهوم «سایه» تحلیل می کرد. از دید او، هر انسان بخشی از شخصیت خود را که نمیتواند بپذیرد، به سایه می سپارد. وقتی این بخش سرکوب شده بیش از حد متراکم شود، به شکل آسیب به خود بروز می کند.
یونگ میگفت:
«اگر انسان نور درونش را نبیند، ناگزیر سایهاش را تجربه میکند »
بنابراین خودآزاری را میتوان تجربهی سایهای دانست که مجال گفتوگو نیافته است.
کارل راجرز؛ فقدان پذیرش بیقید و شرط
در نظریه ی انسانگرایانه ی راجرز، مهمترین نیاز انسان «پذیرش بیقید و شرط» از سوی دیگران است.
وقتی فرد از سوی والدین یا جامعه تنها بهشرط موفقیت یا اطاعت پذیرفته شود، «خود واقعی» او سرکوب می گردد. در نتیجه، احساس بیارزشی و تنفر از خویشتن رشد می کند و زمینه ی خودآزاری پدید میآید.
راجرز معتقد بود:
«هرگاه انسان نتواند خودش را دوست بدارد، بدنش قربانی نخستین می شود »
کارن هورنای و اریش فروم
کارن هورنای و اریش فروم دو تن از روانشناسان نوفرویدی نیز این پدیده را مورد بررسی قرار دادند. از دیدگاه هورنای فرد مازوخیست خود را زیر چتر حمایت دیگران قرار میدهد و با زیر پا گذاشتن فردیت و مستهلک شدن در «طرف» تا حدی ایمنی به دست میآورد. اینگونه ایمنی بدان می ماند که کشوری کوچک با تسلیم حقوق و استقلال خود به کشور بزرگتر و متجاوز به امنیت برسد و مورد پشتیبانی آن کشور قرار گیرد.
هورنای با توجه به اینکه انگیزه مهم آدمیان نیازهای آنهاست، در سال ۱۹۴۲ میلادی در کتاب “تحلیل خویشتن” یا “خودروانکاوی” فهرستی مشتمل بر ۱۰ نیاز به دست میدهد. او معتقد است کشمکشهای درونی ناشی از این نیازها در همه افراد آدمی، بهنجار یا نابهنجار کمابیش وجود دارد، با این فرق که در رواننژندها شدت کشمکشها فوقالعاده است. اشخاص بهنجار میتوانند بعضی از این نیازها را با هم تلفیق کنند یا مکمل هم قرار دهند و از این راه کشمکش درونی خود را از میان ببرند، یا لااقل از شدتش بکاهند، در صورتی که رواننژندها این توانایی را ندارند. وجه شدید این نیازها که در رواننژندها دیده میشود، نیازهای روانآزردگی مینامند، زیرا برای رفع مشکلات و حل مسایل وسایلی نامعقول به شمار میروند
اریش فروم با اینکه بیشتر از منظر اجتماعی به این پدیده نگاه میکرد اما نظری مشابه هورنای داشت.
فروم بر این عقیده بود که در افراد مازوخیست هراسی عظیم از تنهایی و ناتوانی موج می زند از این رو برای رهایی از قید مسئولیت و تصمیمگیری میکوشند تا جزئی شوند از کل نیرومند تری که بیرون از آنها است. این کل نیرومند ممکن است یک شخص یا یک مؤسسه، خدا، ملت، وجدان یا وسواسی روانی باشد.
در جوانان
خودآزاری ریشه در مشکلات عمیق و اساسی روحی دارد. به همین دلیل تشکیل گروههایی که از چنین افرادی حمایت کنند، بسیار حیاتی است؛ زیرا در حال حاضر خودکشی دومین عامل مرگ در افراد زیر ۲۵ سال در سراسر جهان است.
نظریههای معاصر؛ تنظیم هیجان و کنترل درونی
در روانشناسی مدرن، خودآزاری بهعنوان اختلال در تنظیم هیجان شناخته می شود.
فرد در مواجهه با احساساتی چون شرم، اضطراب یا طردشدگی، راهی برای بیان یا کنترل آنها ندارد.
بنابراین با آسیب به بدن خود، نوعی رهایی موقتی از درد روانی را تجربه میکند.
پژوهشهای «مارشا لینهان» (Marsha Linehan)، بنیانگذار رفتاردرمانی دیالکتیکی (DBT)، نشان میدهد که خودآزاری نه برای جلب توجه، بلکه برای تنظیم درونی هیجانها انجام میشود.
عوامل مؤثر در بروز خودآزاری
۱. تجارب آسیب زا در کودکی مانند خشونت یا بی توجهی.
۲. افسردگی و اختلالات اضطرابی که احساس بی ارزشی را تقویت می کنند.
۳. فشارهای اجتماعی و فرهنگی که بیان احساسات را نشانه ی ضعف میدانند.
۴-انزوای عاطفی و نداشتن روابط صمیمی و شنونده ی واقعی.
رویکردهای درمانی و مسیر بازگشت
خود آزاری رفتاری درمان پذیر است، اما درمان آن نیازمند درک، صبر و حمایت است.
رفتاردرمانی دیالکتیکی به فرد میآموزد هیجانها را بدون قضاوت بپذیرد و روشهای سالمتری برای کنترل آنها پیدا کند.
حمایت اجتماعی و خانواده
پژوهشها نشان میدهد حتی یک رابطهی انسانی امن میتواند مانع تکرار رفتار خودآزارانه شود. خانوادهها باید فضایی امن و بدون قضاوت فراهم کنند تا فرد احساس کند شنیده و پذیرفته شده است
در نهایت ؛ بهتر است بدانیم که آگاهی از شرایط روانی یکی از مهمترین کارهایی است که فرد باید برای خودش انجام دهد. مازوخیسم یکی از اختلالات رایجی است که احتمالا خیلی از ما، با شدتهای کم، درگیر آن هستیم.
خودآزاری فریادی خاموش است که از اعماق تنهایی و رنج برمیخیزد؛ فریادی که میگوید:
«من درد دارم، اما نمیدانم چگونه بگویم »
درمان این رفتار نه در سرزنش، بلکه در درک، عشق و گفت وگو است.
زخمهای بدن شاید بهبود یابند، اما زخمهای روانی تنها با همدلی و ارتباط انسانی التیام مییابند.
بیایید با پذیرش و همدلی، به آنان که در سکوت میجنگند بگوییم:
«میفهممت، تو تنها نیستی.»
Recent Comments/نظرات اخیر